امروز پنج شنبه Nov 26, 2009 4:05 am



Welcome
کاربر گرامی!شما به صورت میهمان در انجمن هستید برای اینکه امکان نوشتن در انجمن را داشته باشید باید ابتدا ثبت نام کنید.اگر قبلا ثبت نام نموده اید با درج نام کاربری و رمز خود وارد سیستم شوید.


ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 2 پست ] 
نويسنده پيغام
 موضوع پست: اسطوره های سینمای جهان
پستارسال شده در: جمعه Apr 18, 2008 4:28 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: جمعه Apr 18, 2008 4:20 pm
پست ها : 14
اسطوره ای بنام مارلون براندو

"مارلون براندو" نیازی به معرفی ندارد. او از همان آغاز بازیگری، اقتدار بی سابقه ای را بر پرده سینما به نمایش گذاشت و مفاهیمی چون جرأت، شهامت، شرارت، حسادت و نیاز را با تفسیر و شیوه بیانی تازه ای عرضه کرد.
il:ll il:ll

براندو، متولد سال1924 در اوهاما، نبراسکا، قبل از بازی در "اتوبوسی به نام هوس" از الیاکازان ، در نسخه تئاتری همین فیلم ، اثر استانلی کووالسکی در برادوی ظاهر شده بود. شخصیت براندویی با این فیلم ( اتوبوسی به نام هوس) به ظهور رسید« مرد یاغی و بدوی وبی ثباتی که همه چیز را برای خود می خواست». معهذا ، رنگین نامه هایی که این کلیشه را پروبال می دادند ، نقش های متفاوت دیگری را که این بازیگر «سبک دار» ایفا کرده بود ، ندید می گرفتند:
آدم افلیج مردان ( 1950 ، اولین فیلم او)
انقلابی مکزیکی در " زنده باد زاپاتا" 1952
مارک آنتونی در " جولیوس سزار" 1953
و سردسته اوباش موتورسوار در" وحشی" 1954
به یادماندنی ترین نقش او در اوایل کار در فیلم " در بارانداز 1954" بود. اینجا نیز وی نقش مردی طبعا خشن و بی ثبات را ایفا کرد ، ولی درونمایه های عطوفت و آسیب پذیری را در شخصیت وی به خوبی نشان داد و با این ترتیب یکی از عالی ترین بازی های سینمایی را ارائه کرد.
براندو هیچگاه احساس تحقیرش را نسبت به حرفه خود پنهان نکرده: شاید این تحقیر بیشتر متوجه جنبه تجاری صنعت سینماست تا خود بازیگری ، ولی این امر منجر به بی خیلی و نتیجتا چند کار خراب شده است:
Desiree دزیره 1954
چای خانه ماه اوت 1956
سایونارا 1957
قصه های شبانه 1964
و فیلم " کندی Candy " در سال 1968
اما کثرت نقش های او گیج کننده است: از شکسپیر تا موزیکال ، از درام تا کمدی . در " مردها و عروسک ها" در نقش اسکای مسترسون همه را مجذوب کرد. در " شورش در کشتی بونتی" نقش فلچرکریسچن ضعیف النفس را داشت. ساخت " بونتی " مصادف بود با قطع پیوند براندو با صاحبان هالیوود که از تاخیرهای طولانی در کار فیلم گله داشته و مدعی بودند که ناز و اداهای براندو مسبب آن است. حال چقدر این ادعا صحت داشته و روایت براندو از این ماجرا چه می باشد نکاتی است که همچنان در پرده ابهام است زیرا که این بازیگر به تدریج از افکار عمومی کنار کشیده و اغلب اوقات را در هاوایی می گذراند. در 1960 " سربازهای یک چشم" را کارگردانی کرد و در " تعقیب" و " انعکاس در چشمان طلایی" بازی کرد ، و سپس در 1972 در نقش دون کورلئونه در " پدرخوانده" ظاهر شد. هنگامی که آکادمی اسکار اورا به عنوان برنده برگزید ، وی زن سرخپوستی را برای گرفتن جایزه ، از جانب خود مامور کرد تا به این وسیله توجه عمومی را به وضع رقت بار سرخپوستان آمریکایی جلب کند. وی روز به روز بیشتر معطوف مسائل و مشکلات بشری شده و فیلم های اخیر او نشانگر این گونه تمایلات سیاسی و اجتماعی اوست:
اینک آخرالزمان ، فرمول و فصل سفید خشک.
براندو اینک عنوان بازیگر « متدیست و صاحب سبک » و افتخار همراهی با استنلی کووالسکی را پشت سر نهاده و در عالم حرفه ای که خود به آن چندان ارجی نمی نهد صاحب مقامی خدایگونه است!

