اینهم اول داستان که اگ خوشتون امد دانلود کنید
دربیست سالگی شروع كردم به ثبت اسامی، سن، محل و شرحی مختصر از شرایط و روش ها. تا پنجاه سالگی پانصد و چهارده زن می شدندكه حداقل یكبار باآن ها بوده ام. وقتی جسم دیگر یاری نمی كرد فهرست را قطع كردم و می توانستم بدون كاغذ و قلم حساب ها را به خاطرداشته باشم.خصوصیات اخلاقی خودم راداشتم. هیچوقت در خوشگذرانی های گروهی ودوره های جمعی شركت نكرده ام. نه رازی را با كسی در میان گذاشته ام و نه از حادثه های جسم
و روح حكایتی را روایت كرده ام چون از همان جوانی فهمیده
بودم كه هیچ كس درامان نیست.
تنها رابطه غریب من كه تا سال ها آن را داشتم با دامیانا( ۹) ی
باوفا بود. تقریباً دختربچه بود، با چهره سرخپوستی قوی و
كوهستانی، كم حرف و صریح كه برای این كه افكارم را وقت
نوشتن به من زند پابرهنه راه میرفت. یاد دارم كه درننوی راهرو
مشغول خواندن كتاب لوزانای آندلس( ۱۰ ) بودم كه به طور
تصادفی او را دیدم كه با دامنی كوتاه كه انحنای دلپذیر بدنش را
نمایان می ساخت در داخل حوضك لباسشویی خم شده بود.
اسیر یك تب غیر قابل مقاومت او را از پشت گرفتم، شورتش را
تا زانو پایین كشیدم و از پشت تصاحبش كردم. با شكایتی حزن
آلودگفت:ای ارباب،اینوبرای خروج ساختن نه دخول.لرزشی
عمیق وجودش رامیلرزاند اماخودش رامحكم نگهداشته بود.
شرمگین ازاینكه اوراتحقیركرده بودم خواستم دوبرابر آنچه
به گران ترین چهره های آن روزها می پرداختند به او بدهم اما
حتاپشیزی راهم قبول نكردومجبورشدم حقوقش رابامحاسبه
مبلغی درماه،بابت همیشه وقت لباس شستن وهمیشه بر همان
سیاق،اضافه كنم .
بعضی وقت ها فكر می كردم كه آن حكایت های رختخواب
می توانستند دستمایه خوبی برای نقل مصیبت های زندگیِ به
بیراهه رفتۀمن باشند وعنوان آن از آسمان نازل شد: خاطرات
روسپیان سودازدۀمن.
زندگی اجتماعی من برعكس فاقد هر نوع جذابیتی بود: بی
پدر و بی مادر، مجردی بی آینده، روزنامه نگاری متوسط
الحال، نامزد مرحله نهایی چهار دوره از جشن های گل آذین
كارتاهنا- د- ایندیاس ومورد علاقه كاریكاتوریستهابه خاطر
زشتی مثال زدنیم.به عبارت دیگر:یك زندگی ازدست رفته كه از
یک بعد از ظهردرنوزده سالگی امبدشروع شد.روزی كه مادرم
دستم راگرفت تاببیندآیاموفق میشودیك گاه شمارایام مدرسه
را كه من در كلاس اسپانیایی و فن بیان نوشته بودم در روزنامه
لاپاز به چاپ برساند یا نه. روز یكشنبه همراه با مقدمه ای
تشویق كننده از طرف سردبیر روزنامه به چاپ رسید. سال ها
بعد وقتی فهمیدم مادرم برای چاپ آن و هفت تای بعدی پول
پرداخت كرده است دیگر برای خجالت كشیدن خیلی دیر بود،
چون ستون هفتگی من از مدت ها پیش روی پاهای خودشان
راه میرفتندوبه علاوه خبرپردازروزنامه ومنتقدموسیقی هم بودم.
از وقتی دیپلمم را با كارنامه ای عالی گرفتم هم زمان در سه
مدرسه دولتی شروع به تدریس كلاس های اسپانیایی و لاتین
كردم.معلم بدی بودم،دوره ندیده،بی علاقه وبیرحم نسبت
به كودكان بیچاره ای كه به عنوان آسان ترین راه برای فرار از
زورگویی های والدین شان به مدرسه می آمدند. تنها كاری كه
توانستم برایشان بكنم این بودكه زیر وحشت ازخطكش چوبیم،
حداقل اشعارمورد علاقه ام راازمن یادبگیرند.
این همه چیزی است كه زندگی به من داد وهیچكاری هم برای
بیشتر در آوردن از آن نكردم. در ساعت بین كلاس ها نهار را
در تنهایی می خوردم و ساعت شش بعد از ظهر به دفتر روزنامه
می رفتم تا خبرها را از فضاهای نجومی شكار كنم. ساعت یازده
شب، با بسته شدن دفتر روزنامه زندگی واقعی من شروع می
شد. هفته ای دو یا سه شب را در محله چینی ها می خوابیدم،
.....ادامه دارد
http://rapidshare.com/files/72949078/Kh ... dazade.pdf
ادامه اش لینک بالا