مشاهده پست هاي بدون جواب | نمايش مبحث هاي فعال امروز يکشنبه Nov 08, 2009 10:48 am

Welcome
کاربر گرامی!شما به صورت میهمان در انجمن هستید برای اینکه امکان نوشتن در انجمن را داشته باشید باید ابتدا ثبت نام کنید.اگر قبلا ثبت نام نموده اید با درج نام کاربری و رمز خود وارد سیستم شوید.



ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 6 پست ] 
یک رمان از گابریل گارسیا مارکز(خاطرات روسپیان.... 
نويسنده پيغام
مدیر سایت
نماد کاربر

تاريخ عضويت: يکشنبه Jun 17, 2007 5:16 am
پست ها : 156
پست یک رمان از گابریل گارسیا مارکز(خاطرات روسپیان....
سلام
قسمتهایی از این رمان که در بعضی کشورها فروش ان ممنوع شده میگذارم اگر چه بعضی قسمتهای ظاهرا بد دارد اما ارزش ادبی فوق العاده ای دارد که قابل چشم پوشی نیست
ان هم اگر نویسنده همانند مارکز


شنبه Feb 09, 2008 7:18 am
مشخصات
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه Feb 09, 2008 11:30 am
پست ها : 21
پست 
اگه اجازه بدید من این داستان را اینجا بگذارم

_________________
همه روزه در انتظار تو ام.....


شنبه Feb 09, 2008 12:03 pm
مشخصات
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه Feb 09, 2008 11:30 am
پست ها : 21
پست 
کتاب از گارسیا مارکز بنام خاطرات روسپیان سودازده من
ترجمه امیر حسین فطانت
کتاب به صورت ebook است متوانید دنلود کنید از لینک پایین

_________________
همه روزه در انتظار تو ام.....


شنبه Feb 09, 2008 12:32 pm
مشخصات
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه Feb 09, 2008 7:46 am
پست ها : 38
پست 
لینک دانلودش اینه


http://rapidshare.com/files/72949078/Kh ... dazade.pdf


شنبه Feb 09, 2008 1:20 pm
مشخصات
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه Feb 09, 2008 7:46 am
پست ها : 38
پست 
اینهم اول داستان که اگ خوشتون امد دانلود کنید


دربیست سالگی شروع كردم به ثبت اسامی، سن، محل و شرحی مختصر از شرایط و روش ها. تا پنجاه سالگی پانصد و چهارده زن می شدندكه حداقل یكبار باآن ها بوده ام. وقتی جسم دیگر یاری نمی كرد فهرست را قطع كردم و می توانستم بدون كاغذ و قلم حساب ها را به خاطرداشته باشم.خصوصیات اخلاقی خودم راداشتم. هیچوقت در خوشگذرانی های گروهی ودوره های جمعی شركت نكرده ام. نه رازی را با كسی در میان گذاشته ام و نه از حادثه های جسم
و روح حكایتی را روایت كرده ام چون از همان جوانی فهمیده
بودم كه هیچ كس درامان نیست.
تنها رابطه غریب من كه تا سال ها آن را داشتم با دامیانا( ۹) ی
باوفا بود. تقریباً دختربچه بود، با چهره سرخپوستی قوی و
كوهستانی، كم حرف و صریح كه برای این كه افكارم را وقت
نوشتن به من زند پابرهنه راه میرفت. یاد دارم كه درننوی راهرو
مشغول خواندن كتاب لوزانای آندلس( ۱۰ ) بودم كه به طور
تصادفی او را دیدم كه با دامنی كوتاه كه انحنای دلپذیر بدنش را
نمایان می ساخت در داخل حوضك لباسشویی خم شده بود.
اسیر یك تب غیر قابل مقاومت او را از پشت گرفتم، شورتش را
تا زانو پایین كشیدم و از پشت تصاحبش كردم. با شكایتی حزن
آلودگفت:ای ارباب،اینوبرای خروج ساختن نه دخول.لرزشی


