امروز شنبه Dec 26, 2009 1:30 pm



Welcome
کاربر گرامی!شما به صورت میهمان در انجمن هستید برای اینکه امکان نوشتن در انجمن را داشته باشید باید ابتدا ثبت نام کنید.اگر قبلا ثبت نام نموده اید با درج نام کاربری و رمز خود وارد سیستم شوید.


ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 13 پست ]  برو به صفحه 1, 2  بعدي
نويسنده پيغام
 موضوع پست: دوازده روز در تاجیکستان
پستارسال شده در: يکشنبه Mar 02, 2008 7:15 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه Mar 02, 2008 7:10 pm
پست ها : 26
ساعت بيست و يك ، ديسكوتك عسل آراي تلا در خيابان ساماني ، برابر با بيست و دوم سپتامبر دوهزار و پنج : بوي تند و بد پيوه كه با بوي سيگار آميخته است . شبنم كنار دستم . من به او دست نزدم . از او بدم مي آيد . ديگر فريب او را نخواهم خورد كه بخواهد ميزش را من بپردازم . نكته ي جالب امروز اين است که همان دختري كه در آش خانه ي رعنا گارسون مانند بود و پيمان بود من امشب سراغ او بروم ، اما بر پايه ي زشتي اش از این کار روي برتافتم ، اينك روبروي من ، كنار شبنم نشسته ! براستي هم ، اكنون كه دارم درست و از نزديك او را ورانداز مي كنم ، مي بينم كه درباره ي داوري پيرامون روي او هرگز به کژي نگراييده ام ، چون براستي خوبروي نيست ، و افزون بر اين چندان لاغر كه تو براي برقراري پيوستگي جنسي با او به هيچ روي اندك انگيزه و كششي در خود یافت نمی کنی! بر واژگون شبنم كه اين بار او در پيامد چاقي بدون كشش و هرگونه كشندگي سكسي است . به هر روي اين دختر كه آش خانه ي جايگاه كار او و رعنا در همين پيرامون است ، اكنون به درستي روشن مي شود كه آن همه چرند كه دیروز رعنا پيرامون او به هم بافته بود (مانند اين كه او را فريب داده و به سختي و با نيرنگ ازدواج او را راضي به انجام اين كار كرده است ) ، سخنان بي پايه اي بيش نبوده است ! یعنی بي دو دلي او تنها و تنها خانم بيوه اي است كه ناچار است براي گذران زندگي خود و شايد ديگر وابستگانش مانند فرزندان يا برادر و خواهر و ... از بام تا شام در يك آش خانه گارسوني كند يا دوری ( بشقاب ) بشويد ، و چون اين نيز هرگز بسنده نخواهد كرد ، پس در پايان كار روزانه ناگزیر از آمدن به اين بار است به اين اميد كه شانس آورده بتواند در اينجا داد و ستدی از گونه ای ديگر انجام دهد . كه بي دودلي اين داد و ستد از گونه ای دیگر بسيار پرسودتر از آن كار روزانه اش در آش خانه است ، و از ديدگاه تشنگی سكسی نيز او را بی نياز خواهد كرد ، زيرا او بيوه اي است كه به گمان من به اين زوديها بايد رنج بيوگي را بر خود هموار ، و اين شيوه را دنبال نماید . چون هم تيره است ، هم لاغر و زشت . به هر روي در اين هنگام ، كه آغاز كار اين ديسكوتك است (ساعت بیست و یک به گاه تاجيكستان و برابر با بیست و سي دقيقه به گاه ايران) ، بار كم رفت و آمد و هم اكنون بر سر سه تا از ميزها كساني با اين ويژگيها خودنمایی می کنند : سر يكي از ميزها من و شبنم و دخترك گارسون ، سر ميز ديگر دو پسر با يك دختر پيوه مي خورند ، و بر سر ميز سوم پسری با دختري بسيار زيبا كه آدم را براستي به ياد اين شعر سعدي (هرگز حسد نبرديم ، بر منصبي و مالي – الا بر آن كه دارد ، با دلبري وصالي) مي اندازد ، تنها چند آن پیش بدرون بار پای گذاشته به جرگه ي ما پيوستند . به هر روي روشن است كه من كمي زود آمده ام . پيامد رويدادهاي اين چند روز پاياني و آبديده شدن ، شوربختانه اين است كه ديگر جربزه نداشته باشي آزادانه در شهر رفت و آمد كني . ناچارم در همين ديسكوتك يا بار خودم را به گونه اي سرگرم كنم تا ديرهنگام كه ديگر دختران زيباتر و اهل داد و ستد هم سربرسند .



h: lo:


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: يکشنبه Mar 02, 2008 7:16 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه Mar 02, 2008 7:10 pm
پست ها : 26
بامداد روز آدينه نخستين روز از مهرماه سال يكهزار و سيسد و هشتاد و چهار خورشيدي در جايي در شهر دوشنبه كه هنوز نام آن را نمي دانم . به هر روي به مكتب رقم شماره ي پانزده كه دفترهاي هواپيمايي ايران اير (هما) و آسمان روبروي آن قرار دارند ، نزديك است . ديشب براي من يك شب كابوس مانند بود و آن هم به دليل برخي از نامرديها و نامردمي هاي براستي شگفت انگيز ! بدين پيكر كه پس از چند شب پرهيز سرانجام باز هم ديشب ناپرهيزي كرده و يك بار ديگر باز تا ساعت دوروبر بيست و سه و سي دقيقه بيرون بودم . دم در همان ديسكوتك . اين بار نخست پليس آمد و به يكباره در ميان شگفتي من كه بيرون از ديسكو با چند تن ديگر ايستاده بوديم به گونه اي نمايشي در آن را تخته كرد ، یعنی جوری كه پس از رفتن خودشان بازشدني و قابل بازگشايي و راه اندازي دوباره بود و من كه در آن هنگام دم در ديسكو بودم در اين ميان يك بار ديگر دوست پليس دوشنبه اي خود را ديدم و ناچار پنج ساماني ديگر پياده شدم . تنها چند آن پس از اين رويداد دو تن ديگر با پوشش شخصي مرا به گوشه اي كشانده ، پس از اين كه خود را با نشان دادن كارت پليس پنهان (مخفي) به من شناساندند مانند هميشه نخست يگان حجت خواستند و سپس آغاز به بهانه جويي كردند . يكي از آنها خوش برخورد تر ، اما ديگري بسيار خشن بود . پليس خوش برخوردتر نخست از در دوستي درآمد و به من گفت كه اگر به آنها تنها بيست سامان پول بپردازم مي توانم تا هنگامي كه در دوشنبه هستم روي كمك آنها شمار كنم . و سپس پليس ديگر كه بسيار گستاخ و بي شرم بود براي اين كه نشان بدهد هيچ ارزشي براي هيچ چيز نمي شناسد ناگهان رو به من زيپ شلوارش را پايين كشيده به شاشيدن پرداخت ! همچنین در اين ميان مرا ترساند كه اگر پول درخواستي آنها را نپردازم مرا با دشواريهاي بي شماري روبرو خواهند ساخت ! اما چون من آمادگي براي پرداخت اين پول هنگفت و البته مفت را نداشتم سرانجام مرا سوار تاكسي كرده تا مرز بازداشت پيش بردند ، يعني تا دم در اداره ي پليس . آن دو گفتند چون تو پليس را خوار شمرده اي ، همچنين مداركت كاستي دارد ، و . . . بايد اين پول را بپردازي ! بيست ساماني را راستش من در آن هنگام نمي توانستم بپردازم ، من تنها مي توانستم پنج سامان به آنها پيشكش كنم كه نپذيرفتند و به تندي گفتند ما كه گدا نيستيم ، و در حالي كه من در دل مي گفتم بابا شما روي گداها را سفيد كرده ايد ، با خشونت مرا سوار تاكسي كرده و تا دم در اداره ي خود بردند ! در آنجا نيز در همان ماشين پيش ار پياده شدن از من خواستند كرايه ي تاكسي را بپردازم كه من روي برتافتم . اين بود كه اين بار با خشونت به من يورش آورده ، از ماشين بيرون انداختند و گفتند ما خود مي پردازيم اما حالا ببين در اداره ي پليس چه بر سرت مي آوريم ! منطق من در نپرداختن كرايه ي تاكسي اين بود كه من كه نخواسته ام به اداره ي شما بيايم ، شما خواسته ايد مرا به زور به اينجا بياوريد . شما بايد براي خود ماشين داشته باشيد . بازداشتي كه نمي تواند كرايه ي ماشيني كه او را به بازداشتگاد مي برد ، پرداخت نمايد ! اما روشن است چون زور حكمفرما بود پس منطق پوچ بود ، و هر جا زور به سخن در مي آيد ، منطق مگر برگزيدن خاموشي چاره ي ديگري ندارد . در اين هنگام راننده كه يك مرد جوان با ريشي چند ميلي متري و انبوه بود ميانجيگري كرده گفت : خودت را با اينها درگير نكن . آزارت مي دهند . تو را تا بامداد نگه مي دارند و زنداني مي كنند . بدتر است ، ارزش ندارد . هر اندازه خواستند بده ! پرسيدم : چه اندازه بايد بپردازم ؟ كه راننده پس از لختي انديشيدن پاسخ داد : بيست سامان ! البته راننده گويا اندازه ي پول درخواستي را از آقايان دزد زير نام پليس به آرامي پرسيد و سپس به من پاسخ داد . آنگاه خود همين راننده از من خواست كه مرا به پيوه زوات برگرداند ، اما تا دم در اداره ي پليس هم كه دو گام بيشتر نبود ، وی پيش از هر چيز براي همين دو گام سه سامان درخواست كرد . به هر روي در راه من از رفتار بد پليس نزد او گلايه كردم و گفتم كه اينها نمي گذارند از جايمان جم بخوريم هي پول درخواست مي كنند ! اوضاع ويران است . پس از چند شب كه من به ديسكو آمده بودم آنها يكي پس از ديگري بي درنگ جيب مرا روفتند . اما همین که سخن از دختر به ميان آمد مرد با ناشكيبايي گفت : چرا زودتر به من نگفتي ، اين كارها را به من بسپار ! من استاد اين جور كارها هستم ! و راهش را كژ كرد كه دختر سوار كند . يك دختر را من نپسنديدم ، و با دختر ديگر بر سر دستمزد كنار نيامديم ، اين بود كه خودش پيشنهاد کرد برويم قلعه بالا . در قلعه بالا درست در هنگام رسيدن ما پليس به كوي يورش آورد ، از زنان نگونبخت را شماري گردآورده با خود برد و برخي ديگر را فراري داد . ما در كوي چند هنگام چشم براه مانديم اما ديگر كسي از خانه ها بيرون نيامد . در هنگام يورش پليس ، ما كه ماشين خود را كناري پارك كرده بوديم يكي از همين زنان از ترس دستگيري از سوي پليس خود را به درون ماشين ما انداخت ، اما اين هنگامي بود كه من در ماشين تنها نشسته بودم و راننده خود به آنسوي خيابان رفته بود ببيند داستان درگيري آنسوي خيابان بر چه پيمان بود . خانم دور و بر چهل ساله اي كه خود را بدرون ماسين انداخته بود گويا چشم براه بود كه من بدو دستمزدي پيشنهاد كنم ، اما چون من اين كار را نكردم ، تاب نياورد و بلند شد رفت ، گويا گمان كرد كه من مشتري نيستم ، در حالي كه من در آن هنگام به خيالم نرسيد كه مي بايد هر چه زودتر دستمزدي به وي پيشنهاد مي كردم و خيال كرده بودم در راه با همديگر در اين باره گفتگو مي كرديم . به هر روي چون در قلعه بالا هم جستجوهايمان با كاميابي همراه نبود سرانجام خود راننده پيشنهاد كرد مرا به خانه ام بازگرداند و او كه به گفته ی خودش تا بامداد در شهر در حال دور زدن بود ، بي بروبرگرد تا آن هنگام براي من يكي جور مي كرد . اين بود كه به اتاق برگشته با ناشیگری جاي زندگي خود را به يك فرد ناآشنا كه يك كار سد در سد بچگانه بود ، نشان دادم ، و او حتي بدرون واحد هم سرك كشيد . سپس رفت و من كه خسته بودم بي درنگ گرفتم خوابيدم . پيمان گذاشتيم كه اگر آورد سه زنگ كوتاه مي زد و من از روي آن مي دانستم كه اين اوست كه در اين هنگان شب يا بامداد برايم دختر جور كرده .

