فهرست انجمن پارسی زبانان رویان
انجمن پارسی زبانان رویان
تالار گفتگوی اینترنتی رویان محلی برای به اشتراک گذاشتن افکار عقاید و مسایل علمی با مردمان سراسر جهان Royan.sub.ir  
 فهرست انجمن پارسی زبانان رویانHome پرسشهاي متداولپرسشهاي متداول جستجوجستجو ليست اعضاليست اعضا گروههاي کاربرانگروههاي کاربران  ثبت نامثبت نام   مشخصات فرديمشخصات فردي پيامهاي خصوصيپيامهاي خصوصي ورودورود 


Welcome

ورود شما را به انجمن پارسی زبانان رویان خوش آمد میگوییم.

 کاربر گرامی! شما به صورت میهمان در انجمن حضور دارید برای آنکه امکان نوشتن در انجمن داشته باشید در انجمن ثبت نام کنید.

اگر قبلا ثبت نام کرده اید با درج نام کاربری و کلمه رمز از اینجا وارد سیستم شوید.


نام كاربری:
           كلمه رمز:

   

چند شعر از شاعران امروزی

 
ارسال موضوع جديد   پاسخ دادن به اين موضوع    فهرست انجمن پارسی زبانان رویان -> ادبیات پارسی
مشاهده موضوع قبلي :: مشاهده موضوع بعدي  
نويسنده پيام
jojo



عضو شده در: 11 Feb 2008
پست: 26

پستتاريخ: چهار‌شنبه Feb 20, 2008 7:39 pm    عنوان: چند شعر از شاعران امروزی پاسخگويي به اين موضوع بهمراه نقل قول

[color=darkblue]چند شعر از شاعران امروزی

http://www.jenopari.com/

شیدا محمدی


چند شعر




ماه میان کرکره

تکه‌تکه می‌شد

و حرف‌های تو در دهان من.





ستاره‌ای ثابت

در کهکشانی بی‌نشان نمی‌خواهم،

می‌خواهم

سیاره‌ای بی‌نام و نشان

در راه شیری باشم

که دور تو

و خودم بچرخم.





چیزی کم بود

مثل بغض من

در بارانی که اين پاييز هم نمی‌بارید.

چیزی کم بود

مثل شعری که به تو نمی‌رسید

یا مربع رنگینی که در من

جا مانده بود.





سی سال

عروسک تو بودم

بی تو.





همه کفش‌های دنیا را

برایت جفت کردم

تا به خانه برگردی!

--------------------------------
[/color]
_________________
زنده باد ایران..
بازگشت به بالاي صفحه
خواندن مشخصات فردي ارسال پيام شخصي
jojo



عضو شده در: 11 Feb 2008
پست: 26

پستتاريخ: چهار‌شنبه Feb 20, 2008 7:40 pm    عنوان: پاسخگويي به اين موضوع بهمراه نقل قول

آزاده دواچی


دو شعر





آ فرینش

روز تلخی بود

مهتاب هفت بار به ستارگان شک کرد

زمین

به هسته‌های پوسیده در بطنش، لعنت فرستاد

درختان بی‌اعتنا شدند

به رسوایی کوچ پرندگان

و به صدای اساطیری کبوترها

و آسمان

برای هر رهگذری آرام گریست

وسوسه زهرآلود آدم، بارور شد

در گلوی هوس‌انگیز حوا

سیب سبزی بی‌اندوه،

در دستان حوا رویید،

بی حضور آدم

و پس از دشنام سخت آ فرینش،

بشر متولد شد.



گزینه

شاید زیادی زنده مانده‌ام

زنده ماندنم،

دشنامی است به آغاز هر تولد

در زنده ماندنم،

نه رویایی می‌شکفد

و نه صدایی اوج می‌گیرد

من به هرچه سفید است و پایدار،

لعنت فرستاده‌ام

گزینه‌های هستی را یک‌به‌یک خط می‌زنم

عشق

زندگی

ابدیت

--------------------------
_________________
زنده باد ایران..
بازگشت به بالاي صفحه
خواندن مشخصات فردي ارسال پيام شخصي
jojo



عضو شده در: 11 Feb 2008
پست: 26

پستتاريخ: چهار‌شنبه Feb 20, 2008 7:43 pm    عنوان: پاسخگويي به اين موضوع بهمراه نقل قول

علی صالحی بافقی


دو شعر



چترها

سرانگشتانِ باران، منم

کورمال کورمال

به جستجویِ تو

....

این چترها اگر می‌گذاشتند...



پیغامی از بهشت

تلفن زنگ می‌زند

بر نمی‌دارم

پیغام می‌گذارد

بامدادست – الف

نه، منتظر شعری از بهشت نباشید

پایش را می خواهد از من...



فال

به کجا می‌رسند

این خطوطِ بی سرانجام

از این شاخه‌هایِ تُهیِ دست‌هام

...

فالم را نه...

دستم را بگیر!



و ...

کوتاه می‌شوند شمع‌ها و

شب تمام نمی‌شود از ما و

چه بوسه‌ها که گم می‌شوند میانِ حرف‌ها و

صبح،

آفتاب، به شکلِ تو در می آید، مثل ماه!



رام کردن آب‌ها

نه به سویِ این کویرِ تفتیده

که باران و رود

راه خود را می‌روند و

درخت‌ها، زنجیریِ ریشه‌هایِ تهیدستِ خویش‌اند.

رام کردنِ آب‌ها را نه،

تیزیِ تبرم آرزوست.
----------------

پوریا ضرابی


سه شعر



عشق را
به قتل رساندم
در اعماق وجودم
و امید را.
آن‌گاه متولد شد
نفرت و یأس
در ژرفای قلب سنگی ام.
□□□


عشق
کلمه‌ای بی معناست
برای من
از زمانی که تو رفتی و
چشم از در خانه برنداشتم
برای بازگشت تو.
□□□



چون پائیز آید
دل اندوهناک من هم‌چون پرندۀ آزاد شده
از قفس
شاد می شود، در آسمان زیبای خدا پرواز می‌کند.

من پائیز را
هم‌چون چشمان تابناکت دوست می‌دارم
تا بدانی
برگریزان همچون تو، معشوقه‌ی هزار ساله‌ی من است.
-------------------
_________________
زنده باد ایران..
بازگشت به بالاي صفحه
خواندن مشخصات فردي ارسال پيام شخصي
jojo



عضو شده در: 11 Feb 2008
پست: 26

پستتاريخ: چهار‌شنبه Feb 20, 2008 7:46 pm    عنوان: پاسخگويي به اين موضوع بهمراه نقل قول

محمود معتقدی


به کجا می‌بریم



کافی‌ست/ کسی به استخوان‌هایم/ دوباره شلیک کند

ما

یعنی

همین خورده سربازهای ناتمام

پس

مشتی خاطره را

از شما نه

از خود

به کجا می‌بریم

پاییز بر ایوان و

قهوه‌ای که ترا

ذره ذره

به سکوت‌های پنجره

می‌خواند

دریا و

فرصت آمدن

اعتراف می‌کنم

من وطنم را

همیشه دوست می‌دارم

حتی

اگر شما هم

نیامده باشید

کافی‌ست

کافی‌ست

کسی به استخوان‌هایم

دوباره شلیک کند

جهان بداند

شروع قطره‌های پاییز

مرا

به فصل‌های تو

بر می‌گرداند

رفیق

کمی درغروب‌های آینه‌ام



بنشین

پیش از آن‌که

زورقی دوباره

بر پا شود

خون من و حافظ

بر عاشقانه‌های تو پیش می‌راند

-
پاییز86

-----------------------------

رسول رخشا


خیلی پیچیده نیست



خودت را فراموش کن



کنار تمام جاده‌های جنوب

همیشه آدم‌هایی هستند

که شب‌ها به بیداری کامل می رسند

و نگاهشان

خیره به هفت خواهران

تا در خیال هم

راهی شمال شوند

همیشه راهی هست

که از آسمان آمده باشد

همیشه آدمی...



خیلی پیچیده نیست

از سمت سادگی صبح شروع می‌شود



صبحانه که خوردیم

راه می‌افتیم
----------------------

یاشار احد صارمی


تحریرهای محرمانه با موسیو کَغی



از کتاب زیبا

زمستان بی رحمِ 2006. پالاس وردیس.

۱

وقتی که برمی‌گردد از، من بر می‌گردم به.

حرف‌های خطرناک می‌گوید که.

می‌فهمی موسیو، موسیو کغی؟

آتش سوراخ می‌شود هی پرنده هی پرنده هی...

دیگر از خودم حالم نمی‌گیرد به درخت‌ها فکر می‌کنم

به پیرزنی که همین حالا... نه! نباید بیفتد.

عشق چه جانِ دیوی دارد موسیو

خودش را توی بشقاب می‌گذارد جلوت

خودش را هی آسمان هی نفس هی کلمه

حرف‌های خونی‌اش ولی

تا می‌رسم وای دهانم آهسته وای نمی‌شود نمی‌رسم به پِ

کاش بلد نبود پلک بزند، عاشق شود، گریه کند

بلرزد و دندان‌هایش تکه‌تکه

چه مرا بی‌رحمانه می‌خواهد چه!

چه شرط‌های خونینی آن بالا می‌بندند موسیو!!

آن بالای بالاها!

مادرم به عزایم بنشیند اگر مرگش را به تاخیر نیندازم.



2

معشوق من یخچالِ ایرانی‌ست آن‌جا زیر برفِ‌ وحشی سهند

تویش آب پرتقال، گوجه، سیب، هندوانه و ران مرغ

و یک بطری ودکا

ها و تنبوری از قرن پنجم که تحریرهای محرمانه را سمرقندی در گلو. شب که در ایوان می‌خندد. صدای معشوق من بیاهای فضایی دارد کغی. بیاهای سفید. بیاهای خفه. و در حاشیه پچپچه‌های مخفی و زیر ابروها مراسمِ شکار.
وَ!
ولی این سفر‌ آسمانی چرا بخاری ندارد؟

پوتین و دستکش و پتو در این سفینه نیست

حالا اگر نروم مردن مرا کجا می‌اندازد؟

وای بیاهایِ گَرد

بیاهایِ چشم‌هایت را ببند و برگرد!



3

خانه‌ی قرمزش آن‌جا در طبقه‌ی عقاب

دیشب که بلاخره...

سیب و سه چهارم از فتح هم آن‌جا بود

مستی میان باد و باران

مستی با صدای صورتی

مستی با... اصلا به تو چه؟

جای دندان و ناخن‌ها روی تیتر فردا

جای دندان و ناخن‌ها در اتوبا‌نی که نمی‌خواهد برگردد.

...
کَغی زبان وقتی اشاره باشد حرف‌های اضافی را حذف می‌کند.



4

قطع و وصل کَغی

قطع و وصل!

هی که می‌دوم هی که بال می‌زنم پاهایم از زمین... می‌ترسم

هی‌ که بال می‌زنم هی که باد وای چقدر شیرین است می‌افتم

هی‌ که دوباره شروع می‌کنم شد شد شد فاصله پاهایم را کرخت می‌کند

اسم این شهر همیشه ساعت بیست و پنج به روی نقشه. و نی قلیان از پشت برکه، از کنار علف ها. پُک و حالِ اهالی در جل الخالق.

کغی
حالا یکی از راه‌های آسمانی به نام من است.



5

به «ناگهان» اگر دست بسایی اشاره کرخت می‌شود گفتم

نگاه رندی ناگهان دارد، سوراخ می‌کند می‌ریزی

استکانم هر بار ترک بر از ناگهان که هی چه می‌آید از زبان!

چه، همیشه دل از ناگهان می‌برد منِ مترسک خیره می‌مانم به

زود بیا کغی آفتابگردان‌ها را تو زود برایم نگاه کن ببین که

اِ...!
گوشه‌ی چشمِ «چه» به دو نوکِ جادوگر!

و ناگهان، ملنگ و شنگ در بازارِ ساعت فروش‌ها!



6

من؟
هر بار اذیتش که کنم یکی از قناری‌هایم پر می‌کشد می‌رود، آخِ منِ خنگ!

لغتی از زبانم می‌افتد، منِ احمق

یکی از پرهایم می‌سوزد، چقدر آخر!

حلزونی در بعد از ظهرِ بارانی‌ام باغ را ترک می‌کند، منِ کودن!

اسم یکی از دوستانم را برای ابدیت فراموش می‌کنم، تاریکیِ متعفن موسیو کَغی!!!



7

داری راری را داری راری را راری راری را داری را

از صدایش آبِ انار می‌ریزد و هی مرا

در چشم‌هایش زنی دایره می‌زند و شانه‌ی من این جا داری راری را

و انگشت شست من کغی راری راری را

موسیقی زنی‌ست که هی این همه مرده در من بیدار می‌کند و در زبان من آب انار

موسیقی زنی‌ست که هی این جا در اتاق من حتی این صندلی چرخان را

و چقدر انگشت و چقدر فشار و چقدر بازیگوش

انگشت روی سیب

روی آب‌های قرمز و داغ

روی همه‌ی دکمه‌های رنگارنگ روی سیاهی‌های آن مردی که با شلوار خیسش نمی‌تواند برقصد ولی من فقط یک تن با دو دست کبود دارم با خودم کغی،تا می‌روم کنار زخمی‌اش دراز بکشم کنارِ شادش در کابل حسودی می‌کند می‌روم کنار شادش، کنار بیمارش در یَروان درآ درآ می‌خواند از در که‌ در می‌آیم کنار طاووس‌ش در آینه دارد خودکشی می‌کند از نرگس از هروئیین طرفِ آیینه که می‌رانم طرفِ خدایش می‌خواهد در سمرقند از صدای من تاج‌محل شود و گنبدها و گنبدها و گنبدها کغی و تویِ جویی که دهان‌ها غنچه شده نفس نفس می‌کشند و کشاله‌های رویین می‌درخشند و در من زنبق‌های گرسنه دهان‌های کو کو کو را در خوابم در پهلویم در گلویم نمی‌دانم چه می‌گویم که دست به این سیب زدم اسمم رفت و لغت‌هایم رفت و من دیگر نمنم که دانی که من به عالم یالقیز سنی سِوَرمی* از منقار تو صدایِ مخمورش صدایِ زعفرانی‌اش، صدایِ هروئینی‌اش، سوراخ‌ها کبود، زخم‌ها کبود و حتی تو نشسته‌ای روی شانه‌ی مغنی‌اش همه‌ی دودکش‌های این شهر دارند آرام آرام تکان به شانه تکان، به پا و داری راری را...

و منِ کبود شده‌ام عودِ یتیم و هم اتاقِ خوکی خواب آلود و او گیتارِ ناز و طنازِ گریز پا و هرجایی!

حالا به پستچی برو بگو دهان مرده‌ام دارد می‌ریزد دوستان خدا را یکی یکی

یکی اینجا

حتی آنجا!



8

کمی عمیق‌تر از مرگ‌ کغی

دامِ سرخی که ص د ا یِ گوشت، گوشم را نپرس

سرخیِ بی‌هوش و خماری که باز هم تا

تخت گاز هم

باد سرخ بوی زبان‌های منسوخ می‌دهد

می‌فهمم می‌گوید که بیا می‌گویم که آمدم نعره نزن

و لب‌تکانی‌های ماهی نقره‌ای که یام یام

عبور مرا به مرور فرو می‌برد

و دست وحشی می‌شود


9

تنها دست نیست که کبود آرام خداحافظ

پیراهن قهوه‌ای هم هست پیر می‌شود در حین

فولکس زرد هم زیر باران

یا این نخ بی‌فیلتر سیگار هم که بی نفس می‌سوزد

خداحافظی منقاری ندارد نمی‌خواند فقط کز

و جلز و ولزِ خاطره‌ای که می‌سوزد در

زیر صلیب جایی تاریک و تنهایی دیده‌ می‌شد رفت و دراز کشید تا، برخاستند و رفتند از کنارِ کج.

مرده‌ها دل‌شان از گذری که بوی دریا و صخره نمی‌دهد، می‌گیرد

خاک تلخ می‌شود در کامشان کغی

تنها سایه نیست که با گردنی مایل آرام خداحافظ

چنار هم هست می‌شکند ناگهان در اِی!



10

جای خالی بنفشه در باغ

جای خالی آفتاب گردان در

جای خالی یاس

و بوسه‌ها در هوا در جعبه جواهرات و در چشم‌هایِ دست

و صدای خیسی که شبیه باران شبیه خاک شبیه قلقلک

باغ اگر زن باشد زانو دارد مگر نه کغی؟

زانوها دورِ اگر می‌پیچند و چند شاخه آبشار از دل کوه می‌زند بیرون و مگر می‌شود به بانو‌ها گفت که من در باغی دیگر قرار دارم و هوای پستان و توت و بلوط ندارم و زیر بالم خالی‌ است از شراب و خواب و معراج و تحفه‌ از هند در جیب ؟

و تعارف سیب در چشم‌های اریب!

کلاهم که کج شد بویی شدم بر شانه با کوزه‌ای پُر و هی می‌ریختم می‌ریختم می ریختم!

اگر اما بدخواهی دارد به اسم ولی

ولی پادشاهی بود در دیار ثمود. یک روز خواب دید که از باغ عقابی روییده‌است با تاجی زرد. صدایش عمیق‌تر از کوه‌های سهند و سبلان . تعبیر کردند که

آمدند و کندند و سوختند و بردند و زانوها دورم پیچیدند و برگ‌هایم یکی یکی یکی...



11

یاری از ابر اگر، می‌شود کغی؛ می‌بارد درشت و بعد می‌روی زیر طاقِ بازی با

از سنگ هم ، تنگ دلش صدای عقیق دارد عبدالرحمان می‌نشیند حتی اگر نگویی و

وقتی که دست، دیگر همان دست نباشد ولی صدا هنوز در گلو‌ها پرپر بزند

وقتی که اتوبان بعد از آن همه سال بیاید تو را نخواهد برساند به، بگویم؟

زمین گرد است کغی، مثل گردو، گردو را تو آوردی که از دستم افتاد در باد که توی ساعت گیر کرده بود. موهای قشنگش بوی لیمو می‌داد. از شب‌های باغی آمده بود تا مرا ببرد سراغ چراغ‌هایی که خیره بودند به دالان دراز و تاریک!
من به گوری که در آستینش توکایی سبز داشت و چشم‌های قپچاقی و چشمی هم به تبریز و گرم‌تر از آب حیات بود گفتم کمکم می‌کنی...

کرد و بلند بلند خندید و گفت باز هم حرفهای خطرناک؟



12

رزهای بشقابم کوکو؟

این قاشق و چنگال چرا رنگ و رویشان رفته است؟

دوستانم چرا دارند جای خالی بال‌های‌شان را می‌لیسند؟

سی‌دی هایم چرا خش و خش می‌کنند؟

ماشینم چرا له و لورده شده‌ است؟

چینی‌ها کو گرجی‌ها کو؟

موسیو کَغی تو چرا دیگر نیستی؟

کلیسای سر خیابان هم سر جایش نیست.

رفته است و با او حتی، با او حتی کوکو ..


موسیو کَغی ، کغی!



13

مسیو کغی

حالا نه من هستم در آن‌جا نه او

تعریف کن جای خالی قرمز و آبی را در باد

در کوه

در آن خط سفید نازک روی میز

در آن عکسی که بوی بنفشه می‌دهد

ما این جا...

نمی‌توانم بگویم!

* دانی که من به عالم یاقیز سنی سورمی

گر در برم نیایی اند غمیت اولرمی؟

من یارِ با وفایم بر من جفا قیلیرسان؟

گر تو مرا نخواهی من خود سنی تیلرمی ؟
----------------------
_________________
زنده باد ایران..
بازگشت به بالاي صفحه
خواندن مشخصات فردي ارسال پيام شخصي
jojo



عضو شده در: 11 Feb 2008
پست: 26

پستتاريخ: چهار‌شنبه Feb 20, 2008 7:47 pm    عنوان: پاسخگويي به اين موضوع بهمراه نقل قول

برگردان : علیرضا بهنام


شعرهای ریچارد براتیگان: لطفا این كتاب را بكارید



ریچارد براتیگان «لطفا این کتاب را بکارید» را در تابستان 1968 منتشر کرد. این کتاب شامل هشت پاکت بذر است که پشت هر کدامشان شعری چاپ شده و همگی در پاکتی کوچک بسته‌بندی شده اند. «لطفا این کتاب را بکارید» با عکس‌های بیل براک و حروف‌نگاری جی اس بروک توسط گراهام مکینتاش منتشر و به صورت رایگان بین مردم توزیع می‌شد.

ع.ب





فرش شاهانه‌ی سنبل



تصمیم گرفته‌ام دردنیایی زندگی کنم كه آن‌جا

كتاب‌ها تبدیل شده‌اند به هزاران باغ

با كودكانی که بازی می‌كنند در باغ‌ها

و یاد می‌گیرند

رفتار نجیب روییدنی‌های سبز را













گل‌های بومی كالیفرنیا



در این بهار 1968

با آخرین ثلث قرن بیستم

كه سفر می‌كند مثل یك رویا

به سمت پایانش

وقتش است كتاب بكاری

آن‌ها را به زمین بسپاری

شاید كه گل‌ها و علف‌ها

برویند از این صفحات









جعفری



از انرژی، خدایان و نمایش تاریخ متشكرم

كه ما را این‌جا به این لحظه رساند

با این كتاب در دست‌هایمان

در حال صدا زدن مثل آینده

در تالاری سبز و پر ستاره







كدو



زمان خوبی است برای قاطی كردن جمله‌ها

جمله‌ها با گل و لای و خورشید

با نقطه‌گذاری و باران

با فعل‌ها، و برای كرم‌ها كه بلولند

توی علامت‌های سوال

و ستارگان

تا بتابند بر اسم‌های هم‌خانواده

و شبنم تا شكل گیرد

روی بند‌ها













همیشه بهار



دوستانم نگران‌اند

و از آن با من حرف می‌زنند

از پایان دنیا حرف می‌زنند

از ظلمات و فاجعه

من همیشه خونسرد می‌شنوم

و بعد می‌گویم نه، قرار نیست تمام شود

این تنها یك آغاز است

همان طور‌كه این كتاب

تنها یك آغاز است.











هویج



به نظرم بهار 1968 زمان خوبی باشد

تا به خون‌هایمان رجوع كنیم

و ببینیم كه قلب‌هایمان چه چیزی را می‌گردانند

درست مثل این گل‌ها و سبزیجات

كه هر روز رجوع می‌كنند به قلب‌هاشان

و می‌بیینند که خورشید انعكاس می‌دهد

مثل آیینه‌ای بزرگ

اشتیاق‌شان به زیستن و زیبا بودن را







كاهو



تنها امیدی كه داریم

كودكان‌اند و بذر‌هایی كه به آن‌ها می‌دهیم

و باغ‌هایی كه همراه هم می‌كاریم













آفتابگردان شاستا



دعا می‌كنم 32 سال دیگر

این گل‌ها و سبزیجات

آبیاری كنند قرن بیست و یكم را

با صدایشان كه می‌گوید

زمانی كتابی بوده‌اند

كه با دست‌هایی عاشق به زندگی تبدیل شده‌اند
_________________
زنده باد ایران..
بازگشت به بالاي صفحه
خواندن مشخصات فردي ارسال پيام شخصي
نمايش پستها:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ دادن به اين موضوع    فهرست انجمن پارسی زبانان رویان -> ادبیات پارسی تمام زمانها بر حسب GMT + 4.5 Hours مي‌باشند
صفحه 1 از 1   

 
پرش به:  

شما نمي توانيد در اين بخش موضوع جديد پست كنيد
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
شما نمي توانيد موضوع هاي خودتان را در اين بخش ويرايش كنيد
شما نمي توانيد موضوع هاي خودتان را در اين بخش حذف كنيد
شما نمي توانيد در اين بخش راي دهيد


Powered by phpBB
Hosted by FreeForums.org