در زندگی واقعی - ورای موقعیت اجتماعی به عنوان یک بازیگر و یا یک فعال سیاسی- او را فردی زیرک، مستعد، باملاحظه، متکبر، نادان و نجیب توصیف کرده اند اما هر چه بوده و هست ؛ او اینک بدل به اسطوره و بخشی از تاریخ سینما شده است.
او در سوم آوریل 1924 در "نبراسکای" آمریکا در خانواده ای سطح بالا متولد شد. در کودکی از همه جهات یک انسان سرسخت به شمار می رفت و آمار اخراج او از مدارس و بعدها آکادمی نظامی آمریکا هم گواهی بر این مدعاست. وقتی پدرش از او خواست تا مسیر زندگی خودش را تعیین کند، در 19 سالگی به نیویورک رفت و به تحصیل روشهای بازیگری استانیسلاوسکی پرداخت. سپس به هنرستان بازیگری رفت و به فعالیت در کنار "لی استرابرگ" و "استلا آدلر" مشغول شد.
قطعاً اتفاقی که مسیر بازیگری براندو را برای همیشه رقم زد، ملاقات او با "استلا آدلر" بود،او یکی از مبلغان اصلی شیوه "متد" که تکنیکی متکی بر روانکاوی در بازیگری است، بود. براندو با هدایت و راهنمایی او و "الیا کازان" نخست روی صحنه تئاتر تبدیل به ستاره شد و سپس بر پرده سینما.
اما بازی در نمایش "اتوبوسی به نام هوس" بود که توانست او را به عنوان یک استعداد تازه نشان دهد که پیشنهاد بازی در فیلم "مردان" به کارگردانی "فرد زینه مان" را برای او به همراه آورد . او در نقش سربازی فلج که از جنگ جهانی دوم برگشته ، توانست در اولین فیلمش قدمی محکم بردارد. هر چند این فیلم را نمی توان یک پیروزی نامید، ولی باعث باز شدن پای او به هالیوود شد و براندو را به عنوان یک ستاره در سینما نیز مطرح کرد.
او با ایفای نقش "استنلی کوالسکی" در فیلمی بر اساس نوشته "تنسی ویلیامز" طوری سایر بازیگران را حیرت زده کرد که حتی کسانی که بازیگری را به بالاترین سطوح آن رسانده بودند نیز از او عقب ماندند. "اتوبوسی به نام هوس" یک انتقال درخشان تئاتر به سینما بود که نامزدی نقش اول را در اسکار برای او به دنبال داشت. پس از آن بازی در فیلم "در بارانداز" او را به یک فوق ستاره مبدل کرد و درسال 1954 برای بار دوم جایزه بهترین هنرپیشه مرد را در آکادمی اسکار نصیب او کرد.
بعد از مدتی براندو را بزرگترین بازیگر "متد" زمانه خودش به شمار آوردند. تصویر او در نقشهایش چنان واقعی بود که مردم شخصیت خود او را با نقش قاطی می کردند اتفاقی که در سراسر دوران حرفه ای او افتاد و بخصوص در مورد شخصیتهای عاصی و شورشی ای که او نقششان را ایفا می کرد. جالب اینکه براندو از شخصیت "کوالسکی" متنفر بود: "همیشه حق با کوالسکی بود. او هیچ وقت نمی ترسید، شگفت زده نمی شد، شک نمی کرد... و یک جور ستیزه جویی وحشیانه داشت که ازش نفرت دارم. ازش می ترسم. از این شخصیت بیزارم".
براندو در فیلمی به نام "چایخانه ماه اوت" که تمسخری بر متصرفان آمریکایی بعد از جنگ جهانی دوم بود، ایفای نقش کرد. او در این فیلم با چهره ای متفاوت نوع حرکاتی متفاوت و صدایی که هیچ به صدای او شباهت نداشت نقشی متفاوت از همیشه را ایفا کرد که بسختی می توان باور کرد این شخصیت با این چشمان ریز همان مارلون براندو باشد!