به هر روي بزودي يعني ساعت دور و بر چهار و سي دقيقه ، من هنوز چشمانم گرم نشده بود كه ناگهان با سه زنگ كوتاه پي در پي زنگ در آپارتمان به صدا در آمد ، و من وحشت زده از خواب پريدم ! در را باز كردم و او بود كه مي گفت به جاي يك دختر دو تا آورده ! و آمدند تو ! من گفتم : اما من دو تا نمي خواهم ، همان يكي بس است . و دخترها نشستند كه بر سر كرايه با آنها چانه زني كنم ! دختر زيباتر و سرحال تر گفت ( دختر ديگر وحشتناك خوابش مي آمد به گونه اي كه نمي توانست خود را نگه دارد ): اگر مي خواهي تا بامداد پيشت باشيم مي شود هشتاد سامان ! گفتم : نمي خواهم تا بامداد ، يكساعت بس است ، و يكيتان هم ! گفت : پس مي شود پنجاه سامان . گفتم : نه ، من بيش از چهل سامان نمي توانم بدهم . كه پذيرفت و پرسيد اكنون كداميك از ماها را مي خواهي ؟ پاسخ روشن بود ! اما آواز دو دختر وحشتناك خواب آلود بود و همان دختري كه گفتم بيشتر خوابش مي آمد و داشت مي افتاد ، در اين ميان ناگهان درخواست سيگار كرد . و دختر ديگر هم با او هم نوا گرديد . آوايشان به آواي آدمهاي معتاد براستي بسيار مانند بود ، ولي گفتند این در هوده ي (نتيجه ي) خواب آلودگي است . هر چند نمي شد باور كرد . آنقدر خمار بودند كه نياز بي درنگ به سيگار داشتند . كمي پس تر دختر برگزيده ي من چيزهايي گفت كه گمان معتاد بودن آنها را هر چه بيشتر نيرومند مي ساخت . در اين ميان راننده پول كرايه تاكسي خود كه آنها را تا اينجا آورده بود مي خواست از من بگيرد كه من نپذيرفتم . من چهل سامان كرايه دختران را دادم كه راننده پانزده سامان كرايه ي تاكسي گزاف خود را از روي اين دستمزد آنها از دختران دريافت كرد . هر چند آنها هنوز هم روي خريدن سيگار پافشاري مي كردند ! و از من خواستند دو سامان به راننده بدهم تا برايشان سيگار بخرد ، اما راننده براي خريدن سيگار هم باز كرايه تاكسي مي خواست اما سرانجام پذيرفت كه اين كار را بدون دريافت كرايه تاكسي انجام دهد ، كه دختر ديگر هم ، دختر خواب آلود تر ، زشت تر ، و اندكي پيرتر هم با او به همراه رفت ، و بدين پيكر من و تهمينه در ساعت پنج بامداد روز يكم مهرماه سال يكهزار و سيسد و هشتاد و چهار در شهر دوشنبه در خانه اي در سه راه پيوه زوات تنها مانديم .

به هر روي پس از رفتن راننده كه خود را به من اكبر شناسانده و حتي شماره موبايل خود را هم داده بود ، تهمينه پيش از هر چيز بر پايه ي در خواست من به كوتاهي در باره ي خود و خواهرش گفتگو كرد . خواهرش نسيبه بيست و چهار سال داشت ، داراي دو بچه ، و از شوهرش جدا شده بود . يعني چون شوهرش به روسيه رفته و دو سال بود كه برنگشته بود طبق قانون دادگاه فرمان به جدايي او از شوهرش داده بود . اما گفت كه خود من يك شوهر ايراني داشته ام كه چهار سال پيش با هم پيمان زناشويي بستيم ، و افزود كه او در آن هنگام چهل و شش سال داشت و خيلي از من بزرگتر بود . اما چون خود من نيز در آن هنگام با يك دشواريي روبرو بودم كه در پي آن پزشكان گفتند تا بيست و چهار سالگي نبايد بچه دار شوم ، اين بود كه ديري نگذشت كه اين شوهر كه يك زن ايراني هم داشت به تهران بازگشت . با اين حال يك خانه به بهاي بيست هزار دلار براي من در شهر دوشنبه خريد و تا به امروز نيز ماهانه چهار سد دلار هنوز برايم پول مي فرستد . پرسيدم : پس چرا فاحشگي مي كني ؟ پاسخ داد : چون پدر و مادرم هر دو بر پايه ي قاچاق يا پخش چيزهاي مخدر هم اكنون در زندان هستند و براي آزادي آنها اندازه ي دست كم پنج تا شش هزار دلار پول نياز است ، اما خواهرم تنها به خاطر بچه هايش ، چون دو تا بچه ي كوچك دارد . در اين هنگام من آب گرم كن را روشن كردم چون پيمان بود پيش از سكس هر دو خودمان را شستشو دهيم .

در گرمابه نخست من به درستي چنان آب بازي كردم كه سد در سد سرزنده و شاداب شدم ، اما دخترك كه خودش آن پيشنهاد شستشوي دوسويه ي پيش از سكس را به ميان كشيده بود ، همين كه نوبت به خودش رسيد تنها اندكي كسش را شست ! به هر روي به زودي آغاز كرديم به سكس . اما اين دختر بر واژگون پيكر سرزنده و شاداب ، و روي تا اندازه اي جالبش ، چنان كس زشت ، ناپاك ، و سياهي داشت كه ناگهان من همه ي خيال سكس و شهرتراني از سرم پريد و كيرم به يك باره خوابيد ! به هر روي به زور و بدون كشش و دلبستگي راستين همچنان سرگرم سكس بوديم كه ناگهان دريافتيم آوايي از پايين پنجره ي رو به خيابان ساختمان به گوش مي رسد كه در ميان هق هق گريه تهمينه را جار مي زند ! بي درنگ رختهاي خود را پوشيده به پايين رفتيم و در آنجا دريافتيم نسيبه در حالي به سختي گريان است كه از سر و پيكري درهم و برهم ، به هم ريخته ، و سخت نابسامان در رنج است . بي درنگ با هم بدرون ساختمان برگشتيم و در اين ميان وي داستان را براي تهمينه و تهمينه براي من بازگو كرد (تهمينه بر پايه زندگي پيشين با شوهر ايراني فارسي را بسيار خوب ، و درست مانند ايرانيان گفتگو مي كرد ) . گفت كه راننده پس از خريدن سيگار او را پيش پليس برده و به پليس گفته است كه يك ايراني در فلان جا با يك دختر سرگرم سكس است . من اسم آنجا را نمي دانم ، اما مي توانم شما را اگر بخواهيد به آنجا ببرم ، چون من خودم براي او دختر برده ام ! آنگاه مرا به جايي برده و به همراه دو كس ديگر از دوستان خود سه تايي مرا گاييدند ! سپس به سختي كتك زدند ، و در همين نزديكيها مرا در خيابان رها كردند ! براستي كه چه داستان شگفت انگيزي ! يعني چرا او كه خودش براي من دختر آورده اكنون رفته پيش پليس و گزارش مرا داده ؟ براي اين كه به پليسها كه در هر روي دوستان او هستند خوش خدمتيي كرده باشد ، كه آنها بيايند و از من پول بگيرند و شايد هم سهمي به او بدهند ! خوب ديگر چرا سه تايي اين دخترك بيچاره را كرده و در خيابان رها كرده اند ؟ مگر بي پول هستند ؟ او تنها همين امشب پنجاه ساماني كار كرده است ، اما اكنون چرا سه نفري و ناگزير آنهم بدون كاندوم ! آيا اينها از بيمار شدن نمي ترسند ؟ شگفت سگي ، و شگفت جانور پليد و درنده اي !

تهمينه هي رو به خواهرش كه همچنان گريه مي كرد مي گفت بگذار بامداد بشود من توي دهن اين مي رينم ! من پيش اين پليسها چندان آشنا و كارچاق كن دارم كه بتوانم توي دهن اين برينم ! حالا ببين ! من دهن اين را سرويس مي كنم . آنگاه از من پوزش خواست كه اكنون بايد برود (سكس ما پايان نيافته بود ) چون خواهرش حالش خوب نيست ، بايد او را به خانه ببرد ، با اين حال به جاي آن همين امشب ساعت هشت خواهد آمد و در اين باره سوگند ياد كرد ! اما نيازي به سوگند نبود ، چون به هيچ روي براي من ارجدار نبود ، زيرا من به بر پايه ي كس و سوراخ كون بسيار زشت ، پير ، و بيزار كننده اش ، ديگر به هيچ روي به داشتن سكس ديگري با او دلبستگي نداشتم . سرانجام بزودي آنها از پيش من رفتند ، اما پيش از رفتن از من خواستند كه يك كمي ديگر پول به خاطر پول شير بچه به آنها بدهم ! يعني ناگزير براي مواد ، چون بچه كه تا ده سالگي شير نمي خورد و اگر هم شير خوار باشد مادرش كه نمرده يا پستان او خشك كه نشده بود . به هر روي من گفتم باشد اكنون شما آماده شويد من مي دهم و هنگامي كه خواستند بروند به آنها ده سامان دیگر دادم و آنها به من گفتند كه اكنون به خانه مي روند اما بامداد بيدرنگ پيش پليس ! نسيبه همچنان حالتي گريان داشت و گريه مي كرد ، و در حالي كه دراز كشيده بود ، كسش را گرفته بود كه يعني اينجايم درد مي كند و نمي توانم بلند شوم ! چي خل برويم ؟! اما سرانجام برخاست ، در آينه ي كوچك من سر و روي خود را درست كردند ، تهمينه رويش را با آب و سابون شست و كوشيد برآمدگي روي و پيرامون چشمهاي خود را كه گويا در پي باده خواري شب گذشته پديد آمده بود ، با مالش دادن از ميان بردارد ، و سرانجام با انجام اين سفارش بيش از پيش ارزشمند و رهايي بخش به من ، كه هر كه آمد در زد شما تا بامداد به هيچ روي در را به روي هیچكس باز نكن ، از آپارتمان من در سه راه پيوه زوات در شهر دوشنبه اين بار در تاريخ دوم مهرماه يكهزار و سيسد و هشتاد و چهار ، دو دختر و در بنیاد دو خواهر ، پاي به بيرون گذاشتند .


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: يکشنبه Mar 02, 2008 7:16 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه Mar 02, 2008 7:10 pm
پست ها : 26
چند دم دیگر نیز گذشت . من یک بار ديگر ، اين بار نيز مانند بار پیش به گونه اي بسيار خوب و همه سويه آب بازي كردم ، اما در اين انديشه بودم كه نكند پليس ها به راهنمايي راننده ي ناجوانمرد تاكسي ناگهان سربرسند . چيزي كه از اين پليس ها هرگز چندان چيز دوردستي نبود . به هر روي پس از آب بازي همين كه آمدم بخوابم ديدم بيدرنگ آواي او او سگها از پايين ساختمان ناگهان در همه جا پيچيد ، و اين بدان چم(معني) بود كه كساني در كار آمدن به درون ساختمان بودند . با خود گفتم چيزي نيست ، خواه ناخواه از باشندگان خود همين ساختمان هستند ! اما بدبختانه اين چيزي بود كه در اين هنگام بامداد بي بروبرگرد هيچ پيشينه اي نداشت و از اين رو هرگز مايه اندك دلداريي هم نمي توانست بود ، و چنين بود كه آنچه كه نمي بايست رخ دهد سرانجام روي داد ! برخاستم از پنجره به كوچه نگاه كردم ديدم آري ، پليس به همراه چند تن ديگر با شتاب دارند مي آيند بالا ، براي دستگير كردن من ! برق از كله ام پريد ! ناگهان احساس كردم به گونه اي ناخواسته با دشواري بسيار بزرگي روبرو شده ام . اكنون چه كار كنم ؟ بزودي در آپارتمان را با چند مشت پي در پي به سختي كوفتند و اين در حالي بود كه من در رختخواب خود دراز كشيده بودم . نخست با كف دست به سختي بر در كوفتند اما چون برايشان دستاوردي به همراه نداشت و پاسخي دريافت نمي داشتند ، بزودي به جاي آن آواي گوشخراش زنگ در آپارتمان ناگهان به سختي پژواك يافت . اما من باز هم از جايم جم نخوردم ! پيشاپيش لامپها را خاموش كرده بودم كه گمان نبرند كسي در خانه است اما در را برويشان باز نمي كند ! به هر روي من در تكان نخوردن از رختخواب خود هرگز كوچكترين دودلي در خود نداشتم . اين همان سفارش بسيار ارزشمند تهمينه بود . با خود گفتم اكنون تلاش خواهند كرد در را خرد كنند و با زور آن را باز كنند ، هر چند در آهني بود و شكستن آن بدون هيچ ابزار كاري چندان آسان نبود . به هر روي آواي گوشخراش زنگ و همچنين در زدن ، براي چند آن ديگر نيز در آن خاموشي بامدادي باز هم پايداري يافت . هيچ راه گريزي نبود . يعني براي من هيچ راه ديگري جز باز نكردن در نبود كه خوشبختانه همين تنها راه نيز هر چند براي كوتاه هنگام ، ولي براستي بسيار بسيار چاره بخش و سودمند افتاد . زيرا خوشبختانه بزودي آواها بريده شد و گويا سرانجام يورش آورندگان رفته بودند . درنگ را هرگز روا ندانستم . با خود گفتم ناچار رفته اند ابزاري بياورند براي شكستن در . اما هر چه بود به هر روي اين تنها مجال بود براي فلنگ را بستن ، گريختن ، و در رفتن من ، در كوتاهترين هنگام ! اما در اينجا با خود گفتم خواه ناخواه تا اين اندازه ساده هم كه نيستند . ناگزير كسي را مي گذارند اينجا و يكي دو تن ديگرشان هم مي روند در پي يافتن ابزاري براي شكستن در . به هر روي برتري دادم از اين مجال سود جسته هر چه زودتر فلنگ را ببندم ! اين بود كه پنج دقيقه هم نكشيد چيزهايم را گردآورده و در همين آن از پنجره خيابان را نگاه كردم . مگر سپورها در اين هنگام بامداد كس ديگري در خيابان نبود ، تنها گاهي مردمي تك و توك مي گذشتند . هوا سراسر رو به روشني ، و بنابراين گذشتن مردم در اين هنگام بامداد ، حتي در شهر دوشنبه ، چندان شگفت انگيز نبود . به هر روي هنگامي كه داشتم از پنجره بيرون را كنترل مي كردم ناگهان ديدم پليسي به همراه دو دختر از خيابان مي گذشتند . خود را كنار كشيدم و موشكافانه تر نگاه كردم ببينم كيستند . اما خودشان بودند : پليس به همراه دو خواهر نسيبه و تهمينه . خود را كنار كشيدم و شتابان اين بار با خودباوری هرچه همه سویه تر تنها به اين قصد از اتاق زدم بيرون كه دیگر هرگز بدان بازنگردم . جايي كه ديگر براي من هرگز امن نبود . اما بحرالدين را چكار كنم ؟ كليد او را ؟ گور پدر بحرالدين ! خودش برود و از روي كليد ديگر براي خودش كليد بسازد . همه ي تلاشم در اين راستا بود كه از كوي پيوه زوات بي درنگ دور شوم . اما اين هنگام بامداد كه حتي هنوز هوا بدرستي روشن نشده بود در اين شهر ناشناس كجا داشتم كه مي توانستم رفت ؟ تا روشن شدن هوا مي بايد چكار مي كردم ؟ خواب ديگر سراسر از سرم پريده بود ، و هر گاه در خيابان از دور پليسي را مي ديدم با هشياري پيشاپيش راهم را كج مي كردم و با پروا(احتياط) مي گذشتم . من البته در هنگام جدايي به دو خواهر پيشنهاد كرده بودم كه كوتاه آمده از آگاهي دادن به پليس بگذرند ، اما آنها گفتند : نه ، ما بايد توي دهن اين برينيم ، ولي با شما پيمان مي بنديم كاري كنيم كه پليس با شما كاري نداشته باشد ! اين بود كه آنها به جاي رفتن به خانه ، از اتاق من يك سر به سراغ پليس رفته و پليس هم به هر روي بر بنياد يكي از سويهاي درگيري و داستان ، خواستار ديدار و گفتگو با من گرديده بود ، و يا شايد هم ، هر چند من در اين باره نتوانستم هرگز آگاهي درست و خشنودکننده ای بدست بياورم ، جلب و دستگيري من ، يا شايد هم دخترها بر واژگون من كاري كرده بودند ، هر چند به هر روي اين گمان چندان که باید نيرومند نيست .

تا روشن شدن هوا من روي يك سندلي در پاركي كه هر روز از كنار آن مي گذشتم نشستم . چيزهايم را كه هنوز در هم ريخته بود در چمدان سامان دادم ، و پس از روشن شدن هوا و افزايش رفت و آمد ، برخاسته در جستجوي خانه اي براي چهار پنج روز بازمانده اي كه برنامه ريزي كرده بودم همچنان در دوشنبه بمانم ، سراغ آقاي نجفي (ايران اير) رفتم . اما گويا نجفي دفترش را ساعت نه باز مي كرد . تا ساعت نه نيز به گونه اي گذراندم ، در يك كافه چاي خوردم و كرچكه يا همان مرغ سرخ شده ، و آمدم ايران اير . اما نجفي ساعت نه هم نيامد . تا ساعت ده باز چشم براه ماندم و همان دور و بر پرسه زدم ، اما ساعت از ده گشته بود هنگامي كه نجفي سرانجام از راه رسيد . به هر روي امروز من نخستين مشتري او بودم . گفتم : خواستم آن خانه را كه پيشتر درباره اش با هم صحبت كرده بوديم به من نشان بدهيد . گفت : باشد ، اما بايد صبر كنيد كارمندم بيايد . گفتم : مشكلي نيست . در همين آن مشتري ديگري آمد كه مي خواست آقاي نجفي بليتش را براي فردا با سود جستن از بند پ و دريافت رشوه برايش اكي كند ، آن هم بليت تاجيكستان ايرلاين ! چه جالب ! نجفي گفت : اما انجام اين كار پانزده دلار هزينه دارد ! مي پذيريد؟ مرد با خوشرويي گفت : نپذيريم چكار كنيم ! آنگاه نجفي از او پيمان نوشته شده درباره خوشنودي همه سويه ي او از پرداخت پانزده دلار ، و همچنين پانزده دلار ديگر براي اين كه كارش را براي فردا جور كند ، گرفت . و پيمان نهادند كه مرد فردا پسين برگردد و بليت اكي شده ي خود را دريافت دارد . پس من هم مي توانستم اين كار را بكنم ، نمي توانستم ؟ و در اينجا بود كه با پرواي پيشامدهاي ديشب و احساس ناامني پيش آمده ، ناگهان تصميم به بازگشتي نابهنگام گرفتم ، براي همين فردا كه شنبه بود . بهتر از اين نمي شد . امشب را به عنوان شب پاياني و بدرود به خانه ي همراه مي رفتم و فردا ساعت هشت بامداد از آنجا براي پرواز ساعت ده به مقصد تهران به فرودگاه . اين بود كه پس از رفتن مرد درنگ را شايسته ندانسته از آقاي نجفي پرسيدم كه آيا براي من هم كه بليتم نه براي فردا شنبه كه براي شنبه ي هفته ي پس از آن اكي شده مي توانيد همين كار را انجام دهيد ؟ كه او بي درنگ گفت : بليت همراهت است ؟ و اين بدين چم بود كه اين كار شدني بود ، و افزود : بگذار من يك تماس با دفتر هواپيمايي تاجيكستان ايرلاين بگيرم ببينم چكار مي توانم برايت بكنم . بر اين پايه با همان كسي كه درباره مشتري پيشين با او گفتگو كرده بود دوباره تماس گرفت و گفت كه يكي ديگر هم هست ، ولي اين ديگر بي گمان آخريش است ! اما من گفتم مشكل آوير دارم ، آوير تا كي آماده مي شود ؟ گفت : تا پايان وقت امروز برايت هر دو را رديفش مي كنم . به هر روي سرانجام آقاي نجفي ( سرپرست دفتر هواپمايي هما در تاجيكستان كه دو سال است در اين شهر است ) از من هم همان پيمان نامه را گرفت كه با خشنودي اين بيست و پنج دلار را به او مي پردازم ، كه پانزده دلار آن براي اكي كردن نابهنگام بليت برگشتم بود و ده دلارش براي آوير پليس . بر اين بنياد من رويهم رفته هفتاد و پنج سامان برابر با بيست وپنج دلار را يكجا به آقاي نجفي پرداخت كردم ، كيف و پلاستيك همراهم را همانجا نزد آقاي نجفي در يك كمد گذاشتم و پيمان شد ساعت شانزده يا همان چهار پسين خودمان براي گرفتن گذرنامه ي با آوير پليس ، بليت اكي شده ي براي فردا ساعت ده بامداد ، و همچنين كيف و پلاستيكم بدانجا بازگردم . از آن هنگام كه ساعت ده و چهل و پنج دقيقه بود تا ساعت دور و بر دوازده يك بار ديگر در كافه اي به خوردن چيزي پرداختم ( باز هم كرچكه و چاي رويهمرفته به بهاي شش و نيم سامان ) ، و پس از آن به هر روي چون آدينه بود پرسان پرسان بسوي مسجد شاه منصور كه نزديكترين مسجد آدينه در آن نزديكيها بود ، براه افتادم ، در حالي كه بيكار بودم و كيف و پلاستيكم در جاي امني در دفتر هواپيمايي خوابشان برده بود .


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: يکشنبه Mar 02, 2008 7:18 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه Mar 02, 2008 7:10 pm
پست ها : 26
چطوره... :mrgreen: :mrgreen: :mrgreen: 8) 8)


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: يکشنبه Mar 02, 2008 7:18 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه Mar 02, 2008 7:10 pm
پست ها : 26
به هر روي من به زودي و بدون دردسر مسجد شاه منصور را پيدا كردم . اما هنوز براي برگزاري نماز زود و دوروبر يكساعت ديگر بازمانده بود . اين بود كه خود را با بچه هايي كه در اين هنگام در كوي پيرامون مسجد نشسته بودند سرگرم كردم . يك جا پسري يك چيز جالب مي فروخت . پيرامون سيب را ژل مالي كرده هر كدام را به بهاي بيست درام مي فروخت . به هر روي پس از تماشا و بررسي موشكافانه ي آن من هم يكي از او خريدم و در حالي كه سرگرم خوردن و ليسيدن آن بودم ، به اين سوي ، يعني درست برابر مسجد آمدم ، جايي كه دختربچه اي در آنجا نشسته بود ، و در اينجا زماني دراز با دختری كه ماهتاب نام داشت به گفتگو پرداحتم . در پايان گفتگو ، دوست ماهتاب ، مهربان هم به گردهمايي ما پيوست . ماهتاب چهارده سال داشت ، مادرش حانه دار ، پدرش كارمند پايين دست يك اداره ، و خودش تك فرزند بود . يعني خواهر و برادري نداشت . به هر روي ماهتاب گويش فارسي مرا بسيار خوب در مي يافت ، چيزي كه خودش پايه ي آن را چنين بازگو كرد : چند سال پيش از بچه ي يك افغاني در خانه شان نگهداري مي كرده است . با ماهتاب تا مي توانستم شوخي كردم و گرم گرفتم . پس از خوردن واليسك(ليس زنك)سيبي از تخمه اي كه در جيب داشتم و از آن مي شكستم به او مي دادم و به اين روش تا نزديك هنگام بانگ (اذان) و ساعت يك يكريز با او شوخي و گفتگو مي كردم . اينگ ديگر كوچه اي كه دروازه ي درون رفت به مسجد در آن جاي داشت ، درست مانند كوچه هاي درون رفت مسجد هاي جامع در ايران ، از گدايان( كه تا اين هنگام بيشترشان خانم بودند) و فروشندگان كتاب و چيزهاي مذهبي مانند تسبيح ، عرقچين تاجيكي يا افغاني ، نوارهاي سخنراني هاي مذهبي ، عنبر مشكي ، و . . . انباشته شده بود . به هر روي من پيش از پاي گذاشتن به درون مسجد چون پول خرد با خود نداشتم ، يك ساماني را خرد و بي درنگ به چند تن از آنان كمك كردم . مي خواستم به همه شان بدهم ، اما گدايان پول خرد نداشتند و مانند فروشندگان يا دستفروشهايي كه دشت نخستين آنهاست ، حتي يك درام پول با خود به همراه نداشتند كه دست كم آدم يك سامان به آنها مي داد و براي نمونه هشتاد درام مي گرفت و هشتاد درام بازمانده را به چهار تن ديگر مي داد . با خود گفتم : خيالي نيست ، اكنون پس از بيرون آمدن از مسجد و پايان نماز به بازمانده ي آنها كمك خواهم كرد . در اين هنگام مردي با يك گاري پر از نان به درون كوچه آمد كه در ميان بهت و شگفتي من ناگهان شماري از گدايان به سوي آن يورش بردند . يعني اين گدايان تا اين اندازه حتي نيازمند نان روزانه ي خود بودند ؟ اما مرد گاري بدست با با گونه اي گردنفرازي زننده و زجر آور ( دوروبر شست ساله مي نمود ) پيوسته مي گفت : هر كس سرجاي خود ، و در پي آن پي در پي دستور مي داد و برتري ( فضل ) فروشي مي كرد : به همه مي رسد ، هر كس بخواهد شلوغ كند به او نمي دهم ! به هر روي من پس از لختي ديگر تماشاي فروشندگاني كه چيزهاي در دست فروششان درست همان چيزهايي بود كه در روزهاي آدينه در كنار درب درون شد بسياري از مساجد آدينه در ايران همواره كساني نشسته و مي فروختند ، پا بدرون مسجد گذاشتم . مسجد دو اشكوبه و دست بالا دوهزار تن گنجايش بيشتر نداشت . پيشوا در كار سخنراني بود پيرامون چگونگي پرورش فرزند . و از روي دفتري كه به الفباي عربي يا فارسي چيزهايي در آن يادداشت كرده بود احاديثي را به زبان بسيار شيرين تاجيكي براي مردم برگردان مي كرد . هنوز مسجد تهي بود و كسي نيامده بود ، اين بود كه من پس از انجام دست به آب و گرفتن دست نماز ، يكراست رفتم درست پاي منبر او نشستم ، يعني بسيار نزديك به او كه روي پله هاي پايين يك پلكان يا منبر چوبي نشسته بود . به هر روي امام ايشان عبدالبصير ژنتيك مغولي داشت ، رويهمرفته خوش تيپ ، و درست مانند مولوي هاي افغاني رخت پوشيده بود . سخنراني او بسيار دراز و دست كم يك ساعت به درازا انجاميد ، به گونه اي كه من در ميان آن ، هر چند روش سخنوري پارسي او بسيار شيوا و همه ي آن سراسر دريافتني بود و بر واژگون بسياري ديگر در تاجيكستان حتي يك واژه ي روسي هم در سراسر آن به چشم نمي خورد ، چون شب پيش را نتوانسته بودم درست بخوابم ، ناخودآگاه اندكي خوابم برد . نماز خواندنشان اما درست مانند نماز خواندن افغانيان بود ، بي كم و كاست : پس از پايان سخنراني فارسي بانگ گفته شد ، بدنبال آن همگي برخاسته درست بر سر جاي خود چهار ركعت نماز سنت به جاي آوردند . آنگاه نوبت به سخنراني عربي نخست رسيد . پس از پايان سخنراني عربي نخست براي چند آن امام در منبر چوبي بر جاي خود نشست و اين بار پس از برخاستن سخنراني عربي دوم را بر واژگون سخنراني نخست ناگهان با آوايي بسيار آهنگين و شگفت انگيز برگزار كرد . پس از اين برپا داشتن (اقامه) و نماز بود . دو ركعت نماز را با دو سوره ي كوتاه ارايت الذي يكذب بالدين و اذا جاء نصرالله والفتح برگزار كرد و پس از پايان نماز فرض ، باز به روش افغانيان ، مردم بدون اين كه جابجا شوند ناگهان به خواندن چهار ركعت نافله ي پس از فرض ديگر پرداختند ، و در پي آن بيشترشان بي درنگ پراكنده شدند . اما شماري از آنها نيز براي دست دادن يا انجام برخي كارهاي پيراموني مانند دعا كه گويا هر هفته در پايان نمازهاي روز آدينه به فرم گروهي همراه با چند تن ديگري كه ديرتر پراكنده مي شدند خوانده و در پي آن دستها از بالا به پايين به رويها كشيده يا ماليده مي شد ، و . . . به نزد ايشان آمده ، هنوز او را ول نمي كردند و آزاد نمي گذاشتند . خواهندگان دعا بيشتر كساني بودند كه خويشان آنها بيمار بودند يا در همين هفته مرده بودند و آنها با اين درخواست از آقاي ايشان عبدالبصير كه به گمان آنها از خودشان به خدا نزديك تر بود ، آشكارا او را ميان خود و خدا ميانجي مي كردند ! روشن است كه كمك گرفتن از اين شيوه تنها برخاسته ناتواني يا ناداني اين مردم بود . به هر روي شوربختانه آنها باورمند بودند و حتي ساليان سال فرماروايي فرمانروايان بي خداي روس هم نتوانسته بود باورهاي خرافي و دور از خرد را از درون آنها پاك كند و هرگز نكرده بود ! در هر روي چنان كه گفتم اينجا امروز رويهمرفته از مردم مالامال شده بود و شماري دور و بر دوهزار تن نماز آدينه ي خود را در اين جايگاه به جاي آورده بودند ، يا باريك بينانه تر و درست تر چيزي بين هزار تا دوهزار تن . زيرا نمي شود چندان باريك بينانه تر شماري از اين گردهمايي بدست داد ، به جاي آن چيزي كه با خودباوري بسيار بالا مي توان گفت اين است كه به هر روي مسجد سد در سد پر شده بود . با اين همه مسجد مناره اي بسيار كوتاه داشت و گويا پنج شش مسجد آدينه ي ديگر هم مانند اين در شهر دوشنبه هست ، كه حتي اين كه من امروز در آن نماز خواندم بزرگترين آنها نيز نبود . يعني از ديدگاه گنجايش و بزرگتر بودن بر بنياد سخنان ديگران ، اين مسجد به هر روي سومين مسجد بزرگ دوشنبه بود . با اين حال گويا در شهر دوشنبه شمار مساجد بسيار بيشتر از اين بود ، يعني رويهمرفته شايد دوروبر سد و پنجاه يا دويست مسجد . اما آن ديگر مساجد گويا بيشتر مانند خانه بودند تا مسجد . زيرا مناره نداشتند و از آنها براي نماز هيچگاه بانگ برنمي خاست . يعني دولت پروانه ي مناره داشتن و پخش بانگ از اين مساجد كوچك را به آنها نمي داد . همچنين مناره هاي مساجد آدينه هم مانند مناره هاي آنها در ايران نبود و در برابري با آنها بسيار كوتاه تر بود . به هر روي من چون بسيار دير از مسجد بيرون زده بودم اينك در كوچه ي درب بيرون رفت از مسجد كه در هنگام آمدن چنان كه گفتم فروشندگان چيزهاي مذهبي و گدايان صف كشيده بودند ، اينك در هنگام بازگشت بر واژگون چشم داشت من ديگر هيچ گدايي ديده نمي شد ، و روشن بود كه تا جايي كه جا داشت جيبشان پر شده بود ، يا دست كم خيال نكرده بودند آدم بخشنده اي مانند من بازمانده بود كه هنوز از مسجد بيرون نرفته بود ! به هر روي من چون از گويش تاجيكي ايشان عبدالبصير بسيار خوشم آمده بود دو نوار كاست از سخنراني هاي او را كه همان نوارهاي ضبط شده ي سخنرانيهاي آدينه ي او بود به نامهاي خوف و رجا و حقوق مسلمان را به همراه يك كلاه تاجيكي ( كه شب در خانه ي همراه فرخ درباره ي آن گفت اين كلاه افغانيست نه تاجيكي ، زيرا در فلان جاي ان گل ندارد و كلاه تاجيكي اين خل و آن خل است كه اين نيست ...)براي يادبود خريداري كرده دوباره به خيابان برگشتم ، در حالي كه با خود شمار مي كردم كه يعني چند در سد مردم دوشنبه به نماز آدينه مي رفتند . زيرا اين براستي بسيار ارجدار بود و بيانگر محكي براي سنجيدن اندازه ي باور راستين مردم . زيرا در بين مردم سني مذهب برگزار كردن نماز پيشين روز آدينه در مسجد و همراه با پيشوا فرض است و نرفتن به آن نافرماني بسيار بزرگي به شمار مي آيد ، به گونه اي كه اگر كسي براستي باورمند بود هرگز اين نافرماني را انجام نمي داد . به هر روي اين در سد به نماز آمدن مردم در شهر دوشنبه در اين نماز روز آدينه هر چند من با خود شمار مي كردم مي ديدم بسيار پايين بود . در شهري مانند دوشنبه كه شمارگان مردمي فراتر از ششسد هزار تن را در خود جاي مي داد ، دست كم دور وبر يكسد هزار تن (يعني منهاي زنان ، كودكان ، بيماران ، يا ازكارافتادگان )مي بايد نماز آدينه مي كردند ، در حالي كه اگر در هر كدام از پنج مسجد آدينه ي شهر حتي دوهزار تن هم شركت مي كرد رويهمرفته شمار همه ي روندگان به نماز آدينه به ده هزار تن هم نمي رسيد ، كه به هر روي براي يك شهر ششسد هزار تني شماري بسيار پايين و شگفت انگيز بود . اين يعني اين كه تنها ده در سد مردم در نماز آدينه شركت مي كردند ، و شايد خود شماري از همينها حتي نمازهاي روزانه ي خود را هم نمي خواندند و تنها هفته به هفته براي آمرزيده شدن گناههايي كه در درازي هفته انجام داده بودند و خشنود كردن خدا از خود ، تنها هفته اي يك بار در همين نماز آدينه شركت مي كردند ! مانند همراه و خانواده ي او كه تنها در روزهاي ماه رمضان نماز مي خواند يا شراب نمي خورد ! و به گمان من شمار كساني از اين دست و با اين شيوه ي انديشيدن به هر روي در دوشنبه و در تاجيكستان هرگز و به هيچ روي اندك نبود . به هر روي هنورتا ساعت چهار بسيار زود بود و من هم خواب آلود و خسته بودم و به جايي براي دراز كشيدن و خواب نياز داشتم ، چيزي كه در خيابان يافت نمي شد . اين بود كه برتري دادم دوباره برگردم مسجد . مسجدي كه اين بار تنها تك و توك كساني در گوشه و كنار آن به چشم مي خوردند . يكراست رفتم اشكوب بالا و در گوشه اي از آن ناچار دراز كشيدم . زيرا ساعت اكنون تنها دو بود و ايران اير هم به اينجا بسيار نزديك بود . پس درست دو ساعت براي آسودن زمان داشتم ، بي درنگ هم خوابم برد . در ميانه هاي خواب كسي از كنارم گذشت و گفت : برو داخل حجره ها يخواب ، آنجا بالشت هم هست ! كه سپاسگزاري كردم . تنها دوروبر ساعت سه بود هنگامي كه دوباره بلند شده ، از مسجد بيرون زدم . باز هم پس از چند دقيقه ايران اير بودم ، اما اين بار خود نجفي نبود و همكار او بود . همچنين هنوز گذرنامه آوير نشده بود . اين بود كه كارمند آقاي نجفي گفت : من همين الان مي روم آوير مي كنم بر مي گردم . گويا تنها بايد تا هتل دوشنبه مي رفت . آنجا آشنا داشتند ، فرمي پر مي كردند ، و سرانجام كاغذي مهرشده به گذرنامه ي من مي چسپيد ، همين ! اين بود كه به من هم گفت : ساعت پنج برگرد و بليت و گذرنامه ي خود را بگير ! من هم رفتم يك بار ديگر آش پلو و چاي خوردم ، اما اين بار به بهاي چهار سامان و هشت درام ، گرچه آش پلو آن هم سردتر و حتي بد مزه تر بود . پرسيدم : پس چرا گرانتر ؟ گفت : زيرا ما با روغن زيتون درست مي كنيم . پس بدمزه تر بودنش بر اين پايه بود ! به هر روي هنگامي كه من بليت و گذرنامه ي خود كه كاغذ آويردار به آن چسبانده شده بود را از دفتر هواپيمايي دريافت داشتم ديگر حتي ساعت از پنج هم گذشته بود و اين بود كه من بدون راهپيمايي بيشتر همانجا روبروي دفتر هواپيمايي براي سوار شدن به مشروتكه هايي كه به سمت ژول مسيف مي رفتند ، ايستادم ، اما اين بار كار اين سوار شدن بسيار به درازا انجاميد . چون اين هنگام درست زماني از روز بود كه بسيار شلوغ و پررفت و آمد بود و ديگر همه ي مردم در شهر دوشنبه داشتند در پايان روز از سر كار به خانه هاي خود باز مي گشتند . به هر روي در پيامد اين درهم و برهمي و فشردگي فزاينده ، من نيز تا ساعت شش براي سوار شدن بر مشروتكه ي هژده ، تنها مشروتكه اي كه از آنجا به ژول مسيف مي رفت ، الاف شدم . بسيار روشن بود كه اين جور كه پيش مي رفت و با اين شتابي كه مردم داشتند به خانه هاي خود سرازير مي شدند ، تا كمتر از تنها يك ساعت ديگر شهر دوشنبه همچون شهر مردگان بود . به هر روي من اين بار نيز از بازار سر كوي در ژول مسيف يك كيلو انگور ، يك كيلو گلابي خوب ، و يك كيلو سيب خريدم ، و سرانجام با دست پر ، ساعت شش و سي دقيقه بود هنگامي كه زنگ در آپارتمان همراه را به فرياد در آوردم . نخست تنها فرخ و مادرش خانه بودند . اما پس از نيم ساعت همه آمدند و دريافتند داستان بر چه پيمان بود . آري ، من تصميم به رفتن گرفته بودم و امشب به نام شب پاياني آمده و مهمان آنها شده بودم براي بازديد پاياني و بدرود . اين بود كه ديگر پيمان رفتن من به ييلاق ، گرفتن خانه براي پنج روز كه پيشتر درباره ي آن با همراه گفتگو داشته بودم ، و . . . با اين شمار همگي خود بخود بر باد بود .


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: يکشنبه Mar 02, 2008 7:19 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه Mar 02, 2008 7:10 pm
پست ها : 26
شنبه ، بيست و چهار سپتامبر دوهزار و پنج برابر با دوم مهرماه هشتاد و چهار خورشيدي ، در راه بازگشت در هواپيما يا همان برابر روسی آن سملات (samalaat) واژه ای که در زبان کوچه وبازار مردم امروز تاجيكستان بسیار پرکاربرد است ، ساعت نه و پانزده دقيقه به گاه تهران : هنوز پانزده دقيقه تا پرواز برابر برنامه مانده است . اين بار مسافر كنار دست من يك ايراني است كه مي گويد شيريني و شكلات و رويهمرفته چيزهاي خوراكي به تاجيكستان مي برد . يعني اين آقا كارگزار(عامل) اين همه شيريني و شكلات ايراني است كه در تاجيكستان ديده مي شود . بسياري از مسافران باز از شركت تونل سازي هستند و برخي ديگر از مسافران همانهايي هستند كه در راه آمدن هم با ما بودند : مرد ريشو با زن چاق ، دختر چاق ، پسربچه كراواتي ، و ديگران . به هر روي من ديشب را تا بامداد در خانه ي همراه به سر بردم . تا دير هنگام شب با همراه پيرامون چيزهاي گوناگوني گفتگو مي داشتيم . گرچه من چون شب پيش را نخوابيده بودم بسيار خسته بودم ، با اين حال گپهاي همراه بسيار شيرين و دلچسپ بود ، و رويهمرفته همراه مردي است بسيار شيرين و گيرا با پيوندهاي همگاني بسيار نيرومند . همراه بسيار افسوس خورد از اين كه تصميم بر رفتن گرفته بودم و نمي ماندم تا با هم به قشلاق خانوادگي آنها مي رفتيم ، همانجايي كه مادر همراه هم اكنون هم با شوهر خود در آنجا بود . همراه پدرش مردگي بود ، اما مادرش پس از مرگ پدر شوهر ديگري كرده و هم اكنون هم با او در همان قشلاق زندگي مي كرد . همراه و چهار پسرش و خانمش رويهمرفته دوستان براستي خونگرم ، بدور از خودنمايي ، و بسيار خوبي هستند . به هر روي امروز بامداد هم از كوي ژول مسيف (خانه ي همراه) با منوچهر پسر بزرگ همراه پياده تا فرودگاه آمديم . عبدالله پسر افغاني دوست فردوس هم پس از هشت سال زندگي در تاجيكستان همين امروز با مادر بزرگش به افغانستان بر مي گشت با پرواز دوشنبه _ كابل كه مي بايست ساعت نه به گاه تاجيكستان انجام گرفته بود . به هر روي اين عبدالله نيز كه پسر هژده تا بيست ساله ي بسيار با ادب و خوشرويي است ديشب براي بدرود و واپسين بازديد به خانه ي همراه آمده بود . اين بود كه بامداد من در هنگام درون آمدن به فرودگاه ، فردوس را هم ديدم كه براي بدرقه ي دوستش و مادربزرگ او به اينجا آمده بود . پرسيدم پس چرا زميني نمي رويد ، هزينه اش كمتر است ؟ گفت : مادر بزرگم ناخوش است ، نمي تواند ، اما ديگر كسان خانواده روز سه شنبه راهي كابل خواهند شد . عبدالله كه بسيار نغز و شيرين تاجيكي گپ مي زد ديشب هم در خانه ي همراه به من گفت كه پس از جنگ چند سال نخست را پاكستان بوده اند و سپس به تاجيكستان آمده اند . گويا شمار افغانيان نگونبخت كوچيده (مهاجر) در تاجيكستان هم مانند ايران و پاكستان بسيار پرشمار است . چيزي كه البته من پيش از اين چندان به آن نينديشيده بودم . البته بي گمان به اندازه ي ايران و پاكستان نيست ، اما گويا كم هم نيست . به هر روي هم اكنون كه ساعت ده و هشت دقيقه به گاه تاجيكستان است ، بلندگوها راه افتادند ، هواپيما روشن شد ، و در پي آن بي درنگ به دادن آگاهي هاي پرواز به زبانهاي گوناگون پرداخت : بلندي ، زمان پرواز ، و . . . ، به هر روي هم اكنون ساعت ده و سيزده دقيقه جنبش در باند فرودگاه آغاز شد .



در آسمان تاجيكستان : زمان پرواز دو ساعت و پنجاه دقيقه اعلام شد ، در حالي كه در راه آمدن اين زمان دوساعت و سي دقيقه بود . چرا ؟ داستان گردش زمين بر گرد محور خود را به ياد داريد ؟ به هر روي با اين كه چيز چندان پيجيده اي نيست ، اما به گمان من بسيار جالب است .


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: يکشنبه Mar 02, 2008 7:20 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه Mar 02, 2008 7:10 pm
پست ها : 26
ساعت بيست روز يكشنبه دوم مهرماه يكهزار و سيسد و هشتاد و چهار ، در كرانه هاي درياي خزر در رامسر : من همين امروز بامداد به اينجا رسيدم ، با يك مي ني بوس از لاهيجان . ديشب دور و بر ساعت يك نخست رشت و نيم ساعت پس از آن لاهيجان بوديم . از جايي كه اتوبوس پياده كرد يكراست با يك تاكسي به زيركوه رفتم ، يعني جايي كه راننده ي تاكسي مي گفت مي توان بچه هايي را كه براي ويلا جار مي زنند در آنجا يافت . اما كسي نبود و من كه خسته بودم دوروبر درياچه ي بسيار زيباي دست ساخت لاهيجان تا بامداد روي نيمكت گردي به آسايش پرداختم . كسان ديگري هم آنجا بودند كه بر پايه هاي گوناگون همانجا كنار خيابان ، با چادر يا بدون چادر ، روي نيمكت يا روي چمن ، خوابيده بودند . به هر روي من در نخستين دم دمه هاي بامداد با يك مي ني بوس به رامسر آمدم ، زيرا گفته شد يافتن ويلا در لاهيجان چندان آسان نيست . در رامسر اما همه چيز روبراه بود . اين بود كه من تا پيشين هنگام در اينجا و آنجاي شهر به گردش پرداختم ، آنگاه به بلوار معلم آمدم و ويلايي بر پيمان دو شب شانزده هزار تومان در اينجا اجاره كردم . در اين ميان اما خانم ويلادار به من يادآوري كرد كه شب سوم را اگر بمانم بيش از شش هزار تومان پايم شمار نخواهد كرد . چون پور سانت جواني را كه در جاي ويژه اي در درون شد به بلوار نشسته ، و امروز مرا براي اجاره به او شناسانده بود را ديگر ، البته اگر آگاه نمي شد ، پرداخت نمي كرد . در كردار (واقع) از نخستين روز مهرماه به اين سو اجاره بهاي ويلا و سوئيت در رامسر به سختي افت كرده بود و گرنه چنان كه گفته مي شد تا ديروز پريروز نرخ ها وحشتناك بالا و كمرشكن بود . به هر روي من ساعت دوازده و سي دقيقه در سوئيت اجاره اي خود بودم ، چرتي زده ، خبرهاي ورزشي و فوتبال( استقلال _ پيروزي) تماشا كردم و پس از آن تا همين اكنون در لب دريا هستم . دقايقي پيش كمي آنسوتر چاي خوردم ، اما آن هنگام هنوز هوا روشن بود . اكنون تاريك است در حالي كه من هم اكنون تنهايي اينجا در كنار درياي مازندران نشسته ام . پيش از اين شام را براي نخستين بار براي آزمايش ميرزا قاسمي با پلو كه گويا خوراك بومي مردم گيلان ومازندران است ، در هتلي كه در همين نزديكي است ، ميل كرده ام . اما ميرزا قاسمي كه ماده ي بنيادي آن بادمجان است ، و بهاي هر دست(پرس) آن هزار و نهسد تومان بود ، رويهمرفته براستي هرگز خوراكي جالب و خوشمزه اي نبوده و نيست . نكته ي جالب ديگر هم اين كه رستوراندار اين هتل يك خانم دكتر داروساز بود و گارسن آن به گفته ي خودش مهندس مخابرات و دانش آموخته ي دانشگاه فردوسي در مشهد ! به هر روي من هم اكنون ديگر دارم برمي گردم به سوئيت . پسته ، آدامس ، تخمه ، و . . . چيزهايي بوده است كه از زمان بيرون زدن از سوئيت تا هم اكنون كه ديگر در كار بازگشت به آن هستم ، پي در پي سرگرم خوردنشان بوده و هستم ، يعني حتي همين تك دانه هايي از آنها هم كه در ته جيبم بازمانده است پيوسته مرا به خوردن فرا مي خوانند ، و من در شگفت هستم كه براستي چگونه مي توان هر چند براي چند آن از خوردن آنها چشم پوشي كرد يا بازايستاد


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: يکشنبه Mar 02, 2008 7:21 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه Mar 02, 2008 7:10 pm
پست ها : 26
ساعت بيست روز يكشنبه دوم مهرماه يكهزار و سيسد و هشتاد و چهار ، در كرانه هاي درياي خزر در رامسر : من همين امروز بامداد به اينجا رسيدم ، با يك مي ني بوس از لاهيجان . ديشب دور و بر ساعت يك نخست رشت و نيم ساعت پس از آن لاهيجان بوديم . از جايي كه اتوبوس پياده كرد يكراست با يك تاكسي به زيركوه رفتم ، يعني جايي كه راننده ي تاكسي مي گفت مي توان بچه هايي را كه براي ويلا جار مي زنند در آنجا يافت . اما كسي نبود و من كه خسته بودم دوروبر درياچه ي بسيار زيباي دست ساخت لاهيجان تا بامداد روي نيمكت گردي به آسايش پرداختم . كسان ديگري هم آنجا بودند كه بر پايه هاي گوناگون همانجا كنار خيابان ، با چادر يا بدون چادر ، روي نيمكت يا روي چمن ، خوابيده بودند . به هر روي من در نخستين دم دمه هاي بامداد با يك مي ني بوس به رامسر آمدم ، زيرا گفته شد يافتن ويلا در لاهيجان چندان آسان نيست . در رامسر اما همه چيز روبراه بود . اين بود كه من تا پيشين هنگام در اينجا و آنجاي شهر به گردش پرداختم ، آنگاه به بلوار معلم آمدم و ويلايي بر پيمان دو شب شانزده هزار تومان در اينجا اجاره كردم . در اين ميان اما خانم ويلادار به من يادآوري كرد كه شب سوم را اگر بمانم بيش از شش هزار تومان پايم شمار نخواهد كرد . چون پور سانت جواني را كه در جاي ويژه اي در درون شد به بلوار نشسته ، و امروز مرا براي اجاره به او شناسانده بود را ديگر ، البته اگر آگاه نمي شد ، پرداخت نمي كرد . در كردار (واقع) از نخستين روز مهرماه به اين سو اجاره بهاي ويلا و سوئيت در رامسر به سختي افت كرده بود و گرنه چنان كه گفته مي شد تا ديروز پريروز نرخ ها وحشتناك بالا و كمرشكن بود . به هر روي من ساعت دوازده و سي دقيقه در سوئيت اجاره اي خود بودم ، چرتي زده ، خبرهاي ورزشي و فوتبال( استقلال _ پيروزي) تماشا كردم و پس از آن تا همين اكنون در لب دريا هستم . دقايقي پيش كمي آنسوتر چاي خوردم ، اما آن هنگام هنوز هوا روشن بود . اكنون تاريك است در حالي كه من هم اكنون تنهايي اينجا در كنار درياي مازندران نشسته ام . پيش از اين شام را براي نخستين بار براي آزمايش ميرزا قاسمي با پلو كه گويا خوراك بومي مردم گيلان ومازندران است ، در هتلي كه در همين نزديكي است ، ميل كرده ام . اما ميرزا قاسمي كه ماده ي بنيادي آن بادمجان است ، و بهاي هر دست(پرس) آن هزار و نهسد تومان بود ، رويهمرفته براستي هرگز خوراكي جالب و خوشمزه اي نبوده و نيست . نكته ي جالب ديگر هم اين كه رستوراندار اين هتل يك خانم دكتر داروساز بود و گارسن آن به گفته ي خودش مهندس مخابرات و دانش آموخته ي دانشگاه فردوسي در مشهد ! به هر روي من هم اكنون ديگر دارم برمي گردم به سوئيت . پسته ، آدامس ، تخمه ، و . . . چيزهايي بوده است كه از زمان بيرون زدن از سوئيت تا هم اكنون كه ديگر در كار بازگشت به آن هستم ، پي در پي سرگرم خوردنشان بوده و هستم ، يعني حتي همين تك دانه هايي از آنها هم كه در ته جيبم بازمانده است پيوسته مرا به خوردن فرا مي خوانند ، و من در شگفت هستم كه براستي چگونه مي توان هر چند براي چند آن از خوردن آنها چشم پوشي كرد يا بازايستاد


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: يکشنبه Mar 02, 2008 7:22 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه Mar 02, 2008 7:10 pm
پست ها : 26
دوشنبه ، ساعت سيزده و سي دقيقه چهارم مهرماه ، بر نشيب قله اي كه مشرف بر جواهر ده است : بامداد در رامسر نخست به ايستگاه ماشينهاي ييلاق جواهر ده آمدم و از آنجا پشت يك وانت ايستادم و يك ساعت ديگر پس از این که يكي پس از ديگري پي در پي گردنه ها را پشت سر گذاشتيم و بالا آمديم سرانجام به اينجا رسيدم ، به هزينه ي چهارسد تومان . در رامسر شما اگر از كسي بپرسيد : ببخشيد جاهاي ديدني اين شهر شما كجاست ؟ بي بروبرگرد از جواهرده نام خواهند برد ! اما در درازاي راه دست كم از ديد من هرگز و به هيچ روي هيچ چشم انداز تا آن اندازه چشم نواز و شگفت انگيزي پديدار نبود . با اين حال من به اميد زيبايي خود جواهر ده سختي راه را بر خود هموار كردم . كه ناگهان ديدم يك جا در جاده پرفراز و نشيب درون شد به جواهرده پلاكارد زده اند : چرا دبي ؟! جواهرده ! و سرانجام رسيديم . اما باز هم بايد گفت اينجا چيزي ندارد . كوه است و درخت و جنگل ، يعني هرگز چيز ويژه اي نيست . در اينجا زمين هموار و سرسبزي يا زيبايي دست ساز انسان ديده نمي شود . در جواهر ده چند جوان را ديدم ، شايد تهراني بودند . سرانجام تاب نياوردم ، به شوخي رو به آنها گفتم : جواهرده قشنگ است ، نه ؟ گفتند : قشنگ است ديگر ! با اين همه حتي خودشان هم دريافتند كه دارند به خودشان دروغ مي گويند . با سيگار حال مي كردند . گويا چيز بهتري در دسترس نبود . از آنها با دوربين خودشان عكس برداشتم . هرچند سرانجام پذيرفتند كه اينجا بيشتر هوايش پرآوازه و پرنام است تا زيبايي چشم اندازهايش . و براستي هم جواهرده جايي است در ميان ابرها . ده سراسر در ميان ابرهاست . آفتاب به سختي ديده مي شود . جاي جاي آن چشمه و آب روان است . به هر روي تا اينجايش جداي از يكي دو آبشار نيم بند ، از ديدگاه من چيز چندان زيباي ديگري هرگز نداشته است . اما اينجا در اين مجال من كوشيدم با پرهيز از انديشيدن ، روان خود را پس از روزهاي دراز اندكي تازگي بخشم ، آري در اينجا ، جايي در ميان ابرها و در سراشيبي اين كار به خوبي شدني بود . يعني نه تنها شدني بود بلكه بهترين جای بود براي پرداختن به چنين برنامه هايي . به هر روي در اين هنگامي كه سرگرم نوشتن واژه هاي بالا هستم ناگهان چوپاني كه افسار اسبي را در دست دارد و بار اسبش گوني هاي پر از مو يا پشم است در هنگام پايين رفتن از كوه ، آمد و چند آن براي آسايش در كنار من روي زمين نشست . با هم گپ و گفت كرديم و او آگاهيهاي بسيار خوب و ارزنده اي درباره ي جواهرده به من داد . آگاهيهايي مانند اين كه : اين ده تا يك ماه ديگر سد در سد تهي خواهد شد ، و همه از كوه پايين رفته به رامسر خواهند رفت . چون اينجا پس از بارش برف ديگر شايان زيستن نيست . جواهرده مدرسه ندارد اما تلفن و آب و برق دارد . يك جاي ييلاقي است كه هر ساله تنها از نخستين روزهاي فروردين ماه تا روزهاي پاياني مهرماه برو بيايي دارد . مهرماه ديگر همه مي روند رامسر . يعني كسي كه در جواهر ده خانه دارد ناچار است در جاي ديگري مانند رامسر يا پيرامون آن هم خانه ي ديگري داشته باشد . چوپان همچنين گفت موها را مي برد همينجا در جواهرده جايي است كه با آن نمد درست مي كنند . پدرش هم آن بالا چوپان است و او هم همين پيشه را دارد ، اما پس از مهرماه ديگر گوسفندها را به رامسر برمي گردانند . و افزود : گوسفند داري هم ديگر سود ندارد چون دولت از چراندن گوسفندان در جنگل جلوگيري مي كند . و دیگر اين كه بر پايه ي گونه اي بيماري امسال بويژه گوسفند ارزان شده است . اين هم دشواري و گرفتاري هرروزه و هر ساله ي پيشه ي ماست .

با چوپان با هم از كوه پايين آمديم . من در جواهرده اندكي ماست چكيده ‌، گردوي ييلاقي ‌، نان افغاني از نانوايي ، پانسد گرم سيب خوب سرخ ، و سرانجام يك قوتي تن ماهي به بهاي ششسد تومان خريداری کرده ، همه را دريك پلاستيك ريختم و راه افتادم به سمت درياچه ي قو . چوپان گفت : تنها ديدني اينجا درياچه ي قوست ، و من هم با خود گفتم : پس اندكي خوردني با خود بر مي دارم و براي خوردن مي روم آنجا كنار درياچه ی قو ، ببينم اين بهترين ديدني جواهرده به هر روي چه جور جايي است !


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: يکشنبه Mar 02, 2008 7:23 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه Mar 02, 2008 7:10 pm
پست ها : 26
ساعت چهارده وپنجاه و سه دقيقه ، در كنار درياچه ي قو : اينجا جاي بسته ايست ، درياچه اي كوچك با سرچشمه اي كه به آن مي ريزد ، ولي از شانس ما امروز بيكار است . روي در آن نوشته شده : تا فروردين هشتاد و پنج تعطيل _ مزرعه ي خصوصي . از جواهرده بايد يكسره بيش از دو هزارمتر راه ناهموار را پيمود تا به اينجا رسيد . راه البته ماشين رو است و از همين رو تك و توك خودروهاي تكي(شخصي) كه به سختي ، با تكان شديد ، و دردسر بسيار تلو تلو خوران در هواي رفتن به كنار درياچه هستند ، در آن به چشم مي خورد . به هر روي من چون بيشتر راه را پياده پیمودم ، تا به اينجا رسيدم از پا افتادم . با اين همه از چند آن پيش ، همينجا در بيرون از راه بندهاي دور تا دور درياچه ، به ناهار خوردن نشسته ام . آواي قوهاي درياچه به گوش مي رسد ، همچنين بانگ آب ، و قوها كه روي درياچه ي البته كوچك اما بسيار زيبا سرگرم شنا كردن هستند . درياچه اي كه از كفي (سطحي)با گستردگي كمتر از ده هزار متر چهارگوش (مربع) بهره ور است . البته من بخشي از راه را كه از جاده ي بنيادي (اصلي) جدا مي شد را با خودروي يكي از اين آقايان ، يعني جواني كه با خانم خود به گشت و گذار آمده بود ، تا اينجا آمدم . يعني نخست او آدرس درياچه را از من پرسيد ، آنگاه من زرنگ نيز افزون بر اين كه درياچه را به او نشان دادم ، خود را نيز به آنها بار كردم . چنان كه گفتم من هم اكنون درون راه بند و درست بر لب آب نيستم ، جايي كه نشسته ام بدور از راه بند اما بالادست درياچه است و در پيامد اين چشم انداز زيباي درياچه زيرپاي من . دو سه تا ماشين اما كه گويا از آشنايان سرپرست يا به هر روي دارنده ي درياچه هستند با ماشين و خانواده ي خود نمي دانم چگونه به هر روي به درون راه بند راه يافته اند و در هوده هم اكنون و در كنار درياچه اند ! اما كس ديگري را راه نمي دهند . راه بند درياچه نگهبان دارد . باز هم آواي آب ، بانگ انسان ، و آواي قوها : واغ ، واغ ، واغ ، . . . من هم اكنون ديگر ناهارم را خورده ام اما آب با خود ندارم . يعني در كنار درياچه ي آب شيرين اما تشنه و بي بهره از آب ! خوراكيهايم را كه افزوني بود در يك پلاستيك با خود خواهم برد . راستي در میان شگفتی من ، يكي هم كليد دروازه ي راه بند اينجا را با خود به همراه داشت ! آمد در را باز كرد ، ماشين خود را به درون برد ، نگهبان را بانگ زد ، و ماشين ديگر هم كه در پي او آمد و ناشناس بود درآمد به نگهبان گفت : ما تنها خواستيم اينجا ناهاري بخوريم ! گفته شد كه هزارتومان بايد بپردازيد ! پاسخ چنين بود : باشه ، اشكالي نداره . و دادند و رفتند تو ! اما بي خيال . من ديگر كمي دارد ديرم مي شود . بايد برگردم رامسر . به هر روي تا رامسر بيش از يك ساعت راه است . از سويي ديگر اينجا به سختي مه آلود و انگار شب نزديك است . ديدن خورشيد در جواهر ده و در كنار درياچه ي قو را بايد يك كاميابي بزرگ به شمار آورد . دور درياچه يك جاده خاكي براي گردش ماشين ، چند اتاقك آهني بارمانند ، و يك ساختمان شگفت انگيز براي زندگي يك خانواده هم ديده مي شود ، خانواده اي كه ناگزير پاييز و زمستان اينجا نخواهند ماند ، زيرا هرگز شايان زيستن نيست . زيرا حتي خود درياچه نيز شايد در سرماي زمستان و در اين بلندي يخ بزند . اما تا اكنون نگهباني هست ، كه نمي دانم تنهاست يا با خانواده اش . به هر روي من دیگر يواش يواش بايد برگردم .

سرانجام بايد گفت اين درياچه اي كه به نام درياچه ي قو در اينجا زبانزد است از شماري تنها كمتر از پنجاه قو برخوردار است ، قوهايي كه بيشترشان رنگي سفيد دارند . گويا همه نيز از درياچه بيرون مي روند و به خشكي كنار آدمها رفت و آمد مي كنند . برخي از آنها در بنيادش درخشكي به آسايش مي پردازند . همه زيبايي اينجا همين است . شايد نيازمند يادآوري نيست كه به هر روي اين درياچه آبگيري كوهستاني است كه پيرامون آن را كوههاي سرسبز و پردرخت فرا گرفته و شايد در بنياد نيز كشش آن بيشتر برخاسته از همين داستان است . به هر روي در يك برآورد كوتاه به گمان من درياچه ي قو به يك بار ديدن مي ارزد .


بالا
 مشخصات  
 
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 13 پست ]  برو به صفحه 1, 2  بعدي


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: - و 0 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد

جستجو براي:
پرش به: