فهرست انجمن پارسی زبانان رویان
انجمن پارسی زبانان رویان
تالار گفتگوی اینترنتی رویان محلی برای به اشتراک گذاشتن افکار عقاید و مسایل علمی با مردمان سراسر جهان Royan.sub.ir  
 فهرست انجمن پارسی زبانان رویانHome پرسشهاي متداولپرسشهاي متداول جستجوجستجو ليست اعضاليست اعضا گروههاي کاربرانگروههاي کاربران  ثبت نامثبت نام   مشخصات فرديمشخصات فردي پيامهاي خصوصيپيامهاي خصوصي ورودورود 


Welcome

ورود شما را به انجمن پارسی زبانان رویان خوش آمد میگوییم.

 کاربر گرامی! شما به صورت میهمان در انجمن حضور دارید برای آنکه امکان نوشتن در انجمن داشته باشید در انجمن ثبت نام کنید.

اگر قبلا ثبت نام کرده اید با درج نام کاربری و کلمه رمز از اینجا وارد سیستم شوید.


نام كاربری:
           كلمه رمز:

   

به بهانه یک تولد
رفتن به صفحه 1, 2, 3  بعدي
 
ارسال موضوع جديد   پاسخ دادن به اين موضوع    فهرست انجمن پارسی زبانان رویان -> ادبیات پارسی
مشاهده موضوع قبلي :: مشاهده موضوع بعدي  
نويسنده پيام
jamal



عضو شده در: 19 Feb 2008
پست: 59

پستتاريخ: پنج‌شنبه Feb 21, 2008 5:23 pm    عنوان: به بهانه یک تولد پاسخگويي به اين موضوع بهمراه نقل قول

سلام امیدوارم از مجموعه داستانهای زیر خوشتون بیاد 8) 8)
http://www.ngaaz.blogspot.comبرگرفته از وبلاگ
/


به بهانه یک تولد"

باز هم او. در تمام این سال‌ها فکر می‌کردم باز هم او را خواهم دید؟ در چه شرایطی؟ چه می‌کنم؟ نمی‌دانستم که او را نه فقط خواهم دید که حرف هم خواهیم زد و... در این شرایط. تصمیم نداشتم از او با تو بگویم. شاید اگر این دیدار پیش نمی‌آمد، هیچوقت به تو چیزی ‌نمی‌گفتم. همانطور که مدتهاست به او فکر نکرده بودم. مدتهاست؟ نه... از وقتی فهمیدم تو هستی و قسمتی از وجود من، به تو تبدیل خواهد شد. از آن به بعد تصمیم گرفتم دیگر به او فکر نکنم. سخت بود، بعد از تمام آن اتفاقات ولی در مقابل تو احساس مسئولیت داشتم، و دارم. امروز هم نمی‌دانم چرا می‌نویسم. شاید برای عذرخواهی. عذرخواهی از تو. که وقتی دیدم وارد دفتر شد و من حتی لحظه‌ای شک نکردم که شاید کس دیگری باشد و مثل همیشه یخ زدم، سعی کردم خودم را پنهان کنم. نه من، که سعی کردم تو را نبیند. فکر کردم چرا لباس گشادتری نپوشیدم. فکر کردم اگر از جایم بلند نشوم، دیده نمی‌شوی. من را ببخش. ببخش که وقتی من را دید، و تو را، و لبخند زد و تبریک گفت و سر تکان داد که چه زندگی.... و من جمله‌اش را سعی کردم کامل کنم که غیرمنتظره‌ای و گفت نه! اجتناب‌ناپذیری! فقط سر تکان دادم و از تو دفاعی نکردم. باید می‌گفتم تو را دوست دارم و تو به دلیل اجتناب‌ناپذیر بودن زندگی به دنیا نمی‌آیی. که تو خواسته من بودی. خواسته ما. که بعد از تمام آن سال‌ها، تمام آن اتفاقات، من دوست داشتم کسی را داشته باشم از جنس خودم. کسی که مثل من به زندگی ادامه بدهد. کسی که از من باشد و با من. و منی که تا امروز تمام فکرم این بود که چطور مادر خوبی باشم، به همین زودی به تو خیانت کردم. شاید لغت خیانت زیاده‌روی باشد در نام‌گذاری احساس و کار من ولی احساس من همین است. اینکه در مقابل او، اویی که سعی کرده بودم وجودش را انکار کنم و ندیده بگیرم، از تو دفاع نکردم و تنهایت گذاشتم. من را ببخش...

از نوشته پیش، یک ماه می‌گذرد و نمی‌دانم که چرا دوباره برایت می‌نویسم. این کاغذ را بین نامه‌ها و دستورکارهای مختلف روی میزم پیدا کردم. از الان عادت کن که مادر شلخته‌ای داری! در این مدت به تو خیانت نکردم. گرچه نمی‌توانم با افتخار این را برایت بگویم چون اصلا موردی پیش نیامد که من بخواهم بین خیانت کردن یا نکردن به تو تصمیمی بگیرم و انتخاب کنم. همه چیز عادی بوده. او آمده و برای یک ماه در دفتر ما مشغول به کار است و معلوم نیست تا کی می‌ماند. تو بزرگ‌تر شده‌ای و دیگر تکان‌هایت را هم حس می‌کنم. وقتی مدت طولانی پشت میز بنشینم، با نارضایتی در وجود من تکان می‌خوری و لابد انتظار داری مدتی دراز بکشم. ولی من فقط می‌توانم چند دقیقه راه بروم و باید دوباره به پشت میزم برگردم. و هر بار باید بر وسوسه صحبت کردن با او غلبه کنم، باید مسیر راه رفتنم را طوری انتخاب کنم که او را نبینم. و هر بار که اتفاقی او را می‌بینم... نه! حقیقت این است که هر بار نمی‌توانم بر این وسوسه غلبه کنم و گاهی مسیرم از کنار میز او می‌گذرد و او هر بار با خوشحالی از این موضوع استقبال می‌کند و چندین دقیقه طلایی می‌توانم با او صحبت کنم. از همه چیز می‌پرسد. از اینکه تمام این سال‌ها چه کردم، اینجا چه می‌کنم، راضی هستم یا نه و حتی بار پیش، که همین چند دقیقه پیش بود گفت اگر کارم را دوست ندارم می‌تواند کمک کند تا کار دیگری، جای بهتری پیدا کنم. هنوز هم همانطور است، مثل قبل. من چقدر عوض شدم؟ من از کی عوض شدم؟

این بار هم نمی‌دانم برای چه اینجا می‌نویسم، گرچه بعد از اتفاق دیشب فقط به نوشتن در این برگه فکر می‌کردم. وقتی با پدرت دعوا کردم و می‌دانستم دلیل دعوا کردن، بداخلاقی و بی‌حوصلگیم احمقانه است و پدرت ‌بی‌تقصیر است. می‌دانستم مقصر من هستم و باز حرف نمی‌زدم و به پدرت بی‌اعتنایی می‌کردم. پدرت مثل همیشه بود، هیچ کاری که من را ناراحت کند، نکرده بود. از سرکار برگشتیم، غذا درست کردم، در چیدن میز شام و جمع کردنش کمکم کرد و بعد چای سبز درست کرد. وقتی مثل همیشه پرسید کار چطور بود و اینکه به اندازه کافی میوه خورده‌ام یا نه، من عصبانی شدم و می‌دانستم نباید. پدرت نگران من و تو است، و بدون دلیل عصبانی شدم، که فکر می‌کند بیشتر از من مواظبم است و بیشتر از من نگران توست. فکر می‌کردم بچه نیستم و به کسی که مراقبم باشد نیازی ندارم و در عین حال می‌دانستم عصبانیتم بی‌دلیل است. یا شاید دلیلی دارد و من سعی می‌کنم به آن فکر نکنم، باور نکنم و آن را پس بزنم. با تمام وجودم در حال تلاشم که به تو خیانت نکنم ولی من چه؟ اگر قرار باشد روزی بین تو و خودم، بین خیانت به تو و خیانت به خودم یکی را انتخاب کنم، باید کدام را انتخاب کنم؟ من کدام را انتخاب خواهم کرد؟

این بار می‌دانم برای چه اینجا می‌نویسم. نه برای تو است و نه برای خودم. شاید فقط برای این برگه سفید باشد تا بداند آخر داستان من چه شد. به یاد و در فکر درختان سبز و بلندی که روزی می‌خواستند به خورشید برسند و تبری آن‌ها را قطع کرد و بعد از تحمل درد، به این برگه سفید تبدیل شدند و من... من اینجا نوشتم و نوشتم و این بار بعد از نوشتن، با قیچی زردم، برگه را تکه تکه خواهم کرد. من مجبور به انتخاب نشدم. حالا که می‌دانم این برگه قرار نیست خوانده شود، بگذار اعتراف کنم که اصلا از خودم مطمئن نبودم. از انتخاب خودم. از اینکه چه خواهم کرد و چه خواهد شد. من خوش‌شانس بودم که اصلا در موقعیت انتخاب قرار نگرفتم اگرنه.... این برگه را تکه تکه خواهم کرد و بعدها فکر می‌کنم من به تو خیانت نکردم، نه به تو، نه به پدرت، نه به زندگی مشترک سه ساله‌مان و نه به قراردادهای اجتماعی. من یک مادر خوب، یه همسر خوب، یک دختر،خواهر و یک زن خوب ماندم. کاش تو دختر نباشی. کاش هیچوقت مجبور به انتخاب نشوی. کاش اصلا در موقعیتش قرار نگیری. و من چه خوشبختم که مجبور نشدم برگه امتحانم را برای تصحیح به کسی تحویل بدهم، برگه را پاره خواهم کرد و تمام. و سال‌ها بعد، شاید اصلا این امتحان را، این برگه و قیچی زردی که نجاتم داد را فراموش ‌کنم و برای تویی که بیست و چند ساله شده‌ای و عاشق، در مورد منطقی بودن و کنار گذاشتن عشق و احساسات سخنرانی کنم. کاش پسر باشی تا حق انتخاب همیشه با تو باشد و مجبور نباشی صبر کنی تا دیگری برای حرف زدن با تو پیشقدم شود و مجبور نباشی روزی با آرایش کردن و روزی با لبخند زدن و با مژه‌های بلند ریمل کشیده‌ات آرام پلک زدن، دل کسی را به دست بیاوری. مجبور نباشی عشقت را پنهان کنی چون دختری که عشقش را ابراز می‌کند، حتما دختر خوبی نیست! مجبور نباشی روزی کسی که زمانی عاشقش بوده‌ای را ببینی که دست زنی را می‌بوسد و سوار ماشینی می‌شود که زمانی به بهانه نداشتنش گفته بود نمی‌تواند با تو ازدواج کند، چون تو لایق بهترین‌ها هستی و تو نمی‌توانی به او بگویی که هیچ‌چیزی نمی‌خواهی جز او را چون عشق یک رویا است و با رویاها نمی‌توان زندگی کرد. من، مثل تمام مادران، آن روز این برگه را فراموش می‌کنم و به تو می‌گویم به یک زندگی منطقی فکر کن و برای اویی که تو را نمی‌خواهد صبر نکن و به خواستگار خوبی که داری جواب مثبت بده. من.... نه! کاش می‌توانستم فراموش کنم، آن لحظه خیانت به تو را، وقتی از تو دفاع نکردم، عذاب‌وجدانم را، وقتی قول دادم تا آخر عمر از تو دفاع کنم، بی‌حوصلگیم را و وقتی به لحظه انتخاب فکر کردم و تصمیم گرفتم نه به تو خیانت کنم و نه به خودم. چطور می‌توانم به تو، تویی که قسمتی از منی خیانت کنم؟ تو را همراه می‌بردم، هر جا که لازم بود.... کاش واقعا با تکه کردن این کاغذ می‌توانستم همه چیز را فراموش کنم، تمام خیالات و رویاهای این مدتم را. نمی‌توانم فراموش کنم و روزی به تو خواهم گفت که به خودت خیانت نکن، زمان و شرایط همیشه با تو همراه نیست، امروز که می‌توانی به خودت وفادار بمان که فردا حتی حق انتخاب هم نخواهی داشت برای خیانت کردن یا نکردن. باید تکه‌های این کاغذ را هم در یک سطل‌زباله نیندازم. امروز در راه برگشت تکه تکه‌هایش را در سطل‌های مختلف سر راهم می‌اندازم، برای پدرت گل می‌خرم و شیرینی و نمی‌گذارم در کارها هم کمکم کند.پس این قیچی کو؟ .....باورت می‌شود؟ روی میز اوست. باز هم او
بازگشت به بالاي صفحه
خواندن مشخصات فردي ارسال پيام شخصي
jamal



