--------------------
جرأت تفكر
- گفته اند كه فكر، انسان را از ساير حيوانات متمايز مى كند. اگر اين درست باشد، پس همه متفكرند. حتى وقتى كسى مى گويد كه فكر نمى كند، او فكر مى كندكه فكر نمى كند. اين يك طرف قضيه است. از سوى ديگر واژه تفكر و متفكر را همچون امرى خاص و چه بسا استثنايى به كار برده اند، به نحوى كه نمى توان آن را امرى همه شمول انگاشت. برعكس بعضى از فلاسفه بر اين باورند كه آنچه همگانى است، همان بى فكرى است. هايدگر مى گويد: «تفكر انگيزترين امر در زمانه انديشه انگيز ما آن است كه ما هنوز فكر نمى كنيم».
به همين منوال صفحه انديشه روزنامه ها ظاهراً انديشه را خاص مى كند. از سوى ديگر مى توان گفت كه هيچ صفحه، نوشته و گفته اى به طور كلى و هيچ جمله اى در يك نشريه به طور خاص بدون انديشه پديد نيامده است. هيچ حيوانى نمى تواند آگهى استخدام بنويسد. نرخ ارز، سود سهام و خود پول، گزارش قتل و سرقت و تصادف و خود اين حوادث و نيز تحليل هاى جامعه شناختى و روانشناختى آنها، تبليغات و آگهى ترحيم، ادبيات، هنر و زد و بند هاى سياستمداران جملگى مولد انديشه اند. شرح اين دلالت دوگانه و شايد چندگانه تفكر را فعلاً كنار مى گذاريم وهمين قدر مى گوييم كه وقتى كانت انسان مدرن را به «جرأت انديشيدن» يا همان Sapere aude دعوت مى كند، مرادش آن نيست كه انسان ها قبلاً قوه نطق و فكر خود رابه كار نينداخته و اصلاً فكر نكرده اند. در لاتين audacia به معناى جرأت، جسارت و بى پروايى است. واژه Audacity در انگليسى و Audacieusement در فرانسوى مأخوذ از همين واژه است. sapere از مصدر Sapio اصلاً به معناى چشيدن است.چشيدن براى تشخيص مزه است. ماجراى آدم و چشيدن ميوه ممنوعه درختى كه در ادبيات مسيحى به دو نام درخت زندگى و درخت معرفت ناميده مى شود، ماجرايى آشناست. ذوق و چشش يعنى فرد خود شخصاً چيزى چشيدنى را مى آزمايد، تا خودش عهده دار تشخيص مزه آن شود. بنابراين معناى ديگر Sapio كه احتمالاً معنايى مجازى است با چشيدن مرتبت است. تميز دادن، خرد ورزى، تفكر.
Sapiens يعنى اهل تميز، اهل تعلق و نيز فيلسوف. واژه Sage و Sefa (درانگليسى كهن) به معناى خردمند و فرزانه مأخوذ از همان Spio است. البته همه فكر مى كنند، اما Sage يا فرزانه كسى است كه با تأمل و تجربه شخصى به تشخيص درست مى رسد. بنابراين در رهنمود كانت كه در عين حال سر دستور روشنگرى است، نه تنها واژه aude بل همچنين Sapere نيز مفهوم جرأت را در خود نهفته دارد. كانت تفكرى را مى طلبد كه لازمه آن جرأت است. Sapere به خرد او مسلماً تفكرى خاص تر از تفكر به عنوان مميزه نوع انسان Homo Sapiens (هموساپينس) است اگر چه Sapere و Sapiens از يك ريشه اند. اين يعنى همه، همگان، و homeo فكر مى كنند، اما نه تا آنجا كه فكر كارى خطير و احتمالاً ويرانگر باشد؛ همه فكر مى كنند، اما فيلسوف و فرزانه نيستند. تفكرى كه جرأت مى طلبد همان تفكر فلسفى است. ياسپرس سر آغاز اين تفكر را در دوره اى از تاريخ از ۸۰۰ تا ۲۰۰ پيش از ميلاد - والبته نه از زمان پيدايش انسان هموساپينس- مى داند. فلسفه به نزد اين فيلسوف مختص تفكر يونانى و در نتيجه غربى نيست، چنانكه وى در مجموعه فيلسوفان بزرگ همان قدر به سقراط و اسپينوزا و فلاسفه غرب مى پردازد كه به بودا، كنفوسيوس و اگوستين. فاصله سال هاى ۸۰۰ تا ۲۰۰ قبل از ميلاد مقارن است با زندگى كنفوسيوس ولائوتسه در چين، بودا در هند، زرتشت در ايران، الياس ، اشعيا، ارميا، يشوعا و پيامبران بنى اسرائيل در فلسطين و هومر، پارمنيدس، هراكليتوس، افلاطون توسيديد و ارشميدس در يونان. آنچه در اين عصر رخ مى دهد تفكرى است كه جرأت مى طلبد: قيام خرد در برابر اسطوره.
در عصر اساطير الاولين خدايان به جاى انسان فكر مى كردند و با پاسخ هاى از پيش آمده درباره رازهاى هستى بار پرسش را از دوش انسان ها بر مى داشتند.
از سال ۸۰۰ قبل از ميلاد آدمى به خودش آمد، به عجز ها و مرزهاى خودش واقف شد، با هولناكى جهان و ناتوانى خويش درگير شد. «انديشه خداى واحد متعال در برابر دمون هاى خيالى قد بر افراشت... آرامش جاى خود را به بى آرامى ناشى از آگاهى بر اضداد» داد «... براى نخستين بار فيلسوفان پديد آمدند. آدميان جرأت كردند كه تنها و به عنوان فرد، بر خويشتن متكى شوند.» گرچه پيامبران نخستين اديان توحيدى به نزد ياسپرس انسان ها را از بند ظلمت اساطير آزاد كردند و آنها را برانگيختند تا خود بار مواجهه با رازهاى هستى را به دوش كشند، اما در قرون وسطى اين ايستار در مغاك ترس و خرافه و بى جرأتى فرو مرد، آزاد انديشى و تفكر خالصاً فلسفى در بهترين صورت به ايمان و در بدترين وجه به چيزى دگر ديس شد كه هابز در لويوتان آن را سلطنت تاريكى مى نامد؛ چه به باور او كليساى رومى بت پرستى (idolatory) روميان را نيز به جاى ايمان به خداى واحد متعال نشاند.
از پس بازگشت اساطير در لباس مرجعيت خطاناپذير و مصون از انتقاد كليسا، از پس عصر تاريكى، روشنگرى با رهنمود و فراخوان جرأت انديشيدن اعلام حضور كرد، هرچند به تعبير آدرنو و هوركهايمر روشنگرى خود نيز پس از آن كه با ويرانى اكاذيب و اساطير به پيروزى حقيقت و آزادى يارى رساند، دريافت كه آن آزادى و حقيقت خود جزئى از همان اساطير بوده است. اين ايده مطرح شده در كتاب ديالكتيك روشنگرى به نحوى نمادين تئورى انتقادى را منحصر به مكتب فرانكفورت مى كند و اين بار واژه «انتقاد» را همچون لفظ تفكر و عبارت «صفحه انديشه» درگير دلالتى دوگانه مى نمايد.
فلسفه ورزى و تفكرى از آن سان كه فيلسوفان مى طلبند، اصلاً از انتقاد منفك نمى تواند بود. تفكرى كه جرأت مى طلبد به نزد كانت همان تفكر انتقادى است، نه فقط از آن رو كه فلسفه كانت به طور خاص فلسفه نقادى است، بل چون جرأت در جايى كه تفكر بناست سرسپرده امر بوده و وضع موجود باشد، از اصل منتفى است، چه در اينجا خطرى در ميانه نيست. در اينجا همه چيز دست ناخورده مى ماند. نقد تئوريك البته نيازمند جرأت طراح نقد است. اما چون نيك بنگريم طراح يا همان منتقد واسطه اى است تا تفكر، خود خود را نقد كند. كانت واسطه اى است تا تفكر هيوم خود خود را نقد كند. چنين نقدى نقد شخص نيست. بل نقدى است اساساً ويرانگر كه انديشه برخود وارد مى كند اين تفكر كه از انتقاد ناگسستنى است، راه هر گونه فلسفه ورزى است. همان طور كه ايمان طريق ديانت است و تعصب آفت اين هر دو.