عمیق وجودش رامیلرزاند اماخودش رامحكم نگهداشته بود.
شرمگین ازاینكه اوراتحقیركرده بودم خواستم دوبرابر آنچه
به گران ترین چهره های آن روزها می پرداختند به او بدهم اما
حتاپشیزی راهم قبول نكردومجبورشدم حقوقش رابامحاسبه
مبلغی درماه،بابت همیشه وقت لباس شستن وهمیشه بر همان
سیاق،اضافه كنم .
بعضی وقت ها فكر می كردم كه آن حكایت های رختخواب
می توانستند دستمایه خوبی برای نقل مصیبت های زندگیِ به
بیراهه رفتۀمن باشند وعنوان آن از آسمان نازل شد: خاطرات
روسپیان سودازدۀمن.
زندگی اجتماعی من برعكس فاقد هر نوع جذابیتی بود: بی
پدر و بی مادر، مجردی بی آینده، روزنامه نگاری متوسط
الحال، نامزد مرحله نهایی چهار دوره از جشن های گل آذین
كارتاهنا- د- ایندیاس ومورد علاقه كاریكاتوریستهابه خاطر
زشتی مثال زدنیم.به عبارت دیگر:یك زندگی ازدست رفته كه از
یک بعد از ظهردرنوزده سالگی امبدشروع شد.روزی كه مادرم
دستم راگرفت تاببیندآیاموفق میشودیك گاه شمارایام مدرسه
را كه من در كلاس اسپانیایی و فن بیان نوشته بودم در روزنامه
لاپاز به چاپ برساند یا نه. روز یكشنبه همراه با مقدمه ای

تشویق كننده از طرف سردبیر روزنامه به چاپ رسید. سال ها
بعد وقتی فهمیدم مادرم برای چاپ آن و هفت تای بعدی پول
پرداخت كرده است دیگر برای خجالت كشیدن خیلی دیر بود،
چون ستون هفتگی من از مدت ها پیش روی پاهای خودشان
راه میرفتندوبه علاوه خبرپردازروزنامه ومنتقدموسیقی هم بودم.

از وقتی دیپلمم را با كارنامه ای عالی گرفتم هم زمان در سه
مدرسه دولتی شروع به تدریس كلاس های اسپانیایی و لاتین
كردم.معلم بدی بودم،دوره ندیده،بی علاقه وبیرحم نسبت
به كودكان بیچاره ای كه به عنوان آسان ترین راه برای فرار از
زورگویی های والدین شان به مدرسه می آمدند. تنها كاری كه
توانستم برایشان بكنم این بودكه زیر وحشت ازخطكش چوبیم،
حداقل اشعارمورد علاقه ام راازمن یادبگیرند.
این همه چیزی است كه زندگی به من داد وهیچكاری هم برای
بیشتر در آوردن از آن نكردم. در ساعت بین كلاس ها نهار را
در تنهایی می خوردم و ساعت شش بعد از ظهر به دفتر روزنامه
می رفتم تا خبرها را از فضاهای نجومی شكار كنم. ساعت یازده
شب، با بسته شدن دفتر روزنامه زندگی واقعی من شروع می
شد. هفته ای دو یا سه شب را در محله چینی ها می خوابیدم،
.....ادامه دارد

http://rapidshare.com/files/72949078/Kh ... dazade.pdf

ادامه اش لینک بالا


شنبه Feb 09, 2008 1:23 pm
مشخصات
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه Feb 09, 2008 11:30 am
پست ها : 21
پست 
چند نفر دانلود کردند

_________________
همه روزه در انتظار تو ام.....


دوشنبه Mar 24, 2008 6:03 pm
مشخصات
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
Code:
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 6 پست ] 


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: - و 0 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد

جستجو براي:
پرش به:  
Powered by phpBB © 2000, 2002, 2005, 2007 phpBB Group.
Forum theme by Vjacheslav Trushkin for Free Forum/DivisionCore.
Hosted by FreeForums.org | Create a free forum
phpBB Persian translated by : phpBBIran.com