عضو شده در: 19 Feb 2008
پست: 59

پستتاريخ: پنج‌شنبه Feb 21, 2008 5:25 pm    عنوان: پاسخگويي به اين موضوع بهمراه نقل قول

ای کاش یک روسپی حقیقی بودم: بدنم را به مشتری عرضه می‌کردم و در عوض پولی می‌گرفتم،نه یک عرضه‌کننده روح و جان،زنی که دل می‌بندد،عاشق می‌شود و از قسمتهایی از روحش،احساسش و جانش می‌گذرد،و در مقابل...

روزی خوشبخت‌ترین زن دنیا بودم.زیباترین هم.مهربان‌ترین و لطیف‌ترین هم.بالاتر از من کسی نبود.در آن اتاق کوچک اجاره‌ای،در تختخواب دونفره‌ای که هیچ کدام از ما صاحبش نبودیم،بین ملحفه و پتویی که نمی‌دانستیم چه کسی آنها را شسته است و سقفی که نمی‌دانستیم فردا سرپناه چه کسی خواهد شد.به روی تو که پائین تخت نشسته بودی و مشغول کار با لپ‌تاپت بودی لبخند زدم: احساس می‌کنم زیباترین زن دنیا هستم.چرا نگاه را نمی‌توان ضبط کرد؟چرا عمر یک نگاه چنین کوتاه است؟چرا بعضی نگاهها تکرارناپذیرند؟نگاهم کردی: هر صبح چنین احساسی داری؟ می‌دانستم که می‌دانی چه می‌گویم،که چرا احساس می‌کنم زیباترین زن دنیا هستم.چه جوابی دادم؟گفتم خودت را لوس نکن؟ یا اینکه گفتم نه!هر روز صبح چنین احساسی ندارم!یعنی نمی‌دانی؟!چه گفتم؟ جواب دادم،مطمئنم،سکوت نکردم،ولی چه جوابی؟کاش توضیح می‌دادم.از احساساتم می‌گفتم،از شبی که با هم بودیم و از اینکه احساس زیباترین بودنم ریشه در احساس تو به من و شب گذشته‌مان دارد،که کنار من بودی،که بعد از چنین حس لطیفی،بعد از آن اوج،من زیباترین شدم.چون تو بودی،تویی که از گذشته من آمده بودی،در حال کنارم بودی و در آینده... حیف!لحظه خوشبخت‌ترین بودنم چه کوتاه بود.

هدیه،یک کتاب بود.یک کتاب بزرگ،نفیس و تاریخی.کتابی که تو دوست داشتی و من نه.هدایای قبلی همه کتاب‌هایی بودند که من دوست داشتم،و امیدوار بودم تو هم از آن‌ها خوشت بیاید.تو هیچکدام را نخواندی و من یاد گرفتم در مورد کتابهایی که به تو هدیه می‌دهم چیزی نپرسم.آخرین هدیه،بهترین و مناسبترین بود.کتابی که تو دوست داشتی و می‌دانستم آن را خواهی خواند.من آن کتاب را دوست نداشتم،نخوانده بودم و حتی علاقه ای هم نداشتم که بعدها در موردش با من صحبت کنی.می‌دانستم وقتی کتاب را تمام کنی،من دیگر نیستم تا بخواهی با من در موردش صحبت کنی.این آخرین هدیه،تنها پیشکشی بود برای خوشحال کردن تو؛قبلی‌ها برای تغییر دادنت بود،امید به خواندن کتابی که من هم دوست داشتم و علاقمند کردن تو به موضوعاتی که خودم به آنها علاقه داشتم.تو نمی‌دانستی این آخرین هدیه است.فکر کردی هدیه‌ایست مثل تمام هدیه‌های قبلی.زنگ زدی و گفتی چند دقیقه وقت داری و می‌خواهی به دیدنم بیایی.امروز که دوباره به آن روزها و اتفاقات فکر می‌کنم از تو تعجب می‌کنم که چطور نفهمیدی.منی که هر روز زنگ می‌زدم،اس‌ام‌اس می‌فرستادم و دلگیر می‌شدم اگر سراغم را نمی‌گرفتی و جوابم را دیر می‌دادی. آن روز هیچ نگفتم و هیچ شکایتی نکردم و فقط گفتم بیا،منتظرت هستم و تو آمدی.

در تمام طول راه سفر زمینیمان با قطار فقط گفتی میدانی فرق اینجا و ایران چیست؟حتی نگفتم چی؟گفتم هوم؟گفتی اینکه اینجا سکوت ِ محض است و در ایران همیشه صدای حرف زدن آدمها می‌آید.جوری نگاهت کردم که یعنی این خوب است یا بد.ادامه دادی چند ساعت است که در قطاریم؟سر تکان دادم که حالا هرچقدر.گفتی صدای کسی را می‌شنوی؟گوش کردم و هیچ صدایی نبود.گفتی به آدمها نگاه کردی؟کتابم را بستم و به دور و برم نگاه کردم٬یا با هدفون موسیقی گوش می‌دادند٬یا مشغول کتاب خواندن بودند یا با کامپیوتر کار می‌کردند.به تو نگاه کردم.ابروهایت را بالا بردی که یعنی دیدی؟در همان لحظه چند ردیف عقب‌تر کسی شروع کرد به حرف زدن.خندیدی: تعجب نکن!با موبایل حرف می‌زند.با شک به او خیره شدم که یعنی چرا صدای زنگ موبایل را نشنیدیم؟لبخند زدی: موبایل را در وضعیت ویبراسیون می‌گذارند که مزاحم کسی نشوند.اینجا هیچ صدایی نیست و در ایران٬از همان لحظه اول که تصمیم بگیری سفر کنی٬می‌توانی صداها و همهمه را بشنوی٬از وقتی به آژانس هواپیمایی ایرانی قدم می‌گذاری٬اتوبوس ایرانیها و هواپیمایی که به سمت ایران می‌رود.لبخند زدی و کتابت را باز کردی که یعنی حرفم تمام شد.در تمام سه ساعت و بیست و هفت دقیقه‌ای که در راه بودیم٬فقط همین چند جمله را گفتی.یادت هست؟





تو تبدیل شدی به دیواری بین من و دیگران.وقتی بچه‌ایم، همه از تک تک کارهایی که انجام می‌دهی٫باخبر می‌شوند.تو درون یک آکواریوم هستی و همه می‌توانند ببینند چه می‌کنی.به آنها نیاز داری تا به تو غذا بدهند٬آب آکواریوم را عوض کنند و از تو مراقبت کنند.بعد کم کم٬همانطور که آن اولین تک سلولی از آب بیرون آمد و رشد کرد و تبدیل به انسان شد٬از آکواریوم بیرون می‌آیی و یاد می‌گیری تکه‌هایی از زندگیت را مخفی کنی.شاید هنوز در آکواریوم باشی و فقط رنگ آب کدر شده باشد و دیگر درونش دیده نمی‌شوی.با هر دروغی که می‌گویی٬دیواری ساخته می‌شود.همانطور که بزرگ می‌شوی و یاد می‌گیری به پدر و مادر و خانواده‌ات دروغ بگویی٬دوستانی پیدا می‌کنی که مثل تو هستند و می‌توانی کارهایت را برایشان تعریف کنی.باز کسانی را داری که بینتان دیواری نیست٬باز در یک آکواریوم می‌افتی.این بار برای غذا و تعویض آب به آنها نیاز نداری٬برای حرف زدن٬تعریف کردن و همفکری به وجودشان محتاجی.در یک کلمه برای تنها نبودن.که کسی باشد تا بتوانی با او حرف بزنی.با دوستانت، با هم کارهای قدغنی که انجامش ممنوع است را انجام میدهید٬برای هم تعریف می‌کنید و به دیگران دروغ می‌گویید.تا اینجا منم مثل بقیه بودم تا اینکه تو آمدی.تو آمدی و من برای دیده نشدن تو٬شنهای ته آکواریومم را به هم میزدم تا آب گل‌آلود شود و دیده نشوی.دیگر نه فقط به مامان و بابا و خانواده٬بلکه به تمام دوستانم هم دروغ می‌گفتم.برای دیده نشدنت شروع کردم دور خودم و زندگیم دیوار کشیدن.می‌دانستم اگر از تو به کسی بگویم٬نه تنها درکم نمی‌کنند٬که سرزنشم هم خواهند کرد.شاید نه فقط سرزنش که از طرد شدن هم می‌ترسیدم.دوستانم برایم تعریف می‌کردند و من فکر می‌کردم من هم تا قبل از حضور تو می‌توانستم مثل اینها حرف بزنم ولی حالا.... تو شدی دلیلی برای تنهایی من٬برای سکوتم٬برای کناره‌گیری و ترسم از آدمها.و هرچه تو مشهورتر می‌شدی٬ضخامت دیوار من هم کلفتتر می‌شد





خوابت را دیدن فقط برایم دردناک است.حتی وقتی در خواب من را می‌بوسی و با من با مهربانی رفتار می‌کنی.در حقیقت وقتی مهربان و خوبی دردناکتر می‌شود.وقتی بیدار می‌شوم و به یاد می‌آورم که نیستی و هیچوقت هم نخواهی آمد.از آینده کسی خبر ندارد، می‌دانم ولی امید داشتن به چه چیزی.دیشب هم خوابت را دیدم.با هم جایی می‌رفتیم.با ماشین.من و تو تنها بودیم.همدیگر را دوست داشتیم ولی چیزی بینمان بود.یک دیوار.دلیلی که به خاطرش نمی‌توانستیم از احساساتمان بگوئیم.نمی‌دانم آن دلیل چه بود.دوستت داشتم و در دلم می‌دانستم دوستم داری ولی نمی‌دانستم چقدر.مطمئن هم نبودم.می‌ترسیدم.شک داشتم.دلم می‌خواست دوستم داشته باشی ولی به همان دلیلی که نمی‌دانم چه بود نمی‌توانستم از تو بپرسم.به جایی که باید رسیدیم.یک ساختمان بزرگ بود.خیلی بزرگ.شاید دنبال کسی بودیم.شاید ماموریتی داشتیم.نمی‌دانم.در خوابم هم فقط تو مهم بودی و تمام توجهم به تو بود.کس دیگری هم در خوابم بود؟مادربزرگم؟مطمئن نیستم.شاید در خواب بعدیم مادربزرگم را دیدم.آخر یک بار وسط خوابم بیدار شدم.ساعت شش و هشت دقیقه صبح بود.باز خوابیدم.وارد ساختمان شدیم و دنبال چیزی می‌گشتیم.نمی‌دانم چه.شاید هم دنبال کسی بودیم.برایم مهم بود که با تو باشم.همانجور بودی.مثل قبل.مثل خیلی قبل.مثل اولهای دوستیمان.موهایت همانجوری بود و همان بلوزی تنت بود که دوستش داشتم.همان حس را داشتی.همانجوری.وارد یک اتاق شدیم که کسی در آن نشسته بود.شاید هم کسی نبود و بعد وارد شد. نباید من و تو با هم دیده می‌شدیم.نمی‌دانم.مطمئن نیستم.شاید هم کسی نباید می‌فهمید ما برای انجام کاری به آنجا آمدیم.باید وانمود می‌کردیم که اتفاقی به آنجا رسیدیم.که کاری نداریم.که از آنجا رد می‌شدیم و اتفاقی تصمیم گرفتیم در آن اتاق توقف کنیم.من را به سمت خودت کشیدی و بوسیدیم.لبهایم را بوسیدی.من می‌دانستم دیواری بین ما هست و تو فقط به این دلیل من را می‌بوسی که دیگران فکر کنند ما دو دوستیم که فقط برای بوسیدن هم وارد آن اتاق شدیم.می‌دانستم آن بوسه هیچ مفهومی ندارد و من نباید از آن لذت ببرم.میدانستم فقط به اندازه‌ای طول خواهد کشید که دیگران ما را نگاه می‌کنند و به محض برطرف شدن شکشان، از من جدا خواهی شد.می‌د‌انستم این بوسه نه عمقی دارد و نه مفهمومی.می‌دانستم نباید از لمس لبانت لذت ببرم.می‌دانستم نباید انتظار بوسه‌ای محکم و فشار دستی را داشته باشم.ولی تو من را محکم در آغوش گرفتی و لبانت را محکم به لبانم فشار دادی.زبانت با توقع زیاد و نه آرام لبانم را لمس می‌کرد و من نمی‌توانستم باور کنم و از شدت ناباوری از خواب پریدم.شش و هشت دقیقه صبح بود.

روزی تصمیم گرفتم حرف بزنم.خوب آن شب را به یاد دارم که با دو دوست صمیمی‌ام در پارکی نزدیک خانه در حال قدم زدن بودیم.یکی از دوستانم در مورد احساسات متناقضش می‌گفت و احساساتی که در موردشان عذاب‌وجدان داشت.می‌گفت عشق دست آدم نیست،تو تصمیم نمی‌گیری که کی بیاید و کی برود،می‌آید و می‌رود و تو تنها نظاره‌گری.تنها کاری که از دست تو ساخته است این است که به دنبالش بروی یا نه،در دلت کاری نمی‌توانی بکنی و تنها اختیار جسمت را داری.من نفس عمیقی کشیدم و فکر کردم بهترین لحظه برای گفتن همین لحظه است.کسی من را سرزنش نخواهد کرد،حتما درکم می‌کنند.در سکوتی که ایجاد شده بود حرفش را آرام ادامه دادم که وقتی عشقت نسبت به کسی باشد که تنها نیست و همراهی دارد،همه چیز سخت‌تر می‌شود.دوستانم حتی لحظه‌ای هم مکث نکردند تا من برای حتی یک ثانیه حس کنم کسی را دارم که من را می‌فهمد.هر دو با عصبانیت فریاد زدند نه!این درست نیست،این انسانی نیست،این اتفاق اصلا قابل قبول نیست و.... من دیگر نمی‌شنیدم و خودم را می‌دیدم که آب را گل‌آلوده‌تر می‌کردم و ردیفی آجر به دیوار کلفت بینمان اضافه می‌کردم.

هیچ‌وقت دلیلش را نخواهی فهمید.دلیل اینکه چرا او تو را دوست داشت و دیگری را نه.دلیل اینکه تو چرا او را دوست داشتی و دیگری را نه.نمی‌دانم دلیلی وجود دارد و نخواهیم فهمیدش یا اصلا دلیلی ندارد.بعد از تمام اتفاقات،وقتی همکار تازه با لبخند به سویم آمد،من هم فقط لبخند زدم و فکر کردم خوب شد دیروز موهایم را رنگ کردم و موهایم دورنگ نیست،خوب شد امروز کمی آرایش کردم و خوشحال شدم که قدش نه کوتاه است و نه خیلی از من بلندتر.
بازگشت به بالاي صفحه
خواندن مشخصات فردي ارسال پيام شخصي
jamal



عضو شده در: 19 Feb 2008
پست: 59

پستتاريخ: پنج‌شنبه Feb 21, 2008 5:26 pm    عنوان: پاسخگويي به اين موضوع بهمراه نقل قول

صدای زنگ ساعت در اتاق میپیچد و از خواب میپرم.از جای خالی او میگذرم و به سمت ساعت غلت میزنم،زنگ را خاموش میکنم و به ساعت نگاه میکنم که چند است.کمی زمان لازم دارم تا به یاد بیاورم که چند شنبه است و ساعت چند باید بیدار شوم.فکر میکنم باز هم....؟زیر لب،آرام با خود میگویم بخواب عزیزم و پتو را تا بالای گوشهایم بالا میکشم.

باز صدای گنجشک.از خواب بیدار میشوم و فکر میکنم اگر گنجشکها نبودند چطور بیدار میشدم؟غلتی میزنم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم.به هوای گرفته و خاکستری.فکر میکنم ساعت چند است؟بالش او را به سمتم میکشم و سرم را روی آن میگذارم.به پرده های سفید نگاه میکنم و فکر میکنم آیا باید عوضشان کنم؟یادم نمیاید که چند سال پیش خریدیمشان و دوست هم ندارم که به این موضوع فکر کنم.برای شروع یک روز،فکر خوبی نیست.فکر میکنم کاش باران بیاید.فکرم را ادامه میدهم:باران بیاید که چه؟به نور ضعیفی که از پنجره وارد اتاق شده نگاه میکنم.خودم را به سمت جای خالی او می کشم و به کف اتاق،جایی که نور به زمین میخورد نگاه میکنم.به چوبهای روشن کف زمین.فکر میکنم وقتی میخواهم از تخت بیرون بیایم،اولین قدمم را بگذارم روی همین چوبها.حتما گرمتر است.بعد پایم را بگذارم روی گلیم سفید کف اتاق و بعد هم دمپائیهای مخمل قهوه ایم را پایم کنم و بعد دیگر بازی تمام میشود.وقتی خواستم بروم پائین هم پنجره را باز میکنم.قبلش باید درجه بخاری را کم کنم ولی اول دوش میگیرم.قبل از هر چیز باید از تخت جدا شوم.زیر لب،آرام به خودم میگویم بیدار شو عزیزم و پتو را کنار میزنم.

وارد اتاق میشوم و پنجره را میبندم.فکر میکنم باز یادم رفت جوراب پایم کنم و وقتی پاهایم را روی سنگ سرد آشپزخونه میگذارم فکر میکنم دیگر فردا پا برهنه از اتاق بیرون نخواهم آمد.از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه میکنم و فکر میکنم مگر فردا قرار است چه چیزی عوض شود؟فکرم را تصحیح میکنم:فردا چه چیزی بهتر میشود؟کتری را پر از آب میکنم و میگذارمش روی گاز.کبریت جای همیشگی خودش است چون جز من کس دیگری از آن استفاده نمیکند : در کابینت بالا،سمت چپ،درون یک کاسه آبی.گاز را روشن میکنم و فکر میکنم بد نیست کتری را هم بشورم.بشورم که باز کثیف بشود؟فرض کن دیروز شستمش.لبخند میزنم و تکیه میدهم به ظرفشویی.لااقل میتوانم بیرون از آشپزخانه صبر کنم تا پاهایم یخ نکند.یا چهارزانو بنشینم روی صندلی.الان آب جوش میاید.یک کم دیگر صبر کن.میتوانم چند تا گلیم بیندازم کف آشپزخانه.که هر روز کثیف بشوند و مجبور باشم مدام بشورمشان؟شاید اگر پنجره آشپزخانه بزرگتر بود و نور بیشتری به درون می آمد،اینقدر زمین سرد نبود.یا اگر به جای سنگ،جنس کف از چوب بود.یا... آب جوش میآید و من دوباره لیوان چایم آماده نیست.لیوان را از کشو وسطی برمیدارم و چای کیسه ای را از کشو کناری.فکر میکنم کاش رنگ کابینتها سفید نبود تا هر لکه کوچکی رویشان دیده نمیشد.لیوان داغ را که دستم میگیرم فکر میکنم برنامه امروزم چیست؟

کتابی که در حال خواندنش هستم را برمیدارم،درجه بخاری را کم میکنم،پنجره را باز میکنم و از اتاق بیرون میآیم.فکر میکنم کاش رنگ چوب پله ها هم مثل رنگ چوب کف اتاق روشن بود.شاید آنوقت بیرون آمدن از اتاق خواب و آمدن به طبقه پائین اینقدر غم انگیز نبود.میدانم چای آماده است و این به من قوت قلب میدهد.لبخند میزنم:چه کودکم من!چای آماده خوشحالم میکند.ولی بعد فکر میکنم همین لذتهای کوچک کافی نیست؟حالا میتوانم کتاب به دست،روی مبل بنشینم،چای بنوشم،شیرینی بخورم و کتاب بخوانم.و فکر کنم،البته.

دسته کاغذهایم روی میز است.فقط باید تصمیم بگیرم که با چی بنویسم؟خودکار؟مداد؟خودنویس؟

اولین صفحه را میخوانم و وقتی میخواهم ورق بزنم،نگاهم میافتد به درخت توی حیاط.فکر میکنم چند سال دارد؟دلم میخواست از کسی بپرسم ولی مطمئن نیستم کسی بداند و نمیخواهم فکر کنند من اینقدر بیکارم که به تنها چیزی که فکر میکنم این است و تنها همین موضوع برایم اهمیت دارد.صبر میکنم و شب از او میپرسم.او چنین فکری نمیکند و میفهمد که چرا پرسیدم.نشان را میگذارم بین صفحات،کتاب را روی میز میگذارم و لیوان چایم را برمیدارم.فکر میکنم اگر خانه مان این پنجره ها را نداشت چطور میشد؟سعی میکنم اتاق را بدون پنجره تصور کنم:زمین چوبی تیره،چند تکه فرش قهوه ای،مبلهای بزرگ و کرمی که دور شومینه چیده شده و کتابخانه پر از کتاب دور تا دور اتاق.پنجره را از دیوار روبرویم حذف میکنم و به جایش کتابخانه دو طرف را بهم وصل میکنم و درون طبقاتش را پر میکنم از کتاب.خودم را میبینم که در تاریکی نشسته ام و جایی نیست تا موقع چای خوردن به آن نگاه کنم یا درختی که فکر کنم چند سال دارد و بخواهم مقایسه اش کنم با سن خودم یا مادر و پدری که دیگر نیستند.شومینه را باید همیشه روشن نگه دارم و این برایم راحت نیست.باید هر شب از او بخواهم که مواظب باشد چوب به اندازه کافی در اتاق هست تا در طول روز که خانه نیست آتش خاموش نشود.گرچه با خوشحالی برایم این کار را میکند ولی.... قفسه پر کتابی را که ساخته ام خالی میکنم و از جلو پنجره برش میدارم،نور خورشید باز اتاق را روشن میکند و فکر میکنم بد نیست این بار به جای پرده های سنگین و تیره،پرده روشن بخرم.

به تقویم نگاه میکنم به امید اینکه دایره ای که دور امروز کشیدم به فردا منتقل شده باشد.یا بهتر از آن به دیروز.ولی دایره سرجای خودش است:چسبیده به امروز.جلوتر میروم و به اعداد ریز بالایش نگاه میکنم:شش خط تیره دوازده.پس ساعت پنج و نیم باید از خانه راه بیفتم تا به موقع برسم.شش ضربدر هشت.چهل و هشت یورو.کاش امشب آدمهای بخشنده و ثروتمندی به رستوران بیایند تا لااقل انعام بیشتری بگیرم.از فکر کاملم خوشم میآید.بخشنده و ثروتمند باید کنار هم باشند.هیچکدام از این صفتها به تنهایی به درد من نمیخورد و باید هر دو با هم باشند تا به نفعم شود.اول ساعت را نگاه میکنم و بعد زل میزنم به ورقهای روی میز.پنج ساعت وقت دارم و هنوز نتوانسته ام تصمیم بگیرم با چی بنویسم.

باید تصمیم بگیرم برای امشب شام چی بخوریم.کاش لازم نبود من تصمیم بگیرم.ولی او دوست دارد به سلیقه من غذا بخوریم.باید از این حساسیت و توجهش خوشحال باشم ولی در خلوتم شکایت میکنم.جرات ندارم از ناراحتیم چیزی بگویم:نمیخواهم ناراحت شود.کسی را هم ندارم تا در این مورد با او صحبت کنم.شاید اگر مادر زنده بود متوجه ناراحتیم میشد.شاید هم نه.همانطور که خواهرم بار پیش از دستم عصبانی شد که به جای اینکه خوشحال باشم بیخود بهانه می گیرم.فکر میکنم بهتر است امروز به کتابفروشی سر بزنم و یک کتاب آشپزی بخرم تا وقتی هیچ غذایی به ذهنم نمیرسد،از آن کمک بگیرم.

خودکار سیاه را برمیدارم،یکبار دیگر کاغذهای آ4 را مرتب روی هم میگذارم و شروع به نوشتن میکنم.مثل همیشه یک کاغذ کوچکتر هم کنارم میگذارم تا افکار ناگهانیم را روی آن یادداشت کنم؛یا کارهایی که باید انجام بدهم و میترسم فراموش کنم.در مدت پنج ساعتی که وقت دارم میتوانم یک ساعتش را بنویسم.بعد باید شام او را آماده کنم و ناهار فردا را.اولین کلمات را مینویسم و فکر میکنم نمیتوانم جنس کف زمین خانه را عوض کنم ولی میتوانم برای خودم یک جفت دمپایی بخرم.روی کاغذ کوچک کنار دستم مینویسم دمپایی.به نوشتن روی کاغذهای آ4 ادامه میدهم و بعد از چند خط جلوی دمپایی کلمه مخمل قهوه ای را اضافه میکنم.سعی میکنم تمرکزم را از دست ندهم ولی احساس خستگی نمیگذارد.فکر میکنم باید بهش یادآوری کنم که صبحها بعد از بیدار شدن،زنگ ساعت را خاموش کند که دوباره زنگ نزند تا من صبح زود بدخواب نشوم.باید بهش بگویم که من شبها مثل اون زود نمیخوابم و حق دارم که بخواهم صبحها بیشتر بخوابم.فکر میکنم که آیا به حرفم گوش میدهد؟بنویس!روی کاغذ کنار دستم مینویسم بیدار شدن با صدای ساعت یا گنجشک و برمیگردم به کاغذهای آ4.باید آرام بمانم و ذهنم را رها کنم.به ساعت نگاه میکنم و فکر میکنم کاش مجبور نبودم شام درست کنم.کاش فقط باید تصمیم میگرفتم که شام چی میخواهیم بخوریم و خدمتکاری داشتیم تا برایمان غذا درست کند.کاش....بنویس!روی کاغذهای آ4 ادامه میدهم : ولی باید مواظب باشم خدمتکار کتاب آشپزی را نبیند.اگر ببیند به او میگوید و او ناراحت میشود.دوست دارد که من انتخاب کنم آشپز چه غذایی درست کند.کاش میتوانستم قانعش کنم که کتاب فقط یه کمک است و باعث نمیشود غذایی که قرار است با هم بخوریم برایم بی اهمیت شود.آه میکشم و از پنجره به بیرون خیره میشوم...





صدای زنگ ساعت تو اتاق میپیچه و از خواب میپرم.از جای خالی او به سمت ساعت غلت میزنم،زنگ رو خاموش میکنم و میبینم ساعت چنده. کمی طول میکشه تا یادم بیاد امروز چند شنبه است و اینکه ساعت چند باید بیدار بشم.فکر میکنم باز هم....؟زیر لب،آروم به خودم میگم بخواب عزیزم و پتو رو میکشم تا بالای گوشهام.



باز صدای گنجشک.از خواب بیدار میشم و فکر میکنم اگه گنجشکها نبودن چطور بیدار میشدم؟غلتی میزنم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم.به هوای گرفته و خاکستری.فکر میکنم ساعت چنده؟بالش او رو میکشم طرفم و سرم رو میذارم روش.به پرده های سفید نگاه میکنم و فکر میکنم باید عوضشون کنم؟یادم نمیاد چند سال پیش خریدیمشون و حوصله فکر کردن رو هم ندارم.برای شروع یک روز،فکر خوبی نیست.فکر میکنم کاش بارون بیاد.فکرم رو ادامه میدم:بارون بیاد که چی؟به نور ضعیفی که از پنجره وارد اتاق شده نگاه میکنم.خودم رو میکشم به سمت جای خالی او و به کف اتاق،جایی که نور به زمین میخوره نگاه میکنم.به چوبهای روشن کف زمین.فکر میکنم وقتی میخوام از تخت بیام بیرون،اولین قدمم رو بذارم رو همین چوبها.حتما گرمتره.بعد پام رو میذارم رو گلیم سفید کف اتاق و بعد هم دمپائیهای مخمل قهوه ایم رو پام میکنم و بازی تموم میشه.وقتی خواستم برم پائین هم پنجره رو باز میکنم.قبلش باید درجه بخاری رو کم کنم ولی اول یه دوش میگیرم.قبل از هر چیز باید از تخت جدا شم.زیر لب،آروم به خودم میگم بیدار شو عزیزم و پتو رو میزنم کنار.



وارد اتاق میشم و پنجره رو میبندم.فکر میکنم باز یادم رفت چیزی پام کنم و وقتی پاهام رو روی سنگ سرد آشپزخونه میذارم فکر میکنم فردا دیگه پا برهنه از اتاق نمیام بیرون.از پنجره آشپزخونه به بیرون نگاه میکنم و فکر میکنم فردا چی عوض میشه؟فکرم رو تصحیح میکنم:فردا چی بهتر میشه؟توی کتری رو پر از آب میکنم و میذارمش رو گاز.کبریت جای همیشگی خودشه چون جز من کسی ازش استفاده نمیکنه: تو کابینت بالا،سمت چپ،توی کاسه آبی.گاز رو که روشن میکنم فکر میکنم بد نیست کتری رو هم بشورم.بشورم که باز کثیف بشه؟فکر کن دیروز شستیش.لبخند میزنم و تکیه میدم به سینک.لااقل میتونم بیرون از آشپزخونه صبر کنم تا پاهام یخ نکنه.یا چهارزانو بشینم رو صندلی.الان آب جوش میاد.یک کم دیگه.میتونم چند تا گلیم بندازم کف آشپزخونه.که هر روز کثیف بشه و مجبور بشی مدام بشوریش؟اگه پنجره آشپزخونه بزرگتر بود و نور بیشتری به زمین میخورد،اینقدر سرد نبود.یا اگه به جای سنگ،جنس کف از چوب بود.یا... آب جوش میاد و باز من لیوان چایم آماده نیست.لیوان رو از کشو وسطی برمیدارم و چای کیسه ای رو از کشو کناری.فکر میکنم کاش رنگ کابینتها سفید نبود تا هر لکه کوچکی روشون دیده نمیشد.لیوان داغ رو که دستم میگیرم فکر میکنم برنامه امروزم چیه؟



کتابی که در حال خوندنش هستم رو برمیدارم،درجه بخاری رو کم میکنم،پنجره رو باز میکنم و از اتاق میام بیرون.فکر میکنم کاش رنگ چوب پله ها هم مثل رنگ چوب کف اتاق روشن بود.شاید اونوقت بیرون آمدن از اتاق خواب و آمدن به طبقه پائین اینقدر غم انگیز نبود.میدونم چای آماده است و همین بهم قوت قلب میده.لبخند میزنم:چه بچه ام من،چای آماده خوشحالم میکنه.ولی بعد فکر میکنم همین لذتهای کوچک کافی نیست؟حالا میتونم کتاب به دست،روی مبل بشینم،چای و شیرینی بخورم و بخونم.و فکر کنم،البته.



دسته کاغذهام روی میزه.باید تصمیم بگیرم که با چی بنویسم؟



اولین صفحه رو میخونم و وقتی میخوام ورق بزنم،نگاهم میفته به درخت توی حیاط.فکر میکنم چند سالشه؟دلم میخواست از کسی بپرسم ولی مطمئن نیستم کسی بدونه و نمیخوام فکر کنن که من اینقدر بیکارم که چنین چیزهایی برام اهمیت داره.صبر میکنم و شب از او میپرسم.او چنین فکری نمیکنه و میفهمه چرا ازش پرسیدم.نشان رو میذارم بین صفحات،کتاب رو میذارم روی میز و لیوان چائیم رو برمیدارم.فکر میکنم اگه خونمون این پنجره ها رو نداشت چی میشد؟سعی میکنم اتاق رو بدون پنجره تصور کنم:زمین چوبی تیره،چند تکه فرش قهوه ای،مبلهای بزرگ و کرمی که دور شومینه چیده شده و کتابخونه پر از کتاب دور تا دور اتاق.پنجره رو از دیوار روبروم حذف میکنم و به جاش کتابخونه دو طرف رو بهم وصل میکنم و توش ردیفهای کتاب رو میچینم.خودم رو میبینم که تو تاریکی نشستم و جایی نیست تا بهش نگاه کنم یا درختی که فکر کنم چند سال داره و بخوام مقایسه اش کنم با سن خودم یا مادر و پدری که دیگه نیستن.شومینه رو باید همیشه روشن نگه دارم و این برام راحت نیست.باید هر شب از او بخوام که مواظب باشه چوب به اندازه کافی در اتاق هست تا در طول روز که خونه نیست آتش خاموش نشه.گرچه با خوشحالی برام این کار رو میکنه ولی.... کتابخونه ها رو برمیگردونم سرجاشون و نور خورشید باز اتاق رو روشن میکنه و فکر میکنم بد نیست این بار به جای پرده های سنگین و تیره،پرده روشن بخرم.



به تقویم نگاه میکنم به امید اینکه دایره ای که دور امروز کشیدم به فردا منتقل شده باشه.یا بهتر از اون به دیروز.ولی دایره سرجای خودشه.جلوتر میرم و به اعداد ریز بالاش نگاه میکنم:شش خط تیره دوازده.شش ضربدر هشت.چهل و هشت.کاش امشب آدمهای بخشنده و ثروتمندی به رستوران بیان تا لااقل انعام بیشتری بگیرم.از فکر کاملم خوشم میاد.بخشنده و ثروتمند باید کنار هم باشن.هیچکدوم از این صفتها تنها به درد من نمیخوره و باید هر دو با هم باشن تا به نفع من باشه.اول ساعت رو نگاه میکنم و بعد زل میزنم به ورقهای روی میز.پنج ساعت وقت دارم و هنوز تصمیم نگرفتم با چی بنویسم.



باید تصمیم بگیرم برای امشب شام چی بخوریم.کاش لازم نبود من تصمیم بگیرم.ولی او دوست داره به سلیقه من غذا بخوره.باید از این حساسیت و توجهش خوشحال باشم ولی در خلوتم شکایت میکنم.جرات ندارم از ناراحتیم چیزی بگم:نمیخوام ناراحت بشه.فکر میکنم بد نیست امروز که رفتم بیرون یه کتاب آشپزی بخرم که وقتی هیچ غذایی به ذهنم نمیرسه،ازش کمک بگیرم.



خودکار سیاه رو برمیدارم،یکبار دیگه کاغذهای آ4 رو مرتب روی هم میذارم و شروع به نوشتن میکنم.مثل همیشه یه کاغذ کوچکتر هم کنارم میذارم تا افکار ناگهانیم رو روش یادداشت کنم.یا کارهایی که باید انجام بدم و میترسم فراموش کنم.از این پنج ساعت میتونم یک ساعتش رو بنویسم.بعد باید شام رو آماده کنم و ناهار فردا رو.اولین کلمات رو مینویسم و فکر میکنم نمیتونم جنس کف زمین خونه رو عوض کنم ولی میتونم برای خودم یه جفت دمپایی بخرم.روی کاغذ کوچک کنار دستم مینویسم دمپایی.به نوشتن روی کاغذهای آ4 ادامه میدم و بعد از چند خط جلوی دمپایی کلمه مخمل قهوه ای رو اضافه میکنم.سعی میکنم تمرکزم رو از دست ندم ولی احساس خستگی نمیذاره.فکر میکنم باید بهش یادآوری کنم که بعد از بیدار شدن،زنگ ساعت رو خاموش کنه تا صبح زود بدخواب نشم.باید بگم که من شبها مثل اون زود نمیخوابم و حق دارم که بخوام صبحها بیشتر بخوابم.فکر میکنم به حرفم گوش میده؟بنویس!روی کاغذ کنار دستم مینویسم بیدار شدن با صدای ساعت یا گنجشک و برمیگردم به کاغذهای آ4.باید آروم بمونم و ذهنم رو رها کنم.به ساعت نگاه میکنم و فکر میکنم کاش مجبور نبودم شام درست کنم.کاش فقط باید تصمیم میگرفتم که شام چی درست بشه و خدمتکاری داشتیم تا برامون غذا درست کنه.کاش....بنویس!روی کاغذهای آ4 ادامه میدم : ولی باید مواظب باشم خدمتکار کتاب آشپزی رو نبینه.اگه ببینه به او میگه و او ناراحت میشه.دوست داره من انتخاب کنم که آشپز چه غذایی درست کنه.کاش میتونستم قانعش کنم که کتاب فقط یه کمکه و باعث نمیشه اینکه قراره با هم چه غذایی بخوریم برام بی اهمیت بشه.آه میکشم و از پنجره به بیرون خیره میشم...
بازگشت به بالاي صفحه
خواندن مشخصات فردي ارسال پيام شخصي
jamal



عضو شده در: 19 Feb 2008
پست: 59

پستتاريخ: پنج‌شنبه Feb 21, 2008 5:28 pm    عنوان: پاسخگويي به اين موضوع بهمراه نقل قول

صدای زنگ ساعت در اتاق میپیچد و از خواب میپرم.از جای خالی او میگذرم و به سمت ساعت غلت میزنم،زنگ را خاموش میکنم و به ساعت نگاه میکنم که چند است.کمی زمان لازم دارم تا به یاد بیاورم که چند شنبه است و ساعت چند باید بیدار شوم.فکر میکنم باز هم....؟زیر لب،آرام با خود میگویم بخواب عزیزم و پتو را تا بالای گوشهایم بالا میکشم.

باز صدای گنجشک.از خواب بیدار میشوم و فکر میکنم اگر گنجشکها نبودند چطور بیدار میشدم؟غلتی میزنم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم.به هوای گرفته و خاکستری.فکر میکنم ساعت چند است؟بالش او را به سمتم میکشم و سرم را روی آن میگذارم.به پرده های سفید نگاه میکنم و فکر میکنم آیا باید عوضشان کنم؟یادم نمیاید که چند سال پیش خریدیمشان و دوست هم ندارم که به این موضوع فکر کنم.برای شروع یک روز،فکر خوبی نیست.فکر میکنم کاش باران بیاید.فکرم را ادامه میدهم:باران بیاید که چه؟به نور ضعیفی که از پنجره وارد اتاق شده نگاه میکنم.خودم را به سمت جای خالی او می کشم و به کف اتاق،جایی که نور به زمین میخورد نگاه میکنم.به چوبهای روشن کف زمین.فکر میکنم وقتی میخواهم از تخت بیرون بیایم،اولین قدمم را بگذارم روی همین چوبها.حتما گرمتر است.بعد پایم را بگذارم روی گلیم سفید کف اتاق و بعد هم دمپائیهای مخمل قهوه ایم را پایم کنم و بعد دیگر بازی تمام میشود.وقتی خواستم بروم پائین هم پنجره را باز میکنم.قبلش باید درجه بخاری را کم کنم ولی اول دوش میگیرم.قبل از هر چیز باید از تخت جدا شوم.زیر لب،آرام به خودم میگویم بیدار شو عزیزم و پتو را کنار میزنم.

وارد اتاق میشوم و پنجره را میبندم.فکر میکنم باز یادم رفت جوراب پایم کنم و وقتی پاهایم را روی سنگ سرد آشپزخونه میگذارم فکر میکنم دیگر فردا پا برهنه از اتاق بیرون نخواهم آمد.از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه میکنم و فکر میکنم مگر فردا قرار است چه چیزی عوض شود؟فکرم را تصحیح میکنم:فردا چه چیزی بهتر میشود؟کتری را پر از آب میکنم و میگذارمش روی گاز.کبریت جای همیشگی خودش است چون جز من کس دیگری از آن استفاده نمیکند : در کابینت بالا،سمت چپ،درون یک کاسه آبی.گاز را روشن میکنم و فکر میکنم بد نیست کتری را هم بشورم.بشورم که باز کثیف بشود؟فرض کن دیروز شستمش.لبخند میزنم و تکیه میدهم به ظرفشویی.لااقل میتوانم بیرون از آشپزخانه صبر کنم تا پاهایم یخ نکند.یا چهارزانو بنشینم روی صندلی.الان آب جوش میاید.یک کم دیگر صبر کن.میتوانم چند تا گلیم بیندازم کف آشپزخانه.که هر روز کثیف بشوند و مجبور باشم مدام بشورمشان؟شاید اگر پنجره آشپزخانه بزرگتر بود و نور بیشتری به درون می آمد،اینقدر زمین سرد نبود.یا اگر به جای سنگ،جنس کف از چوب بود.یا... آب جوش میآید و من دوباره لیوان چایم آماده نیست.لیوان را از کشو وسطی برمیدارم و چای کیسه ای را از کشو کناری.فکر میکنم کاش رنگ کابینتها سفید نبود تا هر لکه کوچکی رویشان دیده نمیشد.لیوان داغ را که دستم میگیرم فکر میکنم برنامه امروزم چیست؟

کتابی که در حال خواندنش هستم را برمیدارم،درجه بخاری را کم میکنم،پنجره را باز میکنم و از اتاق بیرون میآیم.فکر میکنم کاش رنگ چوب پله ها هم مثل رنگ چوب کف اتاق روشن بود.شاید آنوقت بیرون آمدن از اتاق خواب و آمدن به طبقه پائین اینقدر غم انگیز نبود.میدانم چای آماده است و این به من قوت قلب میدهد.لبخند میزنم:چه کودکم من!چای آماده خوشحالم میکند.ولی بعد فکر میکنم همین لذتهای کوچک کافی نیست؟حالا میتوانم کتاب به دست،روی مبل بنشینم،چای بنوشم،شیرینی بخورم و کتاب بخوانم.و فکر کنم،البته.

دسته کاغذهایم روی میز است.فقط باید تصمیم بگیرم که با چی بنویسم؟خودکار؟مداد؟خودنویس؟

اولین صفحه را میخوانم و وقتی میخواهم ورق بزنم،نگاهم میافتد به درخت توی حیاط.فکر میکنم چند سال دارد؟دلم میخواست از کسی بپرسم ولی مطمئن نیستم کسی بداند و نمیخواهم فکر کنند من اینقدر بیکارم که به تنها چیزی که فکر میکنم این است و تنها همین موضوع برایم اهمیت دارد.صبر میکنم و شب از او میپرسم.او چنین فکری نمیکند و میفهمد که چرا پرسیدم.نشان را میگذارم بین صفحات،کتاب را روی میز میگذارم و لیوان چایم را برمیدارم.فکر میکنم اگر خانه مان این پنجره ها را نداشت چطور میشد؟سعی میکنم اتاق را بدون پنجره تصور کنم:زمین چوبی تیره،چند تکه فرش قهوه ای،مبلهای بزرگ و کرمی که دور شومینه چیده شده و کتابخانه پر از کتاب دور تا دور اتاق.پنجره را از دیوار روبرویم حذف میکنم و به جایش کتابخانه دو طرف را بهم وصل میکنم و درون طبقاتش را پر میکنم از کتاب.خودم را میبینم که در تاریکی نشسته ام و جایی نیست تا موقع چای خوردن به آن نگاه کنم یا درختی که فکر کنم چند سال دارد و بخواهم مقایسه اش کنم با سن خودم یا مادر و پدری که دیگر نیستند.شومینه را باید همیشه روشن نگه دارم و این برایم راحت نیست.باید هر شب از او بخواهم که مواظب باشد چوب به اندازه کافی در اتاق هست تا در طول روز که خانه نیست آتش خاموش نشود.گرچه با خوشحالی برایم این کار را میکند ولی.... قفسه پر کتابی را که ساخته ام خالی میکنم و از جلو پنجره برش میدارم،نور خورشید باز اتاق را روشن میکند و فکر میکنم بد نیست این بار به جای پرده های سنگین و تیره،پرده روشن بخرم.

به تقویم نگاه میکنم به امید اینکه دایره ای که دور امروز کشیدم به فردا منتقل شده باشد.یا بهتر از آن به دیروز.ولی دایره سرجای خودش است:چسبیده به امروز.جلوتر میروم و به اعداد ریز بالایش نگاه میکنم:شش خط تیره دوازده.پس ساعت پنج و نیم باید از خانه راه بیفتم تا به موقع برسم.شش ضربدر هشت.چهل و هشت یورو.کاش امشب آدمهای بخشنده و ثروتمندی به رستوران بیایند تا لااقل انعام بیشتری بگیرم.از فکر کاملم خوشم میآید.بخشنده و ثروتمند باید کنار هم باشند.هیچکدام از این صفتها به تنهایی به درد من نمیخورد و باید هر دو با هم باشند تا به نفعم شود.اول ساعت را نگاه میکنم و بعد زل میزنم به ورقهای روی میز.پنج ساعت وقت دارم و هنوز نتوانسته ام تصمیم بگیرم با چی بنویسم.

باید تصمیم بگیرم برای امشب شام چی بخوریم.کاش لازم نبود من تصمیم بگیرم.ولی او دوست دارد به سلیقه من غذا بخوریم.باید از این حساسیت و توجهش خوشحال باشم ولی در خلوتم شکایت میکنم.جرات ندارم از ناراحتیم چیزی بگویم:نمیخواهم ناراحت شود.کسی را هم ندارم تا در این مورد با او صحبت کنم.شاید اگر مادر زنده بود متوجه ناراحتیم میشد.شاید هم نه.همانطور که خواهرم بار پیش از دستم عصبانی شد که به جای اینکه خوشحال باشم بیخود بهانه می گیرم.فکر میکنم بهتر است امروز به کتابفروشی سر بزنم و یک کتاب آشپزی بخرم تا وقتی هیچ غذایی به ذهنم نمیرسد،از آن کمک بگیرم.

خودکار سیاه را برمیدارم،یکبار دیگر کاغذهای آ4 را مرتب روی هم میگذارم و شروع به نوشتن میکنم.مثل همیشه یک کاغذ کوچکتر هم کنارم میگذارم تا افکار ناگهانیم را روی آن یادداشت کنم؛یا کارهایی که باید انجام بدهم و میترسم فراموش کنم.در مدت پنج ساعتی که وقت دارم میتوانم یک ساعتش را بنویسم.بعد باید شام او را آماده کنم و ناهار فردا را.اولین کلمات را مینویسم و فکر میکنم نمیتوانم جنس کف زمین خانه را عوض کنم ولی میتوانم برای خودم یک جفت دمپایی بخرم.روی کاغذ کوچک کنار دستم مینویسم دمپایی.به نوشتن روی کاغذهای آ4 ادامه میدهم و بعد از چند خط جلوی دمپایی کلمه مخمل قهوه ای را اضافه میکنم.سعی میکنم تمرکزم را از دست ندهم ولی احساس خستگی نمیگذارد.فکر میکنم باید بهش یادآوری کنم که صبحها بعد از بیدار شدن،زنگ ساعت را خاموش کند که دوباره زنگ نزند تا من صبح زود بدخواب نشوم.باید بهش بگویم که من شبها مثل اون زود نمیخوابم و حق دارم که بخواهم صبحها بیشتر بخوابم.فکر میکنم که آیا به حرفم گوش میدهد؟بنویس!روی کاغذ کنار دستم مینویسم بیدار شدن با صدای ساعت یا گنجشک و برمیگردم به کاغذهای آ4.باید آرام بمانم و ذهنم را رها کنم.به ساعت نگاه میکنم و فکر میکنم کاش مجبور نبودم شام درست کنم.کاش فقط باید تصمیم میگرفتم که شام چی میخواهیم بخوریم و خدمتکاری داشتیم تا برایمان غذا درست کند.کاش....بنویس!روی کاغذهای آ4 ادامه میدهم : ولی باید مواظب باشم خدمتکار کتاب آشپزی را نبیند.اگر ببیند به او میگوید و او ناراحت میشود.دوست دارد که من انتخاب کنم آشپز چه غذایی درست کند.کاش میتوانستم قانعش کنم که کتاب فقط یه کمک است و باعث نمیشود غذایی که قرار است با هم بخوریم برایم بی اهمیت شود.آه میکشم و از پنجره به بیرون خیره میشوم...





صدای زنگ ساعت تو اتاق میپیچه و از خواب میپرم.از جای خالی او به سمت ساعت غلت میزنم،زنگ رو خاموش میکنم و میبینم ساعت چنده. کمی طول میکشه تا یادم بیاد امروز چند شنبه است و اینکه ساعت چند باید بیدار بشم.فکر میکنم باز هم....؟زیر لب،آروم به خودم میگم بخواب عزیزم و پتو رو میکشم تا بالای گوشهام.



باز صدای گنجشک.از خواب بیدار میشم و فکر میکنم اگه گنجشکها نبودن چطور بیدار میشدم؟غلتی میزنم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم.به هوای گرفته و خاکستری.فکر میکنم ساعت چنده؟بالش او رو میکشم طرفم و سرم رو میذارم روش.به پرده های سفید نگاه میکنم و فکر میکنم باید عوضشون کنم؟یادم نمیاد چند سال پیش خریدیمشون و حوصله فکر کردن رو هم ندارم.برای شروع یک روز،فکر خوبی نیست.فکر میکنم کاش بارون بیاد.فکرم رو ادامه میدم:بارون بیاد که چی؟به نور ضعیفی که از پنجره وارد اتاق شده نگاه میکنم.خودم رو میکشم به سمت جای خالی او و به کف اتاق،جایی که نور به زمین میخوره نگاه میکنم.به چوبهای روشن کف زمین.فکر میکنم وقتی میخوام از تخت بیام بیرون،اولین قدمم رو بذارم رو همین چوبها.حتما گرمتره.بعد پام رو میذارم رو گلیم سفید کف اتاق و بعد هم دمپائیهای مخمل قهوه ایم رو پام میکنم و بازی تموم میشه.وقتی خواستم برم پائین هم پنجره رو باز میکنم.قبلش باید درجه بخاری رو کم کنم ولی اول یه دوش میگیرم.قبل از هر چیز باید از تخت جدا شم.زیر لب،آروم به خودم میگم بیدار شو عزیزم و پتو رو میزنم کنار.



وارد اتاق میشم و پنجره رو میبندم.فکر میکنم باز یادم رفت چیزی پام کنم و وقتی پاهام رو روی سنگ سرد آشپزخونه میذارم فکر میکنم فردا دیگه پا برهنه از اتاق نمیام بیرون.از پنجره آشپزخونه به بیرون نگاه میکنم و فکر میکنم فردا چی عوض میشه؟فکرم رو تصحیح میکنم:فردا چی بهتر میشه؟توی کتری رو پر از آب میکنم و میذارمش رو گاز.کبریت جای همیشگی خودشه چون جز من کسی ازش استفاده نمیکنه: تو کابینت بالا،سمت چپ،توی کاسه آبی.گاز رو که روشن میکنم فکر میکنم بد نیست کتری رو هم بشورم.بشورم که باز کثیف بشه؟فکر کن دیروز شستیش.لبخند میزنم و تکیه میدم به سینک.لااقل میتونم بیرون از آشپزخونه صبر کنم تا پاهام یخ نکنه.یا چهارزانو بشینم رو صندلی.الان آب جوش میاد.یک کم دیگه.میتونم چند تا گلیم بندازم کف آشپزخونه.که هر روز کثیف بشه و مجبور بشی مدام بشوریش؟اگه پنجره آشپزخونه بزرگتر بود و نور بیشتری به زمین میخورد،اینقدر سرد نبود.یا اگه به جای سنگ،جنس کف از چوب بود.یا... آب جوش میاد و باز من لیوان چایم آماده نیست.لیوان رو از کشو وسطی برمیدارم و چای کیسه ای رو از کشو کناری.فکر میکنم کاش رنگ کابینتها سفید نبود تا هر لکه کوچکی روشون دیده نمیشد.لیوان داغ رو که دستم میگیرم فکر میکنم برنامه امروزم چیه؟



کتابی که در حال خوندنش هستم رو برمیدارم،درجه بخاری رو کم میکنم،پنجره رو باز میکنم و از اتاق میام بیرون.فکر میکنم کاش رنگ چوب پله ها هم مثل رنگ چوب کف اتاق روشن بود.شاید اونوقت بیرون آمدن از اتاق خواب و آمدن به طبقه پائین اینقدر غم انگیز نبود.میدونم چای آماده است و همین بهم قوت قلب میده.لبخند میزنم:چه بچه ام من،چای آماده خوشحالم میکنه.ولی بعد فکر میکنم همین لذتهای کوچک کافی نیست؟حالا میتونم کتاب به دست،روی مبل بشینم،چای و شیرینی بخورم و بخونم.و فکر کنم،البته.



دسته کاغذهام روی میزه.باید تصمیم بگیرم که با چی بنویسم؟



اولین صفحه رو میخونم و وقتی میخوام ورق بزنم،نگاهم میفته به درخت توی حیاط.فکر میکنم چند سالشه؟دلم میخواست از کسی بپرسم ولی مطمئن نیستم کسی بدونه و نمیخوام فکر کنن که من اینقدر بیکارم که چنین چیزهایی برام اهمیت داره.صبر میکنم و شب از او میپرسم.او چنین فکری نمیکنه و میفهمه چرا ازش پرسیدم.نشان رو میذارم بین صفحات،کتاب رو میذارم روی میز و لیوان چائیم رو برمیدارم.فکر میکنم اگه خونمون این پنجره ها رو نداشت چی میشد؟سعی میکنم اتاق رو بدون پنجره تصور کنم:زمین چوبی تیره،چند تکه فرش قهوه ای،مبلهای بزرگ و کرمی که دور شومینه چیده شده و کتابخونه پر از کتاب دور تا دور اتاق.پنجره رو از دیوار روبروم حذف میکنم و به جاش کتابخونه دو طرف رو بهم وصل میکنم و توش ردیفهای کتاب رو میچینم.خودم رو میبینم که تو تاریکی نشستم و جایی نیست تا بهش نگاه کنم یا درختی که فکر کنم چند سال داره و بخوام مقایسه اش کنم با سن خودم یا مادر و پدری که دیگه نیستن.شومینه رو باید همیشه روشن نگه دارم و این برام راحت نیست.باید هر شب از او بخوام که مواظب باشه چوب به اندازه کافی در اتاق هست تا در طول روز که خونه نیست آتش خاموش نشه.گرچه با خوشحالی برام این کار رو میکنه ولی.... کتابخونه ها رو برمیگردونم سرجاشون و نور خورشید باز اتاق رو روشن میکنه و فکر میکنم بد نیست این بار به جای پرده های سنگین و تیره،پرده روشن بخرم.