اينك شايد اندك گشايشى هر چند نارسا در معضل sapio و sapiensها (تفكر و متفكران) حاصل آمده باشد. اين گشايش نارساست چون مسائلى را مسكوت مى نهد: واژه هاى متفاوتى كه فلاسفه براى تفكر به كار برده اند، ريشه گشايى اين واژه ها به آهنگ كشف دلالت هاى خاص و اصيل، رويكردها و تزهاى زبان شناسانى كه شايد كل اين داستان را حاصل جعل و قراردادى ثانوى كه مى توانست به گونه دگرى باشد مى دانند، ايرادهاى ساخت گرايان و پسا ساخت گرايان و نظريه پردازانى كه هر نوع ذات انگارى فراتاريخى را ناممكن مى خوانند و بسيارى از مسائل ديگر در اينجا طرح ناشده مانده اند و در چارچوب مضمون اين مقاله نمى گنجد. مراد از اين اشاره كه شايد زائد و حاشيه روى به نظر آيد، محفوظ بودن حق مسائل ياد شده است. اما گشايش نارسايى كه ذكرش رفت، اين دريافت است كه تفكر به معناى خاص امرى جدا و ناوابسته به تفكر عام نيست. به بيانى ديگر تفكرى كه كانت و هايدگر مراد كرده اند، ظاهراً مخفف تركيبى اضافى يا وصفى است كه پايه آن همان تفكر عام است: تفكر فلسفى، تفكر انتقادى، تفكر آزادانه و شجاعانه، تفكرى كه جوياى حقيقت، هستى، ذات و مانند اينهاست. همه اين تفكرها ناممكن بودند اگر انسان نوعاً يا جنساً قوه تفكر نداشت. به دگرديسى دين مسيح به بت پرستى از زبان هابز اشاره كرديم. انبيا، فرزانگان و فيلسوفان انسان ها را از بند افكار طوطى صفتانه فرا داده رها ساخته و به آنها جرأت داده اند تا خود فرداً و آزادانه بار امانت تفكر را بر عهده گيرند، ليكن ماحصل اين تفكرات چندى بعد به ظلمات رسومى دگرگشت كه در مقام ميراثى فرا داده بى چون و چرا پذيرفته شدند. پس تفكرى كه بزرگان آن را ستوده اند، ظاهراً آن گونه فكرى است كه فكر تاكنونى را در معرض پرسش و انتقاد قرار مى دهد. مى گوييم ظاهراً چون اين جمله حق مطلب را درباره انتقاد بماهو انتقاد ادا نمى كند و اگر دوباره آن را مرور كنيم مى بينيم كه گرچه در كل جمله ذكرى از سوژه متفكر نمى رود، اما اين سوژه كه به خالص ترين صورت همان سوژه نقاد و حدگذار خود كانت است، در گزاره ياد شده پنهان است. چرا چون فرض بر اين است كه دو فكر وجود دارد؛ يكى فكرى كه نقد مى كند و دو ديگر فكرى كه نقد مى شود و اين مراوده منتقدانه ميان دو فكر بدون سوژه اى كه همچون كاتاليزور بار اين مراوده را بر دوش گرفته است، ممكن نيست.
اينك مى كوشيم مطلب را شفاف تر كنيم و شرط نقد، زهد و وضوى نقد و ضرورت نقد را رعايت كرده باشيم. كانت در نقد ايده آليسم سوبژكتيو باركلى و آمپريسم هيوم و ديگران البته از زبان بلاغى نيز استفاده مى كند و نمى تواند نكند. زبان بلاغى در نقد ماركس از فلسفه حق هگل و نيز از ماترياليسم فوير باخ خود را آشكارتر نشان مى دهد. نقدهاى نيچه از افلاطونيسم، مسيحيت و كانت آكنده از واژه هاى احساس انگيز و احساس انگيخته و حتى ناسزاگويى است. نيچه كانت را «ابله» مى خواند؛ انتقاد آدرنو بعضاً - يعنى نه در همه آثارش - از ايده آليسم كانتى يا هوسرلى و پديدارشناسى هايدگرى و غيروذالك نمونه خوبى از هم آميزى نقد با زبان بلاغى است؛ اما در همه نقدهاى يادشده بلاغت وقتى در ميان مى آيد كه نقد قبلاً كار نقادانه اش را كرده است. نيچه ابتدا به ساكن كانت را «ابله» نمى خواند. نقدهاى يادشده اگر صرفاً مشتى زشت گويى و ناسزاپراكنى كين توزانه و شخصى بودند، هيچ كدام دوام نمى آوردند آنچه بن مايه نقد است، آنچه نقد را نقد مى كند، ناسزاگويى، اظهار نفرت و خلاصه مدخليت سوژه منتقد در مقام احساسى برانگيخته نيست. اظهارنظر تماشاگران يك فيلم ممكن است چنين باشد: «خوشم آمد»، «شاهكار بود»، «مزخرف ترين فيلمى بود كه تا به حال ديده ام» و «بدم آمد». منتقد تا آنجا كه منتقد است، اين احساسات را مهار مى كند و در مقام كاتاليزور با تحليل عناصر درونى فيلم اجازه مى دهد تا فيلم خودش خودش را نقد كند. نقد كانت از هيوم كشمكش ستيزه جويانه دو شخص نيست. اين فرض نيز كه فرايند چنين نقدى نزاع دو انديشه - يكى نقد كننده و ديگرى نقدشونده- است، حق مطلب را ادا نمى كند. ايدئاليسم استعلايى كانت و آمپريسم هيوم يا ايدئاليسم باركلى دو جبهه بيگانه از هم كه مرزى آنها را از هم جدا كند، نيستند و بالاخره جنگ نيز دوسويه نيست، چون اگر چنين بود يكى را فعال نقد و ديگرى را مفعول نقد نمى خوانديم. از وجه خود متفكران كه بنگريم، كانت زنده است و هيوم مرده. مى ماند اين پرسش كه در اين فرايند اقتصادى به راستى چه رخ داده است اينك پاسخ روشن است: كانت گذاشته است تا هيوم خود خودش را نقد كند. كانت به هيوم كمك كرده است و معلوم است كه مقصود از كانت و هيوم دو شخص كه با هم كينه پدركشتگى دارند نيست بل در اينجا دو انديشه و بلكه يك انديشه در ميان است. نقد كانت وقتى نقد است و وقتى وضوى نقد گرفته است كه در نهايت بتوان چنين گفت: ايدئاليسم استعلايى يعنى آمپريسم و راسيوناليسمى كه خود را نقد كرده اند. هر انتقادى در اصل نوعى خود انتقادى است. در ايدئاليسم استعلايى كانت آمپريسم يك مضمون است، منتها آمپريسمى كه با ويرانسازى خود را از نو ساخته است. جرأت تفكر در نهايت در اثر بيم از همين خود ويرانسازى است. اصطلاح نقد سازنده اصطلاحى كاملاً گمراه كننده است و در عمل نيز غالباً مى بينيم كه اين اصطلاح ورد زبان كسانى است كه با خود قصد اغوا كردن دارند يا از انتقاد بيم دارند يا انتقاد را با چيزهايى چون حمله، تسويه حساب، كينه كشى، توهين و ناسزاگويى يا مسائل اخلاقى اى چون نگه داشت حرمت و خطاپوشى نسبت به پيران و مردگان خلط كرده اند كه همه اينها در قلمرو تفكر و در نتيجه در قلمرو انتقاد سالبه به انتفاى موضوع و در نتيجه خام انديشانه اند. تفكرى كه تفكر تاكنونى را نقد مى كند، نه تنها دعواى شخصى نيست، بل اساساً همان تفكر تاكنونى است كه موسم خود ويرانسازى و خود انتقادى اش فرا رسيده است. نقد اساساً سازنده و افزون بر آن شخصى نيست. تفكر انتقادى بايد با ويران كردن بسازد، نه اين كه چيزى را با وصله و رفوكارى نگه دارد. مراد ما از تفكر نيز چيزى جز اين نيست، هرچند حتى شاكله پرسشگرى و انتقاد نيز ممكن است پيشاپيش در گفتمان، فرهنگ، زبان، مناسبات طبقاتى، فرادهش و خلاصه يك كليت محيط يا ديگرى بزرگ تعيين و تقويم شده باشد. تفكر در هر حال كشمكش دردناك با اين كليت است.