براندو نخستین بازیگری بود که نه تنها سنگینی یک شغل مهم و جذاب را بر دوش داشت که بار تاریخ و تعهد برتر بودن را نیز به دوش می کشید. اگر به کارنامه او دقت کنیم در بین فیلمهایش سرکشی ها و مبارزاتی برضد ظلم، نژاد پرستی به چشم می خورد و حتی در خیلی از فیلمها تا حدودی ضد آمریکایی نقش ایفا کرده است. خود او در باره بازیگری می گوید: "چرا چیزهایی که یک ستاره سینما می گوید برای همه این قدر مهم است؟ ستاره سینما آدم مهمی نیست، فروید، گاندی و مارکس آدمهای مهمی هستند. بازیگری سینما فقط یک کار کسالت بار خسته کننده بچگانه است."
"سربازان یک چشم" اولین و آخرین کوشش مارلون براندو برای کارگردانی بود. فیلمی 140 دقیقه ای که در سال 1961 اکران شد. مجله تایمز در خصوص فیلم نوشت: "این فیلم تبلیغ طولانی و ماهرانه برای نمایش گاوچرانی است!" و نیوزویک نوشت: "یکی از بزرگترین وسترنهای فریبنده ساخته شد!"
در دهه بعد براندو فقط در چهار فیلم ارزشمند بازی کرد که "تعقیب" بهترین اقتباس سینمایی از آثار تنسی ویلیامز از آن جمله بود. بسیاری از فیلمهای بیهوده نیز در پرونده کاری اش وجود داشت، اما با وجود این همه فیلم ناکام و نامعقول، همچنان به نحو تمام عیاری مورد احترام و توجه بود.
پس از یک دوره ناموفق، "پدر خوانده" به او امکان یک نقش آفرینی
با شکوه در نقش "دن کورلئونه" رئیس پا به سن گذاشته مافیا را داد که این نقش اسکار را برای او به ارمغان آورد. اما براندو به جای خودش؛ سخنگوی اختصاصی اش را فرستاد که زنی سرخپوست بود. وی در موقع گرفتن جایزه اسکارگفت: "مارلون براندو تمایلی به گرفتن این جایزه ندارد؛ زیرا معتقد است هالیوود نسبت به سرخپوستان ظلم کرده است!" پیش از این نیز براندو بر ضد سیاستهای نژاد پرستانه می جنگید و خود را در بسیاری از موارد درگیر احقاق حقوق کارگران می نمود تا جایی که در سال 1963 برای پیوستن به "پل نیومن" به نیویورک رفت تا به بی عدالتی کارخانجات نسبت به کارکنانشان در "آلباما" و "بیرمنگام" اعتراض کند .
وی 9 بار نامزد دریافت اسکار شد و سه بار، آن را دریافت کرد.
او آرام آرام از صحنه سینما ناپدید شد و با نوعی افسردگی دست و پنجه نرم کرد. او همیشه دوست داشت به جنبه اقتصادی فیلمها به دیده تحقیر بنگرد.
مارلون براندو در طول زندگی اش چهار بار ازدواج کرد که هیچ کدام از همسرانش آمریکایی نبودند و ثمره این ازدواجها 9 فرزند بود.
مارلون براندو در اوایل جولای 2004 در سن 80 سالگی در بیمارستانی در کالیفرنیا بر اثر بیماری ریوی درگذشت، در حالی که ثروتش رو به افول گذاشته و عرصه زندگی بر او تنگ شده بود.
براندو یک بار در پاسخ مصاحبه کننده ای که از او پرسیده بود آیا از مرگ می ترسد؟ نقل قولی از "مارک آنتونی" در فیلم "جولیوس سزار" را آورده بود: "از میان همه شگفتی هایی که تا کنون شنیده ام، بیش از همه این برایم عجیب بوده که انسانها با این که می دانند مرگ پایانی ناگزیر است، وقتی زمانش بیاید و از راه برسد، از آن می ترسند".
مرگ مارلون براندو متأثر کننده بود؛ چرا که براندو همان اسطوره ای است که حتی اگر نتوان به او عشق ورزید، هرگز نمی توان او را از یاد برد


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: جمعه Apr 18, 2008 4:29 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: جمعه Apr 18, 2008 4:20 pm
پست ها : 14
هیچکاک به روایت سینما

ژرژ ملیس پس از اینکه نتوانست برادران لومیر را راضی به فروش دستگاه تصویر برداریشان کند تصمیم گرفت دستگاهی همانند آنها بسازد و با سعی و تلاش بسیار موفق گردید و دستگاهی مشابه دستگاه برادران لومیر ساخت که البته تفاوت هایی با آن یکی داشت،ژرژ ملیس نام دستگاهش را فانوس خیال گذاشت و با آن شروع به گرفتن تصاویر متحرک کرد و در سالن تأتر خود به نمایش گذارد،وقتی که متوجه استقبال شدید مردم شد تصمیم گرفت سالنی مناسب بسازد و تصاویری با یک مضمون مشخص و کامل بسازد و اینگونه سینمای واقعی زاده شد که اوج آن فیلم« سفر به ماه» بود که برسی چندنکته در مورد آن ضروری است،در ابتدا اینکه این فیلم اولین فیلم تخیلی سینما بود،دوم اینکه برای اولین بار در این فیلم از تروکاژ( حقه های سینمایی)استفاده شد که با توجه به امکانات آن موقع سینما بسیار جالب اجرا شده بود و تماشاگران فیلم را شگفت زده کرد.و بدینگونه بو که راه برای رشد سینما باز شد و ....

این کار ابتدا با عروسک دلقک بزرگی که در مقابل خانه نیکلاس افتاده بود شروع شد،این عروسک که به پشت افتاده بود برای او یادآور پدرش است( پدر نیکلاس خود را از بالای ساختمان به پایین پرت کرده است)،نیکلاس عروسک را به داخل خانه می برد و آن را بروی کاناپه می اندازد و سپس تلویزیون را روشن می کند و به اخبار گوش می دهد که ناگهان بطور شگفت انگیزی مجری شروع به صحبت با نیکلاس می کند و به او هشدار می دهد که«بازی» او شروع شده است و وقتی که نیکلاس برای فهمیدن ماجرا به سمت تلویزیون هجوم می برد،با پخش تصویر اتاق نیکلاس متوجه می شود که چشمان عروسک در واقع دوربینی بیش نیست و در همان حال متوجه یک کلید در دهان عروسک می شود و آن را به دسته کلیدش اضافه می کند و به مسافرتی کاری می رود.در آنجا وقتی که می خواهد که سندی را از درون کیفش بیرون بیاورد متوجه می شود که کیفش باز نمی شود بعد از سعی بسیار بطور ناگهانی به یاد کلید کذایی می افتد و آن را برای باز کردن کیف از جیبش بیرون می آورد ( تکنیکی عالی در این صحنه بکار رفته که همگان را مبهوت می کند،فینچر در این سکانس از تعلیق و تعارض استفاده می کند با یک طرح از پیش تعیین شده می کوشد تا تماشاگر به این باور برسد که این کلید حتما کلید کیف است) اما کلید اصلا ربطی به کیف ندارد و در آن را باز نمی کند.در بازگشت وقتی نیکلاس به رستوران همیشگی خود می رود یک گارسون زن تازه کار غذا را روی لباس او می ریزد و به همین علت اخراج می شود،در بیرون رستوران نیکلاس به یک ژنده پوش برخورد می کند که به یکباره حال مرد خراب می شود در این لحظه زن گارسون سر می رسد و به او کمک می کند تا مرد را سوار یک آمبولانس کند و سپس خودشان نیز سوار می شوند بعد از طی مسافتی آمبولانس توقف می کند ولی خبری از پرستاران نمی شود از ماشین پیاده می شوند ولی می بینند که به جای بیمارستان در یک پارکینگ هستند و وقتی به طرف آمبولانس می روند آنرا خالی می بینند با تعجب به دنبال درب خروج می گردند ولی تنها به یک آسانسور می رسند که با در باز منتظر است،وارد آن می شوند ولی آسانسور کار نمی کند در یک غافلگیری آسانسور با استفاده از کلید به کار می افتد و به طبقات بالا میرود در آنجا نیکلاس خود را در ساختمانی که شرکت ترتیب دهنده بازی در آن قرار دارد می بیند و به سمت درب خروج حرکت می کنند که مأموران پلیس به تعقیب آنها می پردازد و آنها مجبور به فرار می گردند و چون در هنگام فرار درون آشغالها می افتند به شرکت نیکلاس می روند و بعد از حمام و تعویض لباس کریستین( زن گارسن) را با آژانس راهی می کند.در فردای آنروز به نیکلاس از یک هتل زنگ می زنند و به می گویند که کیف پول و کارت اعتباریش را پیدا کرده اند( آنها را هنگام فرار گم کرده بود )بعد از مراجعه به هتل علاوه بر کیف کلید یک اتاق که به نام اوست را به نیکلاس می دهند،وقتی نیکلاس به اتاق می رود آنجا را مملو از مواد مخدر و همچنین عکس هایی از خود و کریستین می بیند بعد از نابود کردن آنها نیکلاس که درگیر ماجراهای زیادی شده است ویک راننده قصد جان او را می کند و بعد از اینکه برادرش کنراد به او در رابطه با شرکت هشدار می دهد نیکلاس سعی می کند قراردادش را باطل کند اما شرکت را خالی می بیند به همین دلیل با پیگری موشکافانه از طریق آژانس ماشین به آدرس کریستین دست پیدا می کند و وقتی که به خانۀ او می رود از سوی گرهی مسلح مورد هجوم واقع می شوند پس از فرار کریستین به او می گوید که شرکت با استفاده از نمونۀ دستخط،امضا و صدای او تمامی اموال او را به شرکت منتقل کرده اند در یک خانه نیکلاس پس از خوردن قهوه ای که کریستین برای او آماده کرده است به زمین می افتد.بعد یک مکث نسبتا طولانی فیلم با نمایش یک قبرستان دوباره شروع می شود در درون یک دخمه تابوتی وجود دارد که پس از چند ثانیه ناگهان دستی از آن بیرون می زند وسپس نیکلاس با لباس سفیدی از آن بیرون می آید.بعد از خروج از قبرستان نیکلاس متوجه می شود که در مکزیک است و هیچگونه پولی با خود ندارد تنها ساعت طلایش به دستش است به سفارت آمریکا مراجعه می کند و آنها او را به آمریکا بر می گرداند،در مرز او با گدایی(چون ساعت را نیز از دست داده است ) پول جمع می کند و با یک ترانزیت به سان فرانسیسکو برمی گردد.در مراجعه به خانه اش آنجا را خالی و مهر و موم شده می بیند،وارد خانه شده و پس از برداشتن مقداری پول که در خانه داشته و همینطور هفت تیرش آنجا را ترک می کند و به سراغ زن سابقش می رود،با او به یک رستوران می رود و در آنجا به او اعتراف می کند که در زندگی سابقش مقصر اصلی او بوده و از او معذرت می خواهد و به او می گوید که او تنها کسی است که الان به او اعتماد دارد در این حین از تلویزیون رستوران آگهی پخش می شود و بطور اتفاقی نیکلاس در آن کارمند شرکت بازیساز را در حین تبلیغ یک محصول می بیند به همین خاطر ماشین زن سابقش را از او قرض می گیرد

------------------


بالا
 مشخصات  
 
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 2 پست ] 


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: - و 1 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد

جستجو براي:
پرش به:  
cron