به تقویم نگاه میکنم به امید اینکه دایره ای که دور امروز کشیدم به فردا منتقل شده باشه.یا بهتر از اون به دیروز.ولی دایره سرجای خودشه.جلوتر میرم و به اعداد ریز بالاش نگاه میکنم:شش خط تیره دوازده.شش ضربدر هشت.چهل و هشت.کاش امشب آدمهای بخشنده و ثروتمندی به رستوران بیان تا لااقل انعام بیشتری بگیرم.از فکر کاملم خوشم میاد.بخشنده و ثروتمند باید کنار هم باشن.هیچکدوم از این صفتها تنها به درد من نمیخوره و باید هر دو با هم باشن تا به نفع من باشه.اول ساعت رو نگاه میکنم و بعد زل میزنم به ورقهای روی میز.پنج ساعت وقت دارم و هنوز تصمیم نگرفتم با چی بنویسم.



باید تصمیم بگیرم برای امشب شام چی بخوریم.کاش لازم نبود من تصمیم بگیرم.ولی او دوست داره به سلیقه من غذا بخوره.باید از این حساسیت و توجهش خوشحال باشم ولی در خلوتم شکایت میکنم.جرات ندارم از ناراحتیم چیزی بگم:نمیخوام ناراحت بشه.فکر میکنم بد نیست امروز که رفتم بیرون یه کتاب آشپزی بخرم که وقتی هیچ غذایی به ذهنم نمیرسه،ازش کمک بگیرم.



خودکار سیاه رو برمیدارم،یکبار دیگه کاغذهای آ4 رو مرتب روی هم میذارم و شروع به نوشتن میکنم.مثل همیشه یه کاغذ کوچکتر هم کنارم میذارم تا افکار ناگهانیم رو روش یادداشت کنم.یا کارهایی که باید انجام بدم و میترسم فراموش کنم.از این پنج ساعت میتونم یک ساعتش رو بنویسم.بعد باید شام رو آماده کنم و ناهار فردا رو.اولین کلمات رو مینویسم و فکر میکنم نمیتونم جنس کف زمین خونه رو عوض کنم ولی میتونم برای خودم یه جفت دمپایی بخرم.روی کاغذ کوچک کنار دستم مینویسم دمپایی.به نوشتن روی کاغذهای آ4 ادامه میدم و بعد از چند خط جلوی دمپایی کلمه مخمل قهوه ای رو اضافه میکنم.سعی میکنم تمرکزم رو از دست ندم ولی احساس خستگی نمیذاره.فکر میکنم باید بهش یادآوری کنم که بعد از بیدار شدن،زنگ ساعت رو خاموش کنه تا صبح زود بدخواب نشم.باید بگم که من شبها مثل اون زود نمیخوابم و حق دارم که بخوام صبحها بیشتر بخوابم.فکر میکنم به حرفم گوش میده؟بنویس!روی کاغذ کنار دستم مینویسم بیدار شدن با صدای ساعت یا گنجشک و برمیگردم به کاغذهای آ4.باید آروم بمونم و ذهنم رو رها کنم.به ساعت نگاه میکنم و فکر میکنم کاش مجبور نبودم شام درست کنم.کاش فقط باید تصمیم میگرفتم که شام چی درست بشه و خدمتکاری داشتیم تا برامون غذا درست کنه.کاش....بنویس!روی کاغذهای آ4 ادامه میدم : ولی باید مواظب باشم خدمتکار کتاب آشپزی رو نبینه.اگه ببینه به او میگه و او ناراحت میشه.دوست داره من انتخاب کنم که آشپز چه غذایی درست کنه.کاش میتونستم قانعش کنم که کتاب فقط یه کمکه و باعث نمیشه اینکه قراره با هم چه غذایی بخوریم برام بی اهمیت بشه.آه میکشم و از پنجره به بیرون خیره میشم...
بازگشت به بالاي صفحه
خواندن مشخصات فردي ارسال پيام شخصي
jamal



عضو شده در: 19 Feb 2008
پست: 59

پستتاريخ: پنج‌شنبه Feb 21, 2008 5:30 pm    عنوان: پاسخگويي به اين موضوع بهمراه نقل قول

لیوان چائیم رو میذارم رو میز کنار مبل٬کنترل از راه دور رو از روی مبل برمیدارم و میشینم کنارش:

-گوش میدی بهم؟میخوام یه چیزی تعریف کنم....

صدای تلویزیون رو کم میکنم و روزنامه رو میذاره کنار و با لبخند بهم خیره میشه:

-چی شده؟

با شیطنت بش نگاه میکنم:

-تو که چایی نمیخواستی؟

میخنده:

-میدونی که نه!حرفت هم این نبود!تو چشمات هم میبینم که باز....

-فضولی نکردم!خاله‌زنکی هم نیست!امروز که داشتم میرفتم سرکار٬خانم شماره یک طبقه بالا رو دیدم.

-خب....؟

-همین!میخواستم ببینم تو کسی رو ندیدی امروز؟

سرش رو کج میکنه و از گوشه چشم بهم نگاه میکنه٬با یه لبخند مشکوک ساختگی و من هم میخندم:

-چیه؟گفتم شاید وقتی تو داشتی میرفتی سرکار خانم شماره دو رو دیده باشی!

-نه!من خانم شماره هفت رو دیدم.هفت هم که عدد خجسته و مبارکی ِ و همین باعث شد امروز اینقدر شانس بیارم سر کار.

میخندم و سر تکون میدم:

-میشه یه لحظه جدی باشی؟واقعا شوخی نمیکنم ولی...آخه بنظر تو لازم نیست هیچ کاری بکنیم؟این آقا با دو تا زن رابطه داره و هر دو رو هم میاره تو خونه و....

-هزار بار گفتم اینجا یه کشور آزاده!آزاد یعنی اینکه تا کسی تو رو اذیت نکنه٬هر کاری دلش میخواد میتونه بکنه!کسی به تو کاری نداره٬تو هم...

-حتی اگه تو بدونی یه نفر داره دروغ میگه٬نمیری به کسی که داره دروغ میشنوه بگی که حقیقت چیه؟

میخنده:

-خودت هم میدونی تا کسی نخواد٬نمیشه بهش دروغ گفت؛مخصوصا به خانمهای عزیز!تا حالا مردی رو ندیدم که بتونه به زنش دروغ بگه و زنش متوجه نشه.این دیگه تصمیم خود زنه که به روی خودش و طرف مقابلش بیاره که داره دروغ میشنوه یا ببخشه و فراموش کنه.

به مسخره میخندم:

-ببخشه و فراموش کنه!بله زنهای عزیز!ای فرشتگان آسمانی!ببخشید و فراموش کنید ما مردان پلید و بدطینت را.شما که خوبید و...

نمیذاره حرفم رو ادامه بدم:

-عزیزم!من که چنین حرفی نزدم!بهت دروغ هم نگفتم!ازت هم نمیخوام دروغم رو به روم نیاری!جرات هم نمیکنم بهت دروغ بگم!میشه بگی برای چی داری با من دعوا میکنی؟!

آروم میشم و میخندم:

-منظورم که تو نبودی عزیز من!همینجوری داشتم میگفتم٬حالا ولی میگی ما هیچی نگیم؟

به فکر فرو میره و سر تکون میده.منم همینطور که چایی میخورم فکر میکنم بهتره من به یکی از خانمها بگم یا اول علی به آقاهه یه اخطار بده که میخواهیم چکار کنیم و بعد... به کدوم یکی از خانمها بگم؟خانم شماره یک یا دو؟من که فقط تا حالا بشون سلام کردم٬چطور میتونم چنین چیزی بگم؟اینجا هم که رسم نیست همسایه‌ها خیلی با هم صحبت کنن.کارم خیلی عجیبه ولی....

-میدونی چی خیلی برام عجیبه؟

سر تکون میدم و لیوان چایی رو میگیرم به سمتش که میخوای؟سر تکون میده که نه و ادامه میده:

-اینکه سلیقه این آقای محترم واقعا چیه؟یعنی...

میپرم وسط حرفش:

-تو آقاهه رو دیدی؟

-نه!ولی وقتی در موردشون حرف میزنیم و سعی میکنم مجسمش کنم خیلی برام عجیبه.اینکه این دو تا خانم٬خانم شماره یکش و خانم شماره دو اینقدر با هم اختلاف دارن٬آدم یا از انسانهای چاق خوشش میاد یا لاغر٬یکی از این خانمها ولی لاغر و ریزه است و اون یکی درشت‌هیکل.یکی تیره٬یکی بور.یکی...

سر تکون میدم٬به نشانه تاسف:

-واقعا که خیلی ممنون!من به تو میگم بشون بگیم یا نه و چطور بگیم تو چه جوابی میدی!اینهمه واقع‌بینی‌ات هم من رو کشته!من واقعا عاشق این طرز تفکر توام....

همینطور که خم میشم به سمتش تا ببوسمش فکر میکنم امشب صبر میکنم تا وقتی صدای یکی از خانمها رو شنیدم٬آشغالها رو ببرم بذارم دم در.باید بگم.حتی اگه کارم عجیب باشه.این وظیفه منه و.....

****

-امشب من آشغالها رو میبرم.

صداش از جلوی کامپیوتر میاد٬حواسش به من نیست و مشغول ِ کاره:

-باشه.

سطل آشغال رو میذارم دم در و مشغول مرتب کردن کفشهای توی جاکفشی میشم.خانم شماره دو اون بار که پستچی بسته‌شون رو به ما تحویل داد٬همین موقعها بود که آمد ازمون تحویلش گرفت.اگه شانس بیارم مجبور نیستم خیلی صبر کنم.نیم ساعت صبر میکنم٬اگه نیامد چند روز آینده برنامه میذارم که ببینم هر کدوم کی میان و بالاخره میتونم با یکیشون صحبت کنم.البته کاش خانم شماره دو رو ببینم.بنظر میاد....صدای در رو که میشنوم گوشم رو میچسبونم به در.اینم صدای خانم شماره دو٬حتما داره با موبایل حرف میزنه.یه نفس عمیق و در رو باز میکنم....

-سلام.

سعی میکنم لبخند بزنم.سعی میکنم آب دهانم رو قورت بدم.صدای علی از توی خونه میاد:

-با منی؟

در رو پشت سرم میبندم.هر دو همزمان بهم سلام میکنن.خانم شماره دو میگه بذار صندوق پست رو نگاه کنم و خانم شماره یک که دستش دور کمر خانم شماره دو بوده میگه من نگاه میکنم عزیزم.من خشک شدم و نمیدونم چی بگم.خانم شماره دو لبخند میزنه و به من نگاه میکنه:

-منم عزیزم دوست نداره آشغالها رو ببره بندازه و من این کار رو میکنم.

با لبخند به خانم شماره یک که نامه‌ها رو از صندوق بیرون آورده نگاه میکنه و خانم شماره یک با صدای بلند میخنده:

-مرسی عزیزم.تو همیشه من رو میفهمی.

و به هم نزدیک میشن.نمیدونم چکار کنم و کجا رو نگاه کنم که در پشت سرم باز میشه و علی میاد بیرون:

-کجایی؟

به علی نگاه میکنم و بعد به خانم شماره یک و دو.دارن به ما نگاه میکنن و لبخند میزنن.من سعی میکنم طبیعی رفتار کنم چون میدونم از علی نمیتونم انتظاری داشته باشم:

-این همسر منه.

لبخند میزنن.خانم شماره دو خودش رو میچسبونه به خانم شماره یک:

-از آشنایی باهاتون خوشوقتم....اگه دوست دارید یه بار بیائید بالا پیش ما٬ما تازه آمدیم این شهر و خیلی دوست و آشنا نداریم.نه عزیزم؟

من لبخند میزنم و سر تکون میدم.نمیدونم علی چطوره.نمیشه بش نگاه کنم.خانم شماره یک هم لبخند میزنه و با سر تائید میکنه:

-آره.عالی میشه.میتونیم منقل راه بندازیم و تو هم از اون سوپهای خوشمزه‌ات درست کن.

من سر تکون میدم:

-حتما.ما هم خیلی کسی رو نداریم.یعنی اصلا کسی رو نداریم.خوشحال میشیم.

فکر میکنم علی بعدا دعوام میکنه به خاطر این جواب؟خانم شماره دو با ناراحتی بهم خیره میشه:

-هیچکس رو ندارید؟اینکه خیلی بده.پس حتما بیائید.واقعا خوشحال میشیم.

خانم شماره یک تمام مدت که خانم شماره دو حرف میزنه به نشانه تائید سر تکون میده.علی چرا هیچی نمیگه؟

-عزیزم٬بریم بالا!خوشحال شدیم دیدیمتون و حتما بیائید...

از جلومون که رد میشن لبخند میزنم و میگم مرسی٬حتما٬شب بخیر.تازه وقتی دیگه نمیتونن ما رو ببینن برمیگردم به سمت علی.سعی میکنه خونسرد بمونه و جوری رفتار کنه مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده.نمیدونم چی بگم:

-بریم پیششون یه روزی؟

سر تکون میده و دستش رو دراز میکنه به سمتم:

-بده آشغالها رو من میندازم.

-نه.خودم میندازم.

میرم به سمت در و فکر میکنم موقع برگشت اسمشون رو از روی زنگ درشون نگاه کنم تا به جای خانم شماره یک و دو از این ببعد اسمشون رو بگم.





صداش از جا پروندم :

-باز چکار میکنی با خودت؟

به بازوم که پر از لک و زخمه نگاه میکنم و میخندم :

-هیچی.چند تا جوش کوچولو که باید نابود میشدن!

سر تکون میده:

-آخه هر جوشی رو که نباید فشار داد٬عزیزم!ببین چه بلائی سر دستت آوردی؟دیگه نمیشه نگاهش کرد!

بلند میخندم:

-تازه پاهام رو ندیدی؟پنجشنبه عصرها که بیکارم تو خونه٬وقتی از پنجره اتاق خواب نور میتابه٬رو تخت میشینم٬با یه سوزن به موهایی که زیر پوستم رشد کردن کمک میکنم بیان بیرون....

و بلندتر میخندم :

-تازه کی دیگه به دست و پای من نگاه میکنه؟

با اخم بهم نگاه میکنه :

-وای....چرا؟مگه ما چند سالمونه؟

یه لحظه شک میکنم که بحث رو عوض کنم یا تا آخر ادامه بدم؟

-راستش فکر میکنم اینکه چند سالمونه خیلی مهم نیست!مهم اینه که چند ساله ازدواج کردیم...

ابروهای نازکش میرن تو هم (راستی چطور همیشه ابروهاش اینقدر مرتبن؟به ابروهای نامرتبم فکر میکنم و اینکه باید برم آرایشگاه یا لااقل خودم تو خونه تمیزشون کنم) و انگشت اشاره‌اش رو به نشانه تهدید بطرفم تکون میده:

-عزیزم!هیچوقت اینجوری نگو!به خودت بستگی داره!به اینکه چند سال ازدواج کردی مهم نیست.باید بتونی خودت همه چیز رو خوب نگه داری٬مثل روزهای اول.

و میخنده.با ناز.فکر میکنم چقدر خندیدنش قشنگه و اینکه چقدر دوست داشتم منم میتونستم اینجوری بخندم...

-چند ساله راستی ازدواج کردی؟

-چهار سال.

دلیلی نداره دروغ بگه.به سال پیش فکر میکنم که برای منم این عدد چهار بود و اینکه این روحیه رو نداشتم.اینجوری نبودم.چرا...

-چطور آخه....

صدای زنگ موبایلش سوالم رو نصفه میذاره.شروع میکنه تو کیفش دنبال موبایل گشتن و من با با دقت بیشتری بهش نگاه میکنم.چرا تا حالا متوجه نشده بودم؟چند روز همکار بودن تو یه اتاق زیاد نیست ولی چرا ندیده بودم؟ناخنهای بلند و قشنگش با یه لاک صورتی کمرنگ٬پوست صاف دستش که ناخودآگاه باعث میشه من آستین مانتوام رو بکشم پائین که دست پر از موام دیده نشه٬آرایش مرتب همیشگی‌اش٬موهای رنگ شده مرتبش که کمی از زیر مقنعه پیداست و کاملا یکرنگه و ریشه‌های سیاه مو دیده نمیشه و.... چرا من اینطور شدم و مریم اینطوری؟به خودم سعی میکنم فکر نکنم.به اینکه چند وقته میخوام برم آرایشگاه و با بی‌حوصلگی و تنبلی نمیرم و فکر میکنم فردا و فردا... به صفحه نمایشگر موبایل که پیداش کرده نگاه میکنه و لبخند میزنه.فکر میکنم چند وقته چنین لبخندی ندیدم؟لبخند یه عاشق واقعی و منم لبخند میزنم و نگاهمون میفته به هم و کمی سرخ میشه.فکرمیکنم چهار سال....

-سلام عزیزم

-مرسی.آره.تو خوبی؟

-نه.وقت ناهاره دیگه.تو الان کجایی؟

-مواظب خودت باش خیلی...

-آره!ساعت دو.مرخصی هم گرفتم برای چند ساعت آخر.کجا قرار بذاریم؟

-وای نه...نمیخواد تا اینجا بیایی.یه جا قرار بذاریم٬از اون ببعد با هم میریم...

-آخه...

-باشه عزیزم٬مرسی.پس تا ساعت دو.

-منم....پس تا بعد.

گوشی رو قطع میکنه و با لبخند بهم نگاه میکنه.چرا اینقدر سرخ شده؟اینقدر هنوز عاشق شوهرشه؟بعد از چهار سال هم؟احساس میکنم میخوام گریه کنم.من سال پیش چطور بودم؟چه احساسی داشتم وقتی مجید زنگ میزد؟آخرین باری که با هم دکتر رفتیم کی بود؟دنبالم هم نیاد٬فقط با هم بریم.نکنه...؟

-مریم؟میشه یه چیزی بپرسم؟ببخشد گوش کردم حرفهات رو٬ولی....چه دکتری میخوای بری؟خبری ِ؟!

میخنده و سرش رو کج میکنه.فکر میکنم شاید به خاطر همین خنده نازشه که رابطه‌اش با شوهرش اینطوری مونده و من....

-نه.خبری نیست.دستم چند وقته درد میکنه٬میخوام برم دکتر ببینم چیزی نباشه.راستی یادم رفتم بگم بهت:من از دو میرم٬میتونی به جای من چند تا کار انجام بدی؟

لبخند میزنم.تا امروز فکر میکردم هر زندگی مشترکی٬در سالهای اول به جایی میرسه که عشق فراموش میشه٬حالا با دیدن مریم همه چیز برام عوض میشه.دیگه لازم نیست به خواهرم بگم با منطق ازدواج کن چون عشق از بین میره.عشق هم میتونه بمونه....

-معلومه که میشه.بهش خیلی هم سلام برسون.خیلی ماهه شوهرت که میاد دنبالت تا با هم برید دکتر.

یه لحظه نگاهش عوض میشه.تلخ.شک.ناراحتی.اعتراض.نمیفهمم کدوم و شاید مخلوطی از همه.دهنش رو باز میکنه تا چیزی بگه ولی باز لبهاش رو به هم فشار میده و لبخند میزنه.دلم میخواد بپرسم چی شده که باز موبایلش زنگ میزنه.به صفحه موبایل نگاه میکنه و صورتش از احساس خالی میشه.یعنی کیه؟

-سلام.

-آره.خوبم.تو چطوری؟

اون نازی که تو صداش بود کجا رفت؟

-نه.ساعت دو.مجبور شدم مرخصی بگیرم.

-میدونم.مثل همیشه.

با لبخند عذرخواهانه‌ای بهم نگاه میکنه و میره به سمت در که بره از اتاق بیرون.کیه تلفن؟در رو که میبنده آخرین کلمات رو میشنوم :

-نه!خودم تنها میرم.بعد میام خونه....

در رو میبنده و صداش محو میشه.درست نمیشنوم.دیگه درست نمیبینم.درست نمیتونم نفس بکشم.سعی میکنم آروم بمونم.فکر میکنم حالا معنی اون نگاه رو میفهمم.به حرف احمقانه‌ای که زده بودم فکر میکنم «خیلی ماهه شوهت که میاد دنبالت تا با هم برید دکتر.».چطور نفهمیده بودم؟چطور حدس نزده بودم؟میخندم.به تلخی.در رو باز میکنه و میاد تو.صداش میپیچه تو اتاق:

-مامانم بود٬سلام رسوند.

با لبخند بش نگاه میکنم:

-تو هم سلام میرسوندی.

نگرانیی که تو نگاهش بود از بین میره و بهم لبخند میزنه.با اطمینان.با آرامش.با خوشبختی.فکر میکنم من چه حقی دارم که حس خوب یه آدم رو ازش بگیرم؟

-خب حالا بهم بگو فقط چه کارهایی رو وقتی نیستی به جات انجام بدم؟
بازگشت به بالاي صفحه
خواندن مشخصات فردي ارسال پيام شخصي
jamal



عضو شده در: 19 Feb 2008
پست: 59

پستتاريخ: پنج‌شنبه Feb 21, 2008 5:32 pm    عنوان: