امروز شنبه Dec 26, 2009 1:19 pm



Welcome
کاربر گرامی!شما به صورت میهمان در انجمن هستید برای اینکه امکان نوشتن در انجمن را داشته باشید باید ابتدا ثبت نام کنید.اگر قبلا ثبت نام نموده اید با درج نام کاربری و رمز خود وارد سیستم شوید.


ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 21 پست ]  برو به صفحه 1, 2, 3  بعدي
نويسنده پيغام
 موضوع پست: به بهانه یک تولد
پستارسال شده در: پنج شنبه Feb 21, 2008 4:23 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: سه شنبه Feb 19, 2008 8:57 pm
پست ها : 59
سلام امیدوارم از مجموعه داستانهای زیر خوشتون بیاد 8) 8)
http://www.ngaaz.blogspot.comبرگرفته از وبلاگ
/


به بهانه یک تولد"

باز هم او. در تمام این سال‌ها فکر می‌کردم باز هم او را خواهم دید؟ در چه شرایطی؟ چه می‌کنم؟ نمی‌دانستم که او را نه فقط خواهم دید که حرف هم خواهیم زد و... در این شرایط. تصمیم نداشتم از او با تو بگویم. شاید اگر این دیدار پیش نمی‌آمد، هیچوقت به تو چیزی ‌نمی‌گفتم. همانطور که مدتهاست به او فکر نکرده بودم. مدتهاست؟ نه... از وقتی فهمیدم تو هستی و قسمتی از وجود من، به تو تبدیل خواهد شد. از آن به بعد تصمیم گرفتم دیگر به او فکر نکنم. سخت بود، بعد از تمام آن اتفاقات ولی در مقابل تو احساس مسئولیت داشتم، و دارم. امروز هم نمی‌دانم چرا می‌نویسم. شاید برای عذرخواهی. عذرخواهی از تو. که وقتی دیدم وارد دفتر شد و من حتی لحظه‌ای شک نکردم که شاید کس دیگری باشد و مثل همیشه یخ زدم، سعی کردم خودم را پنهان کنم. نه من، که سعی کردم تو را نبیند. فکر کردم چرا لباس گشادتری نپوشیدم. فکر کردم اگر از جایم بلند نشوم، دیده نمی‌شوی. من را ببخش. ببخش که وقتی من را دید، و تو را، و لبخند زد و تبریک گفت و سر تکان داد که چه زندگی.... و من جمله‌اش را سعی کردم کامل کنم که غیرمنتظره‌ای و گفت نه! اجتناب‌ناپذیری! فقط سر تکان دادم و از تو دفاعی نکردم. باید می‌گفتم تو را دوست دارم و تو به دلیل اجتناب‌ناپذیر بودن زندگی به دنیا نمی‌آیی. که تو خواسته من بودی. خواسته ما. که بعد از تمام آن سال‌ها، تمام آن اتفاقات، من دوست داشتم کسی را داشته باشم از جنس خودم. کسی که مثل من به زندگی ادامه بدهد. کسی که از من باشد و با من. و منی که تا امروز تمام فکرم این بود که چطور مادر خوبی باشم، به همین زودی به تو خیانت کردم. شاید لغت خیانت زیاده‌روی باشد در نام‌گذاری احساس و کار من ولی احساس من همین است. اینکه در مقابل او، اویی که سعی کرده بودم وجودش را انکار کنم و ندیده بگیرم، از تو دفاع نکردم و تنهایت گذاشتم. من را ببخش...

از نوشته پیش، یک ماه می‌گذرد و نمی‌دانم که چرا دوباره برایت می‌نویسم. این کاغذ را بین نامه‌ها و دستورکارهای مختلف روی میزم پیدا کردم. از الان عادت کن که مادر شلخته‌ای داری! در این مدت به تو خیانت نکردم. گرچه نمی‌توانم با افتخار این را برایت بگویم چون اصلا موردی پیش نیامد که من بخواهم بین خیانت کردن یا نکردن به تو تصمیمی بگیرم و انتخاب کنم. همه چیز عادی بوده. او آمده و برای یک ماه در دفتر ما مشغول به کار است و معلوم نیست تا کی می‌ماند. تو بزرگ‌تر شده‌ای و دیگر تکان‌هایت را هم حس می‌کنم. وقتی مدت طولانی پشت میز بنشینم، با نارضایتی در وجود من تکان می‌خوری و لابد انتظار داری مدتی دراز بکشم. ولی من فقط می‌توانم چند دقیقه راه بروم و باید دوباره به پشت میزم برگردم. و هر بار باید بر وسوسه صحبت کردن با او غلبه کنم، باید مسیر راه رفتنم را طوری انتخاب کنم که او را نبینم. و هر بار که اتفاقی او را می‌بینم... نه! حقیقت این است که هر بار نمی‌توانم بر این وسوسه غلبه کنم و گاهی مسیرم از کنار میز او می‌گذرد و او هر بار با خوشحالی از این موضوع استقبال می‌کند و چندین دقیقه طلایی می‌توانم با او صحبت کنم. از همه چیز می‌پرسد. از اینکه تمام این سال‌ها چه کردم، اینجا چه می‌کنم، راضی هستم یا نه و حتی بار پیش، که همین چند دقیقه پیش بود گفت اگر کارم را دوست ندارم می‌تواند کمک کند تا کار دیگری، جای بهتری پیدا کنم. هنوز هم همانطور است، مثل قبل. من چقدر عوض شدم؟ من از کی عوض شدم؟

این بار هم نمی‌دانم برای چه اینجا می‌نویسم، گرچه بعد از اتفاق دیشب فقط به نوشتن در این برگه فکر می‌کردم. وقتی با پدرت دعوا کردم و می‌دانستم دلیل دعوا کردن، بداخلاقی و بی‌حوصلگیم احمقانه است و پدرت ‌بی‌تقصیر است. می‌دانستم مقصر من هستم و باز حرف نمی‌زدم و به پدرت بی‌اعتنایی می‌کردم. پدرت مثل همیشه بود، هیچ کاری که من را ناراحت کند، نکرده بود. از سرکار برگشتیم، غذا درست کردم، در چیدن میز شام و جمع کردنش کمکم کرد و بعد چای سبز درست کرد. وقتی مثل همیشه پرسید کار چطور بود و اینکه به اندازه کافی میوه خورده‌ام یا نه، من عصبانی شدم و می‌دانستم نباید. پدرت نگران من و تو است، و بدون دلیل عصبانی شدم، که فکر می‌کند بیشتر از من مواظبم است و بیشتر از من نگران توست. فکر می‌کردم بچه نیستم و به کسی که مراقبم باشد نیازی ندارم و در عین حال می‌دانستم عصبانیتم بی‌دلیل است. یا شاید دلیلی دارد و من سعی می‌کنم به آن فکر نکنم، باور نکنم و آن را پس بزنم. با تمام وجودم در حال تلاشم که به تو خیانت نکنم ولی من چه؟ اگر قرار باشد روزی بین تو و خودم، بین خیانت به تو و خیانت به خودم یکی را انتخاب کنم، باید کدام را انتخاب کنم؟ من کدام را انتخاب خواهم کرد؟

این بار می‌دانم برای چه اینجا می‌نویسم. نه برای تو است و نه برای خودم. شاید فقط برای این برگه سفید باشد تا بداند آخر داستان من چه شد. به یاد و در فکر درختان سبز و بلندی که روزی می‌خواستند به خورشید برسند و تبری آن‌ها را قطع کرد و بعد از تحمل درد، به این برگه سفید تبدیل شدند و من... من اینجا نوشتم و نوشتم و این بار بعد از نوشتن، با قیچی زردم، برگه را تکه تکه خواهم کرد. من مجبور به انتخاب نشدم. حالا که می‌دانم این برگه قرار نیست خوانده شود، بگذار اعتراف کنم که اصلا از خودم مطمئن نبودم. از انتخاب خودم. از اینکه چه خواهم کرد و چه خواهد شد. من خوش‌شانس بودم که اصلا در موقعیت انتخاب قرار نگرفتم اگرنه.... این برگه را تکه تکه خواهم کرد و بعدها فکر می‌کنم من به تو خیانت نکردم، نه به تو، نه به پدرت، نه به زندگی مشترک سه ساله‌مان و نه به قراردادهای اجتماعی. من یک مادر خوب، یه همسر خوب، یک دختر،خواهر و یک زن خوب ماندم. کاش تو دختر نباشی. کاش هیچوقت مجبور به انتخاب نشوی. کاش اصلا در موقعیتش قرار نگیری. و من چه خوشبختم که مجبور نشدم برگه امتحانم را برای تصحیح به کسی تحویل بدهم، برگه را پاره خواهم کرد و تمام. و سال‌ها بعد، شاید اصلا این امتحان را، این برگه و قیچی زردی که نجاتم داد را فراموش ‌کنم و برای تویی که بیست و چند ساله شده‌ای و عاشق، در مورد منطقی بودن و کنار گذاشتن عشق و احساسات سخنرانی کنم. کاش پسر باشی تا حق انتخاب همیشه با تو باشد و مجبور نباشی صبر کنی تا دیگری برای حرف زدن با تو پیشقدم شود و مجبور نباشی روزی با آرایش کردن و روزی با لبخند زدن و با مژه‌های بلند ریمل کشیده‌ات آرام پلک زدن، دل کسی را به دست بیاوری. مجبور نباشی عشقت را پنهان کنی چون دختری که عشقش را ابراز می‌کند، حتما دختر خوبی نیست! مجبور نباشی روزی کسی که زمانی عاشقش بوده‌ای را ببینی که دست زنی را می‌بوسد و سوار ماشینی می‌شود که زمانی به بهانه نداشتنش گفته بود نمی‌تواند با تو ازدواج کند، چون تو لایق بهترین‌ها هستی و تو نمی‌توانی به او بگویی که هیچ‌چیزی نمی‌خواهی جز او را چون عشق یک رویا است و با رویاها نمی‌توان زندگی کرد. من، مثل تمام مادران، آن روز این برگه را فراموش می‌کنم و به تو می‌گویم به یک زندگی منطقی فکر کن و برای اویی که تو را نمی‌خواهد صبر نکن و به خواستگار خوبی که داری جواب مثبت بده. من.... نه! کاش می‌توانستم فراموش کنم، آن لحظه خیانت به تو را، وقتی از تو دفاع نکردم، عذاب‌وجدانم را، وقتی قول دادم تا آخر عمر از تو دفاع کنم، بی‌حوصلگیم را و وقتی به لحظه انتخاب فکر کردم و تصمیم گرفتم نه به تو خیانت کنم و نه به خودم. چطور می‌توانم به تو، تویی که قسمتی از منی خیانت کنم؟ تو را همراه می‌بردم، هر جا که لازم بود.... کاش واقعا با تکه کردن این کاغذ می‌توانستم همه چیز را فراموش کنم، تمام خیالات و رویاهای این مدتم را. نمی‌توانم فراموش کنم و روزی به تو خواهم گفت که به خودت خیانت نکن، زمان و شرایط همیشه با تو همراه نیست، امروز که می‌توانی به خودت وفادار بمان که فردا حتی حق انتخاب هم نخواهی داشت برای خیانت کردن یا نکردن. باید تکه‌های این کاغذ را هم در یک سطل‌زباله نیندازم. امروز در راه برگشت تکه تکه‌هایش را در سطل‌های مختلف سر راهم می‌اندازم، برای پدرت گل می‌خرم و شیرینی و نمی‌گذارم در کارها هم کمکم کند.پس این قیچی کو؟ .....باورت می‌شود؟ روی میز اوست. باز هم او


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: پنج شنبه Feb 21, 2008 4:25 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: سه شنبه Feb 19, 2008 8:57 pm
پست ها : 59
ای کاش یک روسپی حقیقی بودم: بدنم را به مشتری عرضه می‌کردم و در عوض پولی می‌گرفتم،نه یک عرضه‌کننده روح و جان،زنی که دل می‌بندد،عاشق می‌شود و از قسمتهایی از روحش،احساسش و جانش می‌گذرد،و در مقابل...

روزی خوشبخت‌ترین زن دنیا بودم.زیباترین هم.مهربان‌ترین و لطیف‌ترین هم.بالاتر از من کسی نبود.در آن اتاق کوچک اجاره‌ای،در تختخواب دونفره‌ای که هیچ کدام از ما صاحبش نبودیم،بین ملحفه و پتویی که نمی‌دانستیم چه کسی آنها را شسته است و سقفی که نمی‌دانستیم فردا سرپناه چه کسی خواهد شد.به روی تو که پائین تخت نشسته بودی و مشغول کار با لپ‌تاپت بودی لبخند زدم: احساس می‌کنم زیباترین زن دنیا هستم.چرا نگاه را نمی‌توان ضبط کرد؟چرا عمر یک نگاه چنین کوتاه است؟چرا بعضی نگاهها تکرارناپذیرند؟نگاهم کردی: هر صبح چنین احساسی داری؟ می‌دانستم که می‌دانی چه می‌گویم،که چرا احساس می‌کنم زیباترین زن دنیا هستم.چه جوابی دادم؟گفتم خودت را لوس نکن؟ یا اینکه گفتم نه!هر روز صبح چنین احساسی ندارم!یعنی نمی‌دانی؟!چه گفتم؟ جواب دادم،مطمئنم،سکوت نکردم،ولی چه جوابی؟کاش توضیح می‌دادم.از احساساتم می‌گفتم،از شبی که با هم بودیم و از اینکه احساس زیباترین بودنم ریشه در احساس تو به من و شب گذشته‌مان دارد،که کنار من بودی،که بعد از چنین حس لطیفی،بعد از آن اوج،من زیباترین شدم.چون تو بودی،تویی که از گذشته من آمده بودی،در حال کنارم بودی و در آینده... حیف!لحظه خوشبخت‌ترین بودنم چه کوتاه بود.

هدیه،یک کتاب بود.یک کتاب بزرگ،نفیس و تاریخی.کتابی که تو دوست داشتی و من نه.هدایای قبلی همه کتاب‌هایی بودند که من دوست داشتم،و امیدوار بودم تو هم از آن‌ها خوشت بیاید.تو هیچکدام را نخواندی و من یاد گرفتم در مورد کتابهایی که به تو هدیه می‌دهم چیزی نپرسم.آخرین هدیه،بهترین و مناسبترین بود.کتابی که تو دوست داشتی و می‌دانستم آن را خواهی خواند.من آن کتاب را دوست نداشتم،نخوانده بودم و حتی علاقه ای هم نداشتم که بعدها در موردش با من صحبت کنی.می‌دانستم وقتی کتاب را تمام کنی،من دیگر نیستم تا بخواهی با من در موردش صحبت کنی.این آخرین هدیه،تنها پیشکشی بود برای خوشحال کردن تو؛قبلی‌ها برای تغییر دادنت بود،امید به خواندن کتابی که من هم دوست داشتم و علاقمند کردن تو به موضوعاتی که خودم به آنها علاقه داشتم.تو نمی‌دانستی این آخرین هدیه است.فکر کردی هدیه‌ایست مثل تمام هدیه‌های قبلی.زنگ زدی و گفتی چند دقیقه وقت داری و می‌خواهی به دیدنم بیایی.امروز که دوباره به آن روزها و اتفاقات فکر می‌کنم از تو تعجب می‌کنم که چطور نفهمیدی.منی که هر روز زنگ می‌زدم،اس‌ام‌اس می‌فرستادم و دلگیر می‌شدم اگر سراغم را نمی‌گرفتی و جوابم را دیر می‌دادی. آن روز هیچ نگفتم و هیچ شکایتی نکردم و فقط گفتم بیا،منتظرت هستم و تو آمدی.

در تمام طول راه سفر زمینیمان با قطار فقط گفتی میدانی فرق اینجا و ایران چیست؟حتی نگفتم چی؟گفتم هوم؟گفتی اینکه اینجا سکوت ِ محض است و در ایران همیشه صدای حرف زدن آدمها می‌آید.جوری نگاهت کردم که یعنی این خوب است یا بد.ادامه دادی چند ساعت است که در قطاریم؟سر تکان دادم که حالا هرچقدر.گفتی صدای کسی را می‌شنوی؟گوش کردم و هیچ صدایی نبود.گفتی به آدمها نگاه کردی؟کتابم را بستم و به دور و برم نگاه کردم٬یا با هدفون موسیقی گوش می‌دادند٬یا مشغول کتاب خواندن بودند یا با کامپیوتر کار می‌کردند.به تو نگاه کردم.ابروهایت را بالا بردی که یعنی دیدی؟در همان لحظه چند ردیف عقب‌تر کسی شروع کرد به حرف زدن.خندیدی: تعجب نکن!با موبایل حرف می‌زند.با شک به او خیره شدم که یعنی چرا صدای زنگ موبایل را نشنیدیم؟لبخند زدی: موبایل را در وضعیت ویبراسیون می‌گذارند که مزاحم کسی نشوند.اینجا هیچ صدایی نیست و در ایران٬از همان لحظه اول که تصمیم بگیری سفر کنی٬می‌توانی صداها و همهمه را بشنوی٬از وقتی به آژانس هواپیمایی ایرانی قدم می‌گذاری٬اتوبوس ایرانیها و هواپیمایی که به سمت ایران می‌رود.لبخند زدی و کتابت را باز کردی که یعنی حرفم تمام شد.در تمام سه ساعت و بیست و هفت دقیقه‌ای که در راه بودیم٬فقط همین چند جمله را گفتی.یادت هست؟





تو تبدیل شدی به دیواری بین من و دیگران.وقتی بچه‌ایم، همه از تک تک کارهایی که انجام می‌دهی٫باخبر می‌شوند.تو درون یک آکواریوم هستی و همه می‌توانند ببینند چه می‌کنی.به آنها نیاز داری تا به تو غذا بدهند٬آب آکواریوم را عوض کنند و از تو مراقبت کنند.بعد کم کم٬همانطور که آن اولین تک سلولی از آب بیرون آمد و رشد کرد و تبدیل به انسان شد٬از آکواریوم بیرون می‌آیی و یاد می‌گیری تکه‌هایی از زندگیت را مخفی کنی.شاید هنوز در آکواریوم باشی و فقط رنگ آب کدر شده باشد و دیگر درونش دیده نمی‌شوی.با هر دروغی که می‌گویی٬دیواری ساخته می‌شود.همانطور که بزرگ می‌شوی و یاد می‌گیری به پدر و مادر و خانواده‌ات دروغ بگویی٬دوستانی پیدا می‌کنی که مثل تو هستند و می‌توانی کارهایت را برایشان تعریف کنی.باز کسانی را داری که بینتان دیواری نیست٬باز در یک آکواریوم می‌افتی.این بار برای غذا و تعویض آب به آنها نیاز نداری٬برای حرف زدن٬تعریف کردن و همفکری به وجودشان محتاجی.در یک کلمه برای تنها نبودن.که کسی باشد تا بتوانی با او حرف بزنی.با دوستانت، با هم کارهای قدغنی که انجامش ممنوع است را انجام میدهید٬برای هم تعریف می‌کنید و به دیگران دروغ می‌گویید.تا اینجا منم مثل بقیه بودم تا اینکه تو آمدی.تو آمدی و من برای دیده نشدن تو٬شنهای ته آکواریومم را به هم میزدم تا آب گل‌آلود شود و دیده نشوی.دیگر نه فقط به مامان و بابا و خانواده٬بلکه به تمام دوستانم هم دروغ می‌گفتم.برای دیده نشدنت شروع کردم دور خودم و زندگیم دیوار کشیدن.می‌دانستم اگر از تو به کسی بگویم٬نه تنها درکم نمی‌کنند٬که سرزنشم هم خواهند کرد.شاید نه فقط سرزنش که از طرد شدن هم می‌ترسیدم.دوستانم برایم تعریف می‌کردند و من فکر می‌کردم من هم تا قبل از حضور تو می‌توانستم مثل اینها حرف بزنم ولی حالا.... تو شدی دلیلی برای تنهایی من٬برای سکوتم٬برای کناره‌گیری و ترسم از آدمها.و هرچه تو مشهورتر می‌شدی٬ضخامت دیوار من هم کلفتتر می‌شد





خوابت را دیدن فقط برایم دردناک است.حتی وقتی در خواب من را می‌بوسی و با من با مهربانی رفتار می‌کنی.در حقیقت وقتی مهربان و خوبی دردناکتر می‌شود.وقتی بیدار می‌شوم و به یاد می‌آورم که نیستی و هیچوقت هم نخواهی آمد.از آینده کسی خبر ندارد، می‌دانم ولی امید داشتن به چه چیزی.دیشب هم خوابت را دیدم.با هم جایی می‌رفتیم.با ماشین.من و تو تنها بودیم.همدیگر را دوست داشتیم ولی چیزی بینمان بود.یک دیوار.دلیلی که به خاطرش نمی‌توانستیم از احساساتمان بگوئیم.نمی‌دانم آن دلیل چه بود.دوستت داشتم و در دلم می‌دانستم دوستم داری ولی نمی‌دانستم چقدر.مطمئن هم نبودم.می‌ترسیدم.شک داشتم.دلم می‌خواست دوستم داشته باشی ولی به همان دلیلی که نمی‌دانم چه بود نمی‌توانستم از تو بپرسم.به جایی که باید رسیدیم.یک ساختمان بزرگ بود.خیلی بزرگ.شاید دنبال کسی بودیم.شاید ماموریتی داشتیم.نمی‌دانم.در خوابم هم فقط تو مهم بودی و تمام توجهم به تو بود.کس دیگری هم در خوابم بود؟مادربزرگم؟مطمئن نیستم.شاید در خواب بعدیم مادربزرگم را دیدم.آخر یک بار وسط خوابم بیدار شدم.ساعت شش و هشت دقیقه صبح بود.باز خوابیدم.وارد ساختمان شدیم و دنبال چیزی می‌گشتیم.نمی‌دانم چه.شاید هم دنبال کسی بودیم.برایم مهم بود که با تو باشم.همانجور بودی.مثل قبل.مثل خیلی قبل.مثل اولهای دوستیمان.موهایت همانجوری بود و همان بلوزی تنت بود که دوستش داشتم.همان حس را داشتی.همانجوری.وارد یک اتاق شدیم که کسی در آن نشسته بود.شاید هم کسی نبود و بعد وارد شد. نباید من و تو با هم دیده می‌شدیم.نمی‌دانم.مطمئن نیستم.شاید هم کسی نباید می‌فهمید ما برای انجام کاری به آنجا آمدیم.باید وانمود می‌کردیم که اتفاقی به آنجا رسیدیم.که کاری نداریم.که از آنجا رد می‌شدیم و اتفاقی تصمیم گرفتیم در آن اتاق توقف کنیم.من را به سمت خودت کشیدی و بوسیدیم.لبهایم را بوسیدی.من می‌دانستم دیواری بین ما هست و تو فقط به این دلیل من را می‌بوسی که دیگران فکر کنند ما دو دوستیم که فقط برای بوسیدن هم وارد آن اتاق شدیم.می‌دانستم آن بوسه هیچ مفهومی ندارد و من نباید از آن لذت ببرم.میدانستم فقط به اندازه‌ای طول خواهد کشید که دیگران ما را نگاه می‌کنند و به محض برطرف شدن شکشان، از من جدا خواهی شد.می‌د‌انستم این بوسه نه عمقی دارد و نه مفهمومی.می‌دانستم نباید از لمس لبانت لذت ببرم.می‌دانستم نباید انتظار بوسه‌ای محکم و فشار دستی را داشته باشم.ولی تو من را محکم در آغوش گرفتی و لبانت را محکم به لبانم فشار دادی.زبانت با توقع زیاد و نه آرام لبانم را لمس می‌کرد و من نمی‌توانستم باور کنم و از شدت ناباوری از خواب پریدم.شش و هشت دقیقه صبح بود.

روزی تصمیم گرفتم حرف بزنم.خوب آن شب را به یاد دارم که با دو دوست صمیمی‌ام در پارکی نزدیک خانه در حال قدم زدن بودیم.یکی از دوستانم در مورد احساسات متناقضش می‌گفت و احساساتی که در موردشان عذاب‌وجدان داشت.می‌گفت عشق دست آدم نیست،تو تصمیم نمی‌گیری که کی بیاید و کی برود،می‌آید و می‌رود و تو تنها نظاره‌گری.تنها کاری که از دست تو ساخته است این است که به دنبالش بروی یا نه،در دلت کاری نمی‌توانی بکنی و تنها اختیار جسمت را داری.من نفس عمیقی کشیدم و فکر کردم بهترین لحظه برای گفتن همین لحظه است.کسی من را سرزنش نخواهد کرد،حتما درکم می‌کنند.در سکوتی که ایجاد شده بود حرفش را آرام ادامه دادم که وقتی عشقت نسبت به کسی باشد که تنها نیست و همراهی دارد،همه چیز سخت‌تر می‌شود.دوستانم حتی لحظه‌ای هم مکث نکردند تا من برای حتی یک ثانیه حس کنم کسی را دارم که من را می‌فهمد.هر دو با عصبانیت فریاد زدند نه!این درست نیست،این انسانی نیست،این اتفاق اصلا قابل قبول نیست و.... من دیگر نمی‌شنیدم و خودم را می‌دیدم که آب را گل‌آلوده‌تر می‌کردم و ردیفی آجر به دیوار کلفت بینمان اضافه می‌کردم.

هیچ‌وقت دلیلش را نخواهی فهمید.دلیل اینکه چرا او تو را دوست داشت و دیگری را نه.دلیل اینکه تو چرا او را دوست داشتی و دیگری را نه.نمی‌دانم دلیلی وجود دارد و نخواهیم فهمیدش یا اصلا دلیلی ندارد.بعد از تمام اتفاقات،وقتی همکار تازه با لبخند به سویم آمد،من هم فقط لبخند زدم و فکر کردم خوب شد دیروز موهایم را رنگ کردم و موهایم دورنگ نیست،خوب شد امروز کمی آرایش کردم و خوشحال شدم که قدش نه کوتاه است و نه خیلی از من بلندتر.


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: پنج شنبه Feb 21, 2008 4:26 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: سه شنبه Feb 19, 2008 8:57 pm
پست ها : 59
صدای زنگ ساعت در اتاق میپیچد و از خواب میپرم.از جای خالی او میگذرم و به سمت ساعت غلت میزنم،زنگ را خاموش میکنم و به ساعت نگاه میکنم که چند است.کمی زمان لازم دارم تا به یاد بیاورم که چند شنبه است و ساعت چند باید بیدار شوم.فکر میکنم باز هم....؟زیر لب،آرام با خود میگویم بخواب عزیزم و پتو را تا بالای گوشهایم بالا میکشم.

باز صدای گنجشک.از خواب بیدار میشوم و فکر میکنم اگر گنجشکها نبودند چطور بیدار میشدم؟غلتی میزنم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم.به هوای گرفته و خاکستری.فکر میکنم ساعت چند است؟بالش او را به سمتم میکشم و سرم را روی آن میگذارم.به پرده های سفید نگاه میکنم و فکر میکنم آیا باید عوضشان کنم؟یادم نمیاید که چند سال پیش خریدیمشان و دوست هم ندارم که به این موضوع فکر کنم.برای شروع یک روز،فکر خوبی نیست.فکر میکنم کاش باران بیاید.فکرم را ادامه میدهم:باران بیاید که چه؟به نور ضعیفی که از پنجره وارد اتاق شده نگاه میکنم.خودم را به سمت جای خالی او می کشم و به کف اتاق،جایی که نور به زمین میخورد نگاه میکنم.به چوبهای روشن کف زمین.فکر میکنم وقتی میخواهم از تخت بیرون بیایم،اولین قدمم را بگذارم روی همین چوبها.حتما گرمتر است.بعد پایم را بگذارم روی گلیم سفید کف اتاق و بعد هم دمپائیهای مخمل قهوه ایم را پایم کنم و بعد دیگر بازی تمام میشود.وقتی خواستم بروم پائین هم پنجره را باز میکنم.قبلش باید درجه بخاری را کم کنم ولی اول دوش میگیرم.قبل از هر چیز باید از تخت جدا شوم.زیر لب،آرام به خودم میگویم بیدار شو عزیزم و پتو را کنار میزنم.

وارد اتاق میشوم و پنجره را میبندم.فکر میکنم باز یادم رفت جوراب پایم کنم و وقتی پاهایم را روی سنگ سرد آشپزخونه میگذارم فکر میکنم دیگر فردا پا برهنه از اتاق بیرون نخواهم آمد.از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه میکنم و فکر میکنم مگر فردا قرار است چه چیزی عوض شود؟فکرم را تصحیح میکنم:فردا چه چیزی بهتر میشود؟کتری را پر از آب میکنم و میگذارمش روی گاز.کبریت جای همیشگی خودش است چون جز من کس دیگری از آن استفاده نمیکند : در کابینت بالا،سمت چپ،درون یک کاسه آبی.گاز را روشن میکنم و فکر میکنم بد نیست کتری را هم بشورم.بشورم که باز کثیف بشود؟فرض کن دیروز شستمش.لبخند میزنم و تکیه میدهم به ظرفشویی.لااقل میتوانم بیرون از آشپزخانه صبر کنم تا پاهایم یخ نکند.یا چهارزانو بنشینم روی صندلی.الان آب جوش میاید.یک کم دیگر صبر کن.میتوانم چند تا گلیم بیندازم کف آشپزخانه.که هر روز کثیف بشوند و مجبور باشم مدام بشورمشان؟شاید اگر پنجره آشپزخانه بزرگتر بود و نور بیشتری به درون می آمد،اینقدر زمین سرد نبود.یا اگر به جای سنگ،جنس کف از چوب بود.یا... آب جوش میآید و من دوباره لیوان چایم آماده نیست.لیوان را از کشو وسطی برمیدارم و چای کیسه ای را از کشو کناری.فکر میکنم کاش رنگ کابینتها سفید نبود تا هر لکه کوچکی رویشان دیده نمیشد.لیوان داغ را که دستم میگیرم فکر میکنم برنامه امروزم چیست؟

کتابی که در حال خواندنش هستم را برمیدارم،درجه بخاری را کم میکنم،پنجره را باز میکنم و از اتاق بیرون میآیم.فکر میکنم کاش رنگ چوب پله ها هم مثل رنگ چوب کف اتاق روشن بود.شاید آنوقت بیرون آمدن از اتاق خواب و آمدن به طبقه پائین اینقدر غم انگیز نبود.میدانم چای آماده است و این به من قوت قلب میدهد.لبخند میزنم:چه کودکم من!چای آماده خوشحالم میکند.ولی بعد فکر میکنم همین لذتهای کوچک کافی نیست؟حالا میتوانم کتاب به دست،روی مبل بنشینم،چای بنوشم،شیرینی بخورم و کتاب بخوانم.و فکر کنم،البته.

دسته کاغذهایم روی میز است.فقط باید تصمیم بگیرم که با چی بنویسم؟خودکار؟مداد؟خودنویس؟

اولین صفحه را میخوانم و وقتی میخواهم ورق بزنم،نگاهم میافتد به درخت توی حیاط.فکر میکنم چند سال دارد؟دلم میخواست از کسی بپرسم ولی مطمئن نیستم کسی بداند و نمیخواهم فکر کنند من اینقدر بیکارم که به تنها چیزی که فکر میکنم این است و تنها همین موضوع برایم اهمیت دارد.صبر میکنم و شب از او میپرسم.او چنین فکری نمیکند و میفهمد که چرا پرسیدم.نشان را میگذارم بین صفحات،کتاب را روی میز میگذارم و لیوان چایم را برمیدارم.فکر میکنم اگر خانه مان این پنجره ها را نداشت چطور میشد؟سعی میکنم اتاق را بدون پنجره تصور کنم:زمین چوبی تیره،چند تکه فرش قهوه ای،مبلهای بزرگ و کرمی که دور شومینه چیده شده و کتابخانه پر از کتاب دور تا دور اتاق.پنجره را از دیوار روبرویم حذف میکنم و به جایش کتابخانه دو طرف را بهم وصل میکنم و درون طبقاتش را پر میکنم از کتاب.خودم را میبینم که در تاریکی نشسته ام و جایی نیست تا موقع چای خوردن به آن نگاه کنم یا درختی که فکر کنم چند سال دارد و بخواهم مقایسه اش کنم با سن خودم یا مادر و پدری که دیگر نیستند.شومینه را باید همیشه روشن نگه دارم و این برایم راحت نیست.باید هر شب از او بخواهم که مواظب باشد چوب به اندازه کافی در اتاق هست تا در طول روز که خانه نیست آتش خاموش نشود.گرچه با خوشحالی برایم این کار را میکند ولی.... قفسه پر کتابی را که ساخته ام خالی میکنم و از جلو پنجره برش میدارم،نور خورشید باز اتاق را روشن میکند و فکر میکنم بد نیست این بار به جای پرده های سنگین و تیره،پرده روشن بخرم.

به تقویم نگاه میکنم به امید اینکه دایره ای که دور امروز کشیدم به فردا منتقل شده باشد.یا بهتر از آن به دیروز.ولی دایره سرجای خودش است:چسبیده به امروز.جلوتر میروم و به اعداد ریز بالایش نگاه میکنم:شش خط تیره دوازده.پس ساعت پنج و نیم باید از خانه راه بیفتم تا به موقع برسم.شش ضربدر هشت.چهل و هشت یورو.کاش امشب آدمهای بخشنده و ثروتمندی به رستوران بیایند تا لااقل انعام بیشتری بگیرم.از فکر کاملم خوشم میآید.بخشنده و ثروتمند باید کنار هم باشند.هیچکدام از این صفتها به تنهایی به درد من نمیخورد و باید هر دو با هم باشند تا به نفعم شود.اول ساعت را نگاه میکنم و بعد زل میزنم به ورقهای روی میز.پنج ساعت وقت دارم و هنوز نتوانسته ام تصمیم بگیرم با چی بنویسم.

باید تصمیم بگیرم برای امشب شام چی بخوریم.کاش لازم نبود من تصمیم بگیرم.ولی او دوست دارد به سلیقه من غذا بخوریم.باید از این حساسیت و توجهش خوشحال باشم ولی در خلوتم شکایت میکنم.جرات ندارم از ناراحتیم چیزی بگویم:نمیخواهم ناراحت شود.کسی را هم ندارم تا در این مورد با او صحبت کنم.شاید اگر مادر زنده بود متوجه ناراحتیم میشد.شاید هم نه.همانطور که خواهرم بار پیش از دستم عصبانی شد که به جای اینکه خوشحال باشم بیخود بهانه می گیرم.فکر میکنم بهتر است امروز به کتابفروشی سر بزنم و یک کتاب آشپزی بخرم تا وقتی هیچ غذایی به ذهنم نمیرسد،از آن کمک بگیرم.

خودکار سیاه را برمیدارم،یکبار دیگر کاغذهای آ4 را مرتب روی هم میگذارم و شروع به نوشتن میکنم.مثل همیشه یک کاغذ کوچکتر هم کنارم میگذارم تا افکار ناگهانیم را روی آن یادداشت کنم؛یا کارهایی که باید انجام بدهم و میترسم فراموش کنم.در مدت پنج ساعتی که وقت دارم میتوانم یک ساعتش را بنویسم.بعد باید شام او را آماده کنم و ناهار فردا را.اولین کلمات را مینویسم و فکر میکنم نمیتوانم جنس کف زمین خانه را عوض کنم ولی میتوانم برای خودم یک جفت دمپایی بخرم.روی کاغذ کوچک کنار دستم مینویسم دمپایی.به نوشتن روی کاغذهای آ4 ادامه میدهم و بعد از چند خط جلوی دمپایی کلمه مخمل قهوه ای را اضافه میکنم.سعی میکنم تمرکزم را از دست ندهم ولی احساس خستگی نمیگذارد.فکر میکنم باید بهش یادآوری کنم که صبحها بعد از بیدار شدن،زنگ ساعت را خاموش کند که دوباره زنگ نزند تا من صبح زود بدخواب نشوم.باید بهش بگویم که من شبها مثل اون زود نمیخوابم و حق دارم که بخواهم صبحها بیشتر بخوابم.فکر میکنم که آیا به حرفم گوش میدهد؟بنویس!روی کاغذ کنار دستم مینویسم بیدار شدن با صدای ساعت یا گنجشک و برمیگردم به کاغذهای آ4.باید آرام بمانم و ذهنم را رها کنم.به ساعت نگاه میکنم و فکر میکنم کاش مجبور نبودم شام درست کنم.کاش فقط باید تصمیم میگرفتم که شام چی میخواهیم بخوریم و خدمتکاری داشتیم تا برایمان غذا درست کند.کاش....بنویس!روی کاغذهای آ4 ادامه میدهم : ولی باید مواظب باشم خدمتکار کتاب آشپزی را نبیند.اگر ببیند به او میگوید و او ناراحت میشود.دوست دارد که من انتخاب کنم آشپز چه غذایی درست کند.کاش میتوانستم قانعش کنم که کتاب فقط یه کمک است و باعث نمیشود غذایی که قرار است با هم بخوریم برایم بی اهمیت شود.آه میکشم و از پنجره به بیرون خیره میشوم...





صدای زنگ ساعت تو اتاق میپیچه و از خواب میپرم.از جای خالی او به سمت ساعت غلت میزنم،زنگ رو خاموش میکنم و میبینم ساعت چنده. کمی طول میکشه تا یادم بیاد امروز چند شنبه است و اینکه ساعت چند باید بیدار بشم.فکر میکنم باز هم....؟زیر لب،آروم به خودم میگم بخواب عزیزم و پتو رو میکشم تا بالای گوشهام.



باز صدای گنجشک.از خواب بیدار میشم و فکر میکنم اگه گنجشکها نبودن چطور بیدار میشدم؟غلتی میزنم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم.به هوای گرفته و خاکستری.فکر میکنم ساعت چنده؟بالش او رو میکشم طرفم و سرم رو میذارم روش.به پرده های سفید نگاه میکنم و فکر میکنم باید عوضشون کنم؟یادم نمیاد چند سال پیش خریدیمشون و حوصله فکر کردن رو هم ندارم.برای شروع یک روز،فکر خوبی نیست.فکر میکنم کاش بارون بیاد.فکرم رو ادامه میدم:بارون بیاد که چی؟به نور ضعیفی که از پنجره وارد اتاق شده نگاه میکنم.خودم رو میکشم به سمت جای خالی او و به کف اتاق،جایی که نور به زمین میخوره نگاه میکنم.به چوبهای روشن کف زمین.فکر میکنم وقتی میخوام از تخت بیام بیرون،اولین قدمم رو بذارم رو همین چوبها.حتما گرمتره.بعد پام رو میذارم رو گلیم سفید کف اتاق و بعد هم دمپائیهای مخمل قهوه ایم رو پام میکنم و بازی تموم میشه.وقتی خواستم برم پائین هم پنجره رو باز میکنم.قبلش باید درجه بخاری رو کم کنم ولی اول یه دوش میگیرم.قبل از هر چیز باید از تخت جدا شم.زیر لب،آروم به خودم میگم بیدار شو عزیزم و پتو رو میزنم کنار.



وارد اتاق میشم و پنجره رو میبندم.فکر میکنم باز یادم رفت چیزی پام کنم و وقتی پاهام رو روی سنگ سرد آشپزخونه میذارم فکر میکنم فردا دیگه پا برهنه از اتاق نمیام بیرون.از پنجره آشپزخونه به بیرون نگاه میکنم و فکر میکنم فردا چی عوض میشه؟فکرم رو تصحیح میکنم:فردا چی بهتر میشه؟توی کتری رو پر از آب میکنم و میذارمش رو گاز.کبریت جای همیشگی خودشه چون جز من کسی ازش استفاده نمیکنه: تو کابینت بالا،سمت چپ،توی کاسه آبی.گاز رو که روشن میکنم فکر میکنم بد نیست کتری رو هم بشورم.بشورم که باز کثیف بشه؟فکر کن دیروز شستیش.لبخند میزنم و تکیه میدم به سینک.لااقل میتونم بیرون از آشپزخونه صبر کنم تا پاهام یخ نکنه.یا چهارزانو بشینم رو صندلی.الان آب جوش میاد.یک کم دیگه.میتونم چند تا گلیم بندازم کف آشپزخونه.که هر روز کثیف بشه و مجبور بشی مدام بشوریش؟اگه پنجره آشپزخونه بزرگتر بود و نور بیشتری به زمین میخورد،اینقدر سرد نبود.یا اگه به جای سنگ،جنس کف از چوب بود.یا... آب جوش میاد و باز من لیوان چایم آماده نیست.لیوان رو از کشو وسطی برمیدارم و چای کیسه ای رو از کشو کناری.فکر میکنم کاش رنگ کابینتها سفید نبود تا هر لکه کوچکی روشون دیده نمیشد.لیوان داغ رو که دستم میگیرم فکر میکنم برنامه امروزم چیه؟



کتابی که در حال خوندنش هستم رو برمیدارم،درجه بخاری رو کم میکنم،پنجره رو باز میکنم و از اتاق میام بیرون.فکر میکنم کاش رنگ چوب پله ها هم مثل رنگ چوب کف اتاق روشن بود.شاید اونوقت بیرون آمدن از اتاق خواب و آمدن به طبقه پائین اینقدر غم انگیز نبود.میدونم چای آماده است و همین بهم قوت قلب میده.لبخند میزنم:چه بچه ام من،چای آماده خوشحالم میکنه.ولی بعد فکر میکنم همین لذتهای کوچک کافی نیست؟حالا میتونم کتاب به دست،روی مبل بشینم،چای و شیرینی بخورم و بخونم.و فکر کنم،البته.



دسته کاغذهام روی میزه.باید تصمیم بگیرم که با چی بنویسم؟



اولین صفحه رو میخونم و وقتی میخوام ورق بزنم،نگاهم میفته به درخت توی حیاط.فکر میکنم چند سالشه؟دلم میخواست از کسی بپرسم ولی مطمئن نیستم کسی بدونه و نمیخوام فکر کنن که من اینقدر بیکارم که چنین چیزهایی برام اهمیت داره.صبر میکنم و شب از او میپرسم.او چنین فکری نمیکنه و میفهمه چرا ازش پرسیدم.نشان رو میذارم بین صفحات،کتاب رو میذارم روی میز و لیوان چائیم رو برمیدارم.فکر میکنم اگه خونمون این پنجره ها رو نداشت چی میشد؟سعی میکنم اتاق رو بدون پنجره تصور کنم:زمین چوبی تیره،چند تکه فرش قهوه ای،مبلهای بزرگ و کرمی که دور شومینه چیده شده و کتابخونه پر از کتاب دور تا دور اتاق.پنجره رو از دیوار روبروم حذف میکنم و به جاش کتابخونه دو طرف رو بهم وصل میکنم و توش ردیفهای کتاب رو میچینم.خودم رو میبینم که تو تاریکی نشستم و جایی نیست تا بهش نگاه کنم یا درختی که فکر کنم چند سال داره و بخوام مقایسه اش کنم با سن خودم یا مادر و پدری که دیگه نیستن.شومینه رو باید همیشه روشن نگه دارم و این برام راحت نیست.باید هر شب از او بخوام که مواظب باشه چوب به اندازه کافی در اتاق هست تا در طول روز که خونه نیست آتش خاموش نشه.گرچه با خوشحالی برام این کار رو میکنه ولی.... کتابخونه ها رو برمیگردونم سرجاشون و نور خورشید باز اتاق رو روشن میکنه و فکر میکنم بد نیست این بار به جای پرده های سنگین و تیره،پرده روشن بخرم.



به تقویم نگاه میکنم به امید اینکه دایره ای که دور امروز کشیدم به فردا منتقل شده باشه.یا بهتر از اون به دیروز.ولی دایره سرجای خودشه.جلوتر میرم و به اعداد ریز بالاش نگاه میکنم:شش خط تیره دوازده.شش ضربدر هشت.چهل و هشت.کاش امشب آدمهای بخشنده و ثروتمندی به رستوران بیان تا لااقل انعام بیشتری بگیرم.از فکر کاملم خوشم میاد.بخشنده و ثروتمند باید کنار هم باشن.هیچکدوم از این صفتها تنها به درد من نمیخوره و باید هر دو با هم باشن تا به نفع من باشه.اول ساعت رو نگاه میکنم و بعد زل میزنم به ورقهای روی میز.پنج ساعت وقت دارم و هنوز تصمیم نگرفتم با چی بنویسم.



باید تصمیم بگیرم برای امشب شام چی بخوریم.کاش لازم نبود من تصمیم بگیرم.ولی او دوست داره به سلیقه من غذا بخوره.باید از این حساسیت و توجهش خوشحال باشم ولی در خلوتم شکایت میکنم.جرات ندارم از ناراحتیم چیزی بگم:نمیخوام ناراحت بشه.فکر میکنم بد نیست امروز که رفتم بیرون یه کتاب آشپزی بخرم که وقتی هیچ غذایی به ذهنم نمیرسه،ازش کمک بگیرم.



خودکار سیاه رو برمیدارم،یکبار دیگه کاغذهای آ4 رو مرتب روی هم میذارم و شروع به نوشتن میکنم.مثل همیشه یه کاغذ کوچکتر هم کنارم میذارم تا افکار ناگهانیم رو روش یادداشت کنم.یا کارهایی که باید انجام بدم و میترسم فراموش کنم.از این پنج ساعت میتونم یک ساعتش رو بنویسم.بعد باید شام رو آماده کنم و ناهار فردا رو.اولین کلمات رو مینویسم و فکر میکنم نمیتونم جنس کف زمین خونه رو عوض کنم ولی میتونم برای خودم یه جفت دمپایی بخرم.روی کاغذ کوچک کنار دستم مینویسم دمپایی.به نوشتن روی کاغذهای آ4 ادامه میدم و بعد از چند خط جلوی دمپایی کلمه مخمل قهوه ای رو اضافه میکنم.سعی میکنم تمرکزم رو از دست ندم ولی احساس خستگی نمیذاره.فکر میکنم باید بهش یادآوری کنم که بعد از بیدار شدن،زنگ ساعت رو خاموش کنه تا صبح زود بدخواب نشم.باید بگم که من شبها مثل اون زود نمیخوابم و حق دارم که بخوام صبحها بیشتر بخوابم.فکر میکنم به حرفم گوش میده؟بنویس!روی کاغذ کنار دستم مینویسم بیدار شدن با صدای ساعت یا گنجشک و برمیگردم به کاغذهای آ4.باید آروم بمونم و ذهنم رو رها کنم.به ساعت نگاه میکنم و فکر میکنم کاش مجبور نبودم شام درست کنم.کاش فقط باید تصمیم میگرفتم که شام چی درست بشه و خدمتکاری داشتیم تا برامون غذا درست کنه.کاش....بنویس!روی کاغذهای آ4 ادامه میدم : ولی باید مواظب باشم خدمتکار کتاب آشپزی رو نبینه.اگه ببینه به او میگه و او ناراحت میشه.دوست داره من انتخاب کنم که آشپز چه غذایی درست کنه.کاش میتونستم قانعش کنم که کتاب فقط یه کمکه و باعث نمیشه اینکه قراره با هم چه غذایی بخوریم برام بی اهمیت بشه.آه میکشم و از پنجره به بیرون خیره میشم...


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: پنج شنبه Feb 21, 2008 4:28 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: سه شنبه Feb 19, 2008 8:57 pm
پست ها : 59
صدای زنگ ساعت در اتاق میپیچد و از خواب میپرم.از جای خالی او میگذرم و به سمت ساعت غلت میزنم،زنگ را خاموش میکنم و به ساعت نگاه میکنم که چند است.کمی زمان لازم دارم تا به یاد بیاورم که چند شنبه است و ساعت چند باید بیدار شوم.فکر میکنم باز هم....؟زیر لب،آرام با خود میگویم بخواب عزیزم و پتو را تا بالای گوشهایم بالا میکشم.

باز صدای گنجشک.از خواب بیدار میشوم و فکر میکنم اگر گنجشکها نبودند چطور بیدار میشدم؟غلتی میزنم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم.به هوای گرفته و خاکستری.فکر میکنم ساعت چند است؟بالش او را به سمتم میکشم و سرم را روی آن میگذارم.به پرده های سفید نگاه میکنم و فکر میکنم آیا باید عوضشان کنم؟یادم نمیاید که چند سال پیش خریدیمشان و دوست هم ندارم که به این موضوع فکر کنم.برای شروع یک روز،فکر خوبی نیست.فکر میکنم کاش باران بیاید.فکرم را ادامه میدهم:باران بیاید که چه؟به نور ضعیفی که از پنجره وارد اتاق شده نگاه میکنم.خودم را به سمت جای خالی او می کشم و به کف اتاق،جایی که نور به زمین میخورد نگاه میکنم.به چوبهای روشن کف زمین.فکر میکنم وقتی میخواهم از تخت بیرون بیایم،اولین قدمم را بگذارم روی همین چوبها.حتما گرمتر است.بعد پایم را بگذارم روی گلیم سفید کف اتاق و بعد هم دمپائیهای مخمل قهوه ایم را پایم کنم و بعد دیگر بازی تمام میشود.وقتی خواستم بروم پائین هم پنجره را باز میکنم.قبلش باید درجه بخاری را کم کنم ولی اول دوش میگیرم.قبل از هر چیز باید از تخت جدا شوم.زیر لب،آرام به خودم میگویم بیدار شو عزیزم و پتو را کنار میزنم.

وارد اتاق میشوم و پنجره را میبندم.فکر میکنم باز یادم رفت جوراب پایم کنم و وقتی پاهایم را روی سنگ سرد آشپزخونه میگذارم فکر میکنم دیگر فردا پا برهنه از اتاق بیرون نخواهم آمد.از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه میکنم و فکر میکنم مگر فردا قرار است چه چیزی عوض شود؟فکرم را تصحیح میکنم:فردا چه چیزی بهتر میشود؟کتری را پر از آب میکنم و میگذارمش روی گاز.کبریت جای همیشگی خودش است چون جز من کس دیگری از آن استفاده نمیکند : در کابینت بالا،سمت چپ،درون یک کاسه آبی.گاز را روشن میکنم و فکر میکنم بد نیست کتری را هم بشورم.بشورم که باز کثیف بشود؟فرض کن دیروز شستمش.لبخند میزنم و تکیه میدهم به ظرفشویی.لااقل میتوانم بیرون از آشپزخانه صبر کنم تا پاهایم یخ نکند.یا چهارزانو بنشینم روی صندلی.الان آب جوش میاید.یک کم دیگر صبر کن.میتوانم چند تا گلیم بیندازم کف آشپزخانه.که هر روز کثیف بشوند و مجبور باشم مدام بشورمشان؟شاید اگر پنجره آشپزخانه بزرگتر بود و نور بیشتری به درون می آمد،اینقدر زمین سرد نبود.یا اگر به جای سنگ،جنس کف از چوب بود.یا... آب جوش میآید و من دوباره لیوان چایم آماده نیست.لیوان را از کشو وسطی برمیدارم و چای کیسه ای را از کشو کناری.فکر میکنم کاش رنگ کابینتها سفید نبود تا هر لکه کوچکی رویشان دیده نمیشد.لیوان داغ را که دستم میگیرم فکر میکنم برنامه امروزم چیست؟

کتابی که در حال خواندنش هستم را برمیدارم،درجه بخاری را کم میکنم،پنجره را باز میکنم و از اتاق بیرون میآیم.فکر میکنم کاش رنگ چوب پله ها هم مثل رنگ چوب کف اتاق روشن بود.شاید آنوقت بیرون آمدن از اتاق خواب و آمدن به طبقه پائین اینقدر غم انگیز نبود.میدانم چای آماده است و این به من قوت قلب میدهد.لبخند میزنم:چه کودکم من!چای آماده خوشحالم میکند.ولی بعد فکر میکنم همین لذتهای کوچک کافی نیست؟حالا میتوانم کتاب به دست،روی مبل بنشینم،چای بنوشم،شیرینی بخورم و کتاب بخوانم.و فکر کنم،البته.

دسته کاغذهایم روی میز است.فقط باید تصمیم بگیرم که با چی بنویسم؟خودکار؟مداد؟خودنویس؟

اولین صفحه را میخوانم و وقتی میخواهم ورق بزنم،نگاهم میافتد به درخت توی حیاط.فکر میکنم چند سال دارد؟دلم میخواست از کسی بپرسم ولی مطمئن نیستم کسی بداند و نمیخواهم فکر کنند من اینقدر بیکارم که به تنها چیزی که فکر میکنم این است و تنها همین موضوع برایم اهمیت دارد.صبر میکنم و شب از او میپرسم.او چنین فکری نمیکند و میفهمد که چرا پرسیدم.نشان را میگذارم بین صفحات،کتاب را روی میز میگذارم و لیوان چایم را برمیدارم.فکر میکنم اگر خانه مان این پنجره ها را نداشت چطور میشد؟سعی میکنم اتاق را بدون پنجره تصور کنم:زمین چوبی تیره،چند تکه فرش قهوه ای،مبلهای بزرگ و کرمی که دور شومینه چیده شده و کتابخانه پر از کتاب دور تا دور اتاق.پنجره را از دیوار روبرویم حذف میکنم و به جایش کتابخانه دو طرف را بهم وصل میکنم و درون طبقاتش را پر میکنم از کتاب.خودم را میبینم که در تاریکی نشسته ام و جایی نیست تا موقع چای خوردن به آن نگاه کنم یا درختی که فکر کنم چند سال دارد و بخواهم مقایسه اش کنم با سن خودم یا مادر و پدری که دیگر نیستند.شومینه را باید همیشه روشن نگه دارم و این برایم راحت نیست.باید هر شب از او بخواهم که مواظب باشد چوب به اندازه کافی در اتاق هست تا در طول روز که خانه نیست آتش خاموش نشود.گرچه با خوشحالی برایم این کار را میکند ولی.... قفسه پر کتابی را که ساخته ام خالی میکنم و از جلو پنجره برش میدارم،نور خورشید باز اتاق را روشن میکند و فکر میکنم بد نیست این بار به جای پرده های سنگین و تیره،پرده روشن بخرم.

به تقویم نگاه میکنم به امید اینکه دایره ای که دور امروز کشیدم به فردا منتقل شده باشد.یا بهتر از آن به دیروز.ولی دایره سرجای خودش است:چسبیده به امروز.جلوتر میروم و به اعداد ریز بالایش نگاه میکنم:شش خط تیره دوازده.پس ساعت پنج و نیم باید از خانه راه بیفتم تا به موقع برسم.شش ضربدر هشت.چهل و هشت یورو.کاش امشب آدمهای بخشنده و ثروتمندی به رستوران بیایند تا لااقل انعام بیشتری بگیرم.از فکر کاملم خوشم میآید.بخشنده و ثروتمند باید کنار هم باشند.هیچکدام از این صفتها به تنهایی به درد من نمیخورد و باید هر دو با هم باشند تا به نفعم شود.اول ساعت را نگاه میکنم و بعد زل میزنم به ورقهای روی میز.پنج ساعت وقت دارم و هنوز نتوانسته ام تصمیم بگیرم با چی بنویسم.

باید تصمیم بگیرم برای امشب شام چی بخوریم.کاش لازم نبود من تصمیم بگیرم.ولی او دوست دارد به سلیقه من غذا بخوریم.باید از این حساسیت و توجهش خوشحال باشم ولی در خلوتم شکایت میکنم.جرات ندارم از ناراحتیم چیزی بگویم:نمیخواهم ناراحت شود.کسی را هم ندارم تا در این مورد با او صحبت کنم.شاید اگر مادر زنده بود متوجه ناراحتیم میشد.شاید هم نه.همانطور که خواهرم بار پیش از دستم عصبانی شد که به جای اینکه خوشحال باشم بیخود بهانه می گیرم.فکر میکنم بهتر است امروز به کتابفروشی سر بزنم و یک کتاب آشپزی بخرم تا وقتی هیچ غذایی به ذهنم نمیرسد،از آن کمک بگیرم.

خودکار سیاه را برمیدارم،یکبار دیگر کاغذهای آ4 را مرتب روی هم میگذارم و شروع به نوشتن میکنم.مثل همیشه یک کاغذ کوچکتر هم کنارم میگذارم تا افکار ناگهانیم را روی آن یادداشت کنم؛یا کارهایی که باید انجام بدهم و میترسم فراموش کنم.در مدت پنج ساعتی که وقت دارم میتوانم یک ساعتش را بنویسم.بعد باید شام او را آماده کنم و ناهار فردا را.اولین کلمات را مینویسم و فکر میکنم نمیتوانم جنس کف زمین خانه را عوض کنم ولی میتوانم برای خودم یک جفت دمپایی بخرم.روی کاغذ کوچک کنار دستم مینویسم دمپایی.به نوشتن روی کاغذهای آ4 ادامه میدهم و بعد از چند خط جلوی دمپایی کلمه مخمل قهوه ای را اضافه میکنم.سعی میکنم تمرکزم را از دست ندهم ولی احساس خستگی نمیگذارد.فکر میکنم باید بهش یادآوری کنم که صبحها بعد از بیدار شدن،زنگ ساعت را خاموش کند که دوباره زنگ نزند تا من صبح زود بدخواب نشوم.باید بهش بگویم که من شبها مثل اون زود نمیخوابم و حق دارم که بخواهم صبحها بیشتر بخوابم.فکر میکنم که آیا به حرفم گوش میدهد؟بنویس!روی کاغذ کنار دستم مینویسم بیدار شدن با صدای ساعت یا گنجشک و برمیگردم به کاغذهای آ4.باید آرام بمانم و ذهنم را رها کنم.به ساعت نگاه میکنم و فکر میکنم کاش مجبور نبودم شام درست کنم.کاش فقط باید تصمیم میگرفتم که شام چی میخواهیم بخوریم و خدمتکاری داشتیم تا برایمان غذا درست کند.کاش....بنویس!روی کاغذهای آ4 ادامه میدهم : ولی باید مواظب باشم خدمتکار کتاب آشپزی را نبیند.اگر ببیند به او میگوید و او ناراحت میشود.دوست دارد که من انتخاب کنم آشپز چه غذایی درست کند.کاش میتوانستم قانعش کنم که کتاب فقط یه کمک است و باعث نمیشود غذایی که قرار است با هم بخوریم برایم بی اهمیت شود.آه میکشم و از پنجره به بیرون خیره میشوم...





صدای زنگ ساعت تو اتاق میپیچه و از خواب میپرم.از جای خالی او به سمت ساعت غلت میزنم،زنگ رو خاموش میکنم و میبینم ساعت چنده. کمی طول میکشه تا یادم بیاد امروز چند شنبه است و اینکه ساعت چند باید بیدار بشم.فکر میکنم باز هم....؟زیر لب،آروم به خودم میگم بخواب عزیزم و پتو رو میکشم تا بالای گوشهام.



باز صدای گنجشک.از خواب بیدار میشم و فکر میکنم اگه گنجشکها نبودن چطور بیدار میشدم؟غلتی میزنم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم.به هوای گرفته و خاکستری.فکر میکنم ساعت چنده؟بالش او رو میکشم طرفم و سرم رو میذارم روش.به پرده های سفید نگاه میکنم و فکر میکنم باید عوضشون کنم؟یادم نمیاد چند سال پیش خریدیمشون و حوصله فکر کردن رو هم ندارم.برای شروع یک روز،فکر خوبی نیست.فکر میکنم کاش بارون بیاد.فکرم رو ادامه میدم:بارون بیاد که چی؟به نور ضعیفی که از پنجره وارد اتاق شده نگاه میکنم.خودم رو میکشم به سمت جای خالی او و به کف اتاق،جایی که نور به زمین میخوره نگاه میکنم.به چوبهای روشن کف زمین.فکر میکنم وقتی میخوام از تخت بیام بیرون،اولین قدمم رو بذارم رو همین چوبها.حتما گرمتره.بعد پام رو میذارم رو گلیم سفید کف اتاق و بعد هم دمپائیهای مخمل قهوه ایم رو پام میکنم و بازی تموم میشه.وقتی خواستم برم پائین هم پنجره رو باز میکنم.قبلش باید درجه بخاری رو کم کنم ولی اول یه دوش میگیرم.قبل از هر چیز باید از تخت جدا شم.زیر لب،آروم به خودم میگم بیدار شو عزیزم و پتو رو میزنم کنار.



وارد اتاق میشم و پنجره رو میبندم.فکر میکنم باز یادم رفت چیزی پام کنم و وقتی پاهام رو روی سنگ سرد آشپزخونه میذارم فکر میکنم فردا دیگه پا برهنه از اتاق نمیام بیرون.از پنجره آشپزخونه به بیرون نگاه میکنم و فکر میکنم فردا چی عوض میشه؟فکرم رو تصحیح میکنم:فردا چی بهتر میشه؟توی کتری رو پر از آب میکنم و میذارمش رو گاز.کبریت جای همیشگی خودشه چون جز من کسی ازش استفاده نمیکنه: تو کابینت بالا،سمت چپ،توی کاسه آبی.گاز رو که روشن میکنم فکر میکنم بد نیست کتری رو هم بشورم.بشورم که باز کثیف بشه؟فکر کن دیروز شستیش.لبخند میزنم و تکیه میدم به سینک.لااقل میتونم بیرون از آشپزخونه صبر کنم تا پاهام یخ نکنه.یا چهارزانو بشینم رو صندلی.الان آب جوش میاد.یک کم دیگه.میتونم چند تا گلیم بندازم کف آشپزخونه.که هر روز کثیف بشه و مجبور بشی مدام بشوریش؟اگه پنجره آشپزخونه بزرگتر بود و نور بیشتری به زمین میخورد،اینقدر سرد نبود.یا اگه به جای سنگ،جنس کف از چوب بود.یا... آب جوش میاد و باز من لیوان چایم آماده نیست.لیوان رو از کشو وسطی برمیدارم و چای کیسه ای رو از کشو کناری.فکر میکنم کاش رنگ کابینتها سفید نبود تا هر لکه کوچکی روشون دیده نمیشد.لیوان داغ رو که دستم میگیرم فکر میکنم برنامه امروزم چیه؟



کتابی که در حال خوندنش هستم رو برمیدارم،درجه بخاری رو کم میکنم،پنجره رو باز میکنم و از اتاق میام بیرون.فکر میکنم کاش رنگ چوب پله ها هم مثل رنگ چوب کف اتاق روشن بود.شاید اونوقت بیرون آمدن از اتاق خواب و آمدن به طبقه پائین اینقدر غم انگیز نبود.میدونم چای آماده است و همین بهم قوت قلب میده.لبخند میزنم:چه بچه ام من،چای آماده خوشحالم میکنه.ولی بعد فکر میکنم همین لذتهای کوچک کافی نیست؟حالا میتونم کتاب به دست،روی مبل بشینم،چای و شیرینی بخورم و بخونم.و فکر کنم،البته.



دسته کاغذهام روی میزه.باید تصمیم بگیرم که با چی بنویسم؟



اولین صفحه رو میخونم و وقتی میخوام ورق بزنم،نگاهم میفته به درخت توی حیاط.فکر میکنم چند سالشه؟دلم میخواست از کسی بپرسم ولی مطمئن نیستم کسی بدونه و نمیخوام فکر کنن که من اینقدر بیکارم که چنین چیزهایی برام اهمیت داره.صبر میکنم و شب از او میپرسم.او چنین فکری نمیکنه و میفهمه چرا ازش پرسیدم.نشان رو میذارم بین صفحات،کتاب رو میذارم روی میز و لیوان چائیم رو برمیدارم.فکر میکنم اگه خونمون این پنجره ها رو نداشت چی میشد؟سعی میکنم اتاق رو بدون پنجره تصور کنم:زمین چوبی تیره،چند تکه فرش قهوه ای،مبلهای بزرگ و کرمی که دور شومینه چیده شده و کتابخونه پر از کتاب دور تا دور اتاق.پنجره رو از دیوار روبروم حذف میکنم و به جاش کتابخونه دو طرف رو بهم وصل میکنم و توش ردیفهای کتاب رو میچینم.خودم رو میبینم که تو تاریکی نشستم و جایی نیست تا بهش نگاه کنم یا درختی که فکر کنم چند سال داره و بخوام مقایسه اش کنم با سن خودم یا مادر و پدری که دیگه نیستن.شومینه رو باید همیشه روشن نگه دارم و این برام راحت نیست.باید هر شب از او بخوام که مواظب باشه چوب به اندازه کافی در اتاق هست تا در طول روز که خونه نیست آتش خاموش نشه.گرچه با خوشحالی برام این کار رو میکنه ولی.... کتابخونه ها رو برمیگردونم سرجاشون و نور خورشید باز اتاق رو روشن میکنه و فکر میکنم بد نیست این بار به جای پرده های سنگین و تیره،پرده روشن بخرم.



به تقویم نگاه میکنم به امید اینکه دایره ای که دور امروز کشیدم به فردا منتقل شده باشه.یا بهتر از اون به دیروز.ولی دایره سرجای خودشه.جلوتر میرم و به اعداد ریز بالاش نگاه میکنم:شش خط تیره دوازده.شش ضربدر هشت.چهل و هشت.کاش امشب آدمهای بخشنده و ثروتمندی به رستوران بیان تا لااقل انعام بیشتری بگیرم.از فکر کاملم خوشم میاد.بخشنده و ثروتمند باید کنار هم باشن.هیچکدوم از این صفتها تنها به درد من نمیخوره و باید هر دو با هم باشن تا به نفع من باشه.اول ساعت رو نگاه میکنم و بعد زل میزنم به ورقهای روی میز.پنج ساعت وقت دارم و هنوز تصمیم نگرفتم با چی بنویسم.



باید تصمیم بگیرم برای امشب شام چی بخوریم.کاش لازم نبود من تصمیم بگیرم.ولی او دوست داره به سلیقه من غذا بخوره.باید از این حساسیت و توجهش خوشحال باشم ولی در خلوتم شکایت میکنم.جرات ندارم از ناراحتیم چیزی بگم:نمیخوام ناراحت بشه.فکر میکنم بد نیست امروز که رفتم بیرون یه کتاب آشپزی بخرم که وقتی هیچ غذایی به ذهنم نمیرسه،ازش کمک بگیرم.



خودکار سیاه رو برمیدارم،یکبار دیگه کاغذهای آ4 رو مرتب روی هم میذارم و شروع به نوشتن میکنم.مثل همیشه یه کاغذ کوچکتر هم کنارم میذارم تا افکار ناگهانیم رو روش یادداشت کنم.یا کارهایی که باید انجام بدم و میترسم فراموش کنم.از این پنج ساعت میتونم یک ساعتش رو بنویسم.بعد باید شام رو آماده کنم و ناهار فردا رو.اولین کلمات رو مینویسم و فکر میکنم نمیتونم جنس کف زمین خونه رو عوض کنم ولی میتونم برای خودم یه جفت دمپایی بخرم.روی کاغذ کوچک کنار دستم مینویسم دمپایی.به نوشتن روی کاغذهای آ4 ادامه میدم و بعد از چند خط جلوی دمپایی کلمه مخمل قهوه ای رو اضافه میکنم.سعی میکنم تمرکزم رو از دست ندم ولی احساس خستگی نمیذاره.فکر میکنم باید بهش یادآوری کنم که بعد از بیدار شدن،زنگ ساعت رو خاموش کنه تا صبح زود بدخواب نشم.باید بگم که من شبها مثل اون زود نمیخوابم و حق دارم که بخوام صبحها بیشتر بخوابم.فکر میکنم به حرفم گوش میده؟بنویس!روی کاغذ کنار دستم مینویسم بیدار شدن با صدای ساعت یا گنجشک و برمیگردم به کاغذهای آ4.باید آروم بمونم و ذهنم رو رها کنم.به ساعت نگاه میکنم و فکر میکنم کاش مجبور نبودم شام درست کنم.کاش فقط باید تصمیم میگرفتم که شام چی درست بشه و خدمتکاری داشتیم تا برامون غذا درست کنه.کاش....بنویس!روی کاغذهای آ4 ادامه میدم : ولی باید مواظب باشم خدمتکار کتاب آشپزی رو نبینه.اگه ببینه به او میگه و او ناراحت میشه.دوست داره من انتخاب کنم که آشپز چه غذایی درست کنه.کاش میتونستم قانعش کنم که کتاب فقط یه کمکه و باعث نمیشه اینکه قراره با هم چه غذایی بخوریم برام بی اهمیت بشه.آه میکشم و از پنجره به بیرون خیره میشم...


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: پنج شنبه Feb 21, 2008 4:30 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: سه شنبه Feb 19, 2008 8:57 pm
پست ها : 59
لیوان چائیم رو میذارم رو میز کنار مبل٬کنترل از راه دور رو از روی مبل برمیدارم و میشینم کنارش:

-گوش میدی بهم؟میخوام یه چیزی تعریف کنم....

صدای تلویزیون رو کم میکنم و روزنامه رو میذاره کنار و با لبخند بهم خیره میشه:

-چی شده؟

با شیطنت بش نگاه میکنم:

-تو که چایی نمیخواستی؟

میخنده:

-میدونی که نه!حرفت هم این نبود!تو چشمات هم میبینم که باز....

-فضولی نکردم!خاله‌زنکی هم نیست!امروز که داشتم میرفتم سرکار٬خانم شماره یک طبقه بالا رو دیدم.

-خب....؟

-همین!میخواستم ببینم تو کسی رو ندیدی امروز؟

سرش رو کج میکنه و از گوشه چشم بهم نگاه میکنه٬با یه لبخند مشکوک ساختگی و من هم میخندم:

-چیه؟گفتم شاید وقتی تو داشتی میرفتی سرکار خانم شماره دو رو دیده باشی!

-نه!من خانم شماره هفت رو دیدم.هفت هم که عدد خجسته و مبارکی ِ و همین باعث شد امروز اینقدر شانس بیارم سر کار.

میخندم و سر تکون میدم:

-میشه یه لحظه جدی باشی؟واقعا شوخی نمیکنم ولی...آخه بنظر تو لازم نیست هیچ کاری بکنیم؟این آقا با دو تا زن رابطه داره و هر دو رو هم میاره تو خونه و....

-هزار بار گفتم اینجا یه کشور آزاده!آزاد یعنی اینکه تا کسی تو رو اذیت نکنه٬هر کاری دلش میخواد میتونه بکنه!کسی به تو کاری نداره٬تو هم...

-حتی اگه تو بدونی یه نفر داره دروغ میگه٬نمیری به کسی که داره دروغ میشنوه بگی که حقیقت چیه؟

میخنده:

-خودت هم میدونی تا کسی نخواد٬نمیشه بهش دروغ گفت؛مخصوصا به خانمهای عزیز!تا حالا مردی رو ندیدم که بتونه به زنش دروغ بگه و زنش متوجه نشه.این دیگه تصمیم خود زنه که به روی خودش و طرف مقابلش بیاره که داره دروغ میشنوه یا ببخشه و فراموش کنه.

به مسخره میخندم:

-ببخشه و فراموش کنه!بله زنهای عزیز!ای فرشتگان آسمانی!ببخشید و فراموش کنید ما مردان پلید و بدطینت را.شما که خوبید و...

نمیذاره حرفم رو ادامه بدم:

-عزیزم!من که چنین حرفی نزدم!بهت دروغ هم نگفتم!ازت هم نمیخوام دروغم رو به روم نیاری!جرات هم نمیکنم بهت دروغ بگم!میشه بگی برای چی داری با من دعوا میکنی؟!

آروم میشم و میخندم:

-منظورم که تو نبودی عزیز من!همینجوری داشتم میگفتم٬حالا ولی میگی ما هیچی نگیم؟

به فکر فرو میره و سر تکون میده.منم همینطور که چایی میخورم فکر میکنم بهتره من به یکی از خانمها بگم یا اول علی به آقاهه یه اخطار بده که میخواهیم چکار کنیم و بعد... به کدوم یکی از خانمها بگم؟خانم شماره یک یا دو؟من که فقط تا حالا بشون سلام کردم٬چطور میتونم چنین چیزی بگم؟اینجا هم که رسم نیست همسایه‌ها خیلی با هم صحبت کنن.کارم خیلی عجیبه ولی....

-میدونی چی خیلی برام عجیبه؟

سر تکون میدم و لیوان چایی رو میگیرم به سمتش که میخوای؟سر تکون میده که نه و ادامه میده:

-اینکه سلیقه این آقای محترم واقعا چیه؟یعنی...

میپرم وسط حرفش:

-تو آقاهه رو دیدی؟

-نه!ولی وقتی در موردشون حرف میزنیم و سعی میکنم مجسمش کنم خیلی برام عجیبه.اینکه این دو تا خانم٬خانم شماره یکش و خانم شماره دو اینقدر با هم اختلاف دارن٬آدم یا از انسانهای چاق خوشش میاد یا لاغر٬یکی از این خانمها ولی لاغر و ریزه است و اون یکی درشت‌هیکل.یکی تیره٬یکی بور.یکی...

سر تکون میدم٬به نشانه تاسف:

-واقعا که خیلی ممنون!من به تو میگم بشون بگیم یا نه و چطور بگیم تو چه جوابی میدی!اینهمه واقع‌بینی‌ات هم من رو کشته!من واقعا عاشق این طرز تفکر توام....

همینطور که خم میشم به سمتش تا ببوسمش فکر میکنم امشب صبر میکنم تا وقتی صدای یکی از خانمها رو شنیدم٬آشغالها رو ببرم بذارم دم در.باید بگم.حتی اگه کارم عجیب باشه.این وظیفه منه و.....

****

-امشب من آشغالها رو میبرم.

صداش از جلوی کامپیوتر میاد٬حواسش به من نیست و مشغول ِ کاره:

-باشه.

سطل آشغال رو میذارم دم در و مشغول مرتب کردن کفشهای توی جاکفشی میشم.خانم شماره دو اون بار که پستچی بسته‌شون رو به ما تحویل داد٬همین موقعها بود که آمد ازمون تحویلش گرفت.اگه شانس بیارم مجبور نیستم خیلی صبر کنم.نیم ساعت صبر میکنم٬اگه نیامد چند روز آینده برنامه میذارم که ببینم هر کدوم کی میان و بالاخره میتونم با یکیشون صحبت کنم.البته کاش خانم شماره دو رو ببینم.بنظر میاد....صدای در رو که میشنوم گوشم رو میچسبونم به در.اینم صدای خانم شماره دو٬حتما داره با موبایل حرف میزنه.یه نفس عمیق و در رو باز میکنم....

-سلام.

سعی میکنم لبخند بزنم.سعی میکنم آب دهانم رو قورت بدم.صدای علی از توی خونه میاد:

-با منی؟

در رو پشت سرم میبندم.هر دو همزمان بهم سلام میکنن.خانم شماره دو میگه بذار صندوق پست رو نگاه کنم و خانم شماره یک که دستش دور کمر خانم شماره دو بوده میگه من نگاه میکنم عزیزم.من خشک شدم و نمیدونم چی بگم.خانم شماره دو لبخند میزنه و به من نگاه میکنه:

-منم عزیزم دوست نداره آشغالها رو ببره بندازه و من این کار رو میکنم.

با لبخند به خانم شماره یک که نامه‌ها رو از صندوق بیرون آورده نگاه میکنه و خانم شماره یک با صدای بلند میخنده:

-مرسی عزیزم.تو همیشه من رو میفهمی.

و به هم نزدیک میشن.نمیدونم چکار کنم و کجا رو نگاه کنم که در پشت سرم باز میشه و علی میاد بیرون:

-کجایی؟

به علی نگاه میکنم و بعد به خانم شماره یک و دو.دارن به ما نگاه میکنن و لبخند میزنن.من سعی میکنم طبیعی رفتار کنم چون میدونم از علی نمیتونم انتظاری داشته باشم:

-این همسر منه.

لبخند میزنن.خانم شماره دو خودش رو میچسبونه به خانم شماره یک:

-از آشنایی باهاتون خوشوقتم....اگه دوست دارید یه بار بیائید بالا پیش ما٬ما تازه آمدیم این شهر و خیلی دوست و آشنا نداریم.نه عزیزم؟

من لبخند میزنم و سر تکون میدم.نمیدونم علی چطوره.نمیشه بش نگاه کنم.خانم شماره یک هم لبخند میزنه و با سر تائید میکنه:

-آره.عالی میشه.میتونیم منقل راه بندازیم و تو هم از اون سوپهای خوشمزه‌ات درست کن.

من سر تکون میدم:

-حتما.ما هم خیلی کسی رو نداریم.یعنی اصلا کسی رو نداریم.خوشحال میشیم.

فکر میکنم علی بعدا دعوام میکنه به خاطر این جواب؟خانم شماره دو با ناراحتی بهم خیره میشه:

-هیچکس رو ندارید؟اینکه خیلی بده.پس حتما بیائید.واقعا خوشحال میشیم.

خانم شماره یک تمام مدت که خانم شماره دو حرف میزنه به نشانه تائید سر تکون میده.علی چرا هیچی نمیگه؟

-عزیزم٬بریم بالا!خوشحال شدیم دیدیمتون و حتما بیائید...

از جلومون که رد میشن لبخند میزنم و میگم مرسی٬حتما٬شب بخیر.تازه وقتی دیگه نمیتونن ما رو ببینن برمیگردم به سمت علی.سعی میکنه خونسرد بمونه و جوری رفتار کنه مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده.نمیدونم چی بگم:

-بریم پیششون یه روزی؟

سر تکون میده و دستش رو دراز میکنه به سمتم:

-بده آشغالها رو من میندازم.

-نه.خودم میندازم.

میرم به سمت در و فکر میکنم موقع برگشت اسمشون رو از روی زنگ درشون نگاه کنم تا به جای خانم شماره یک و دو از این ببعد اسمشون رو بگم.





صداش از جا پروندم :

-باز چکار میکنی با خودت؟

به بازوم که پر از لک و زخمه نگاه میکنم و میخندم :

-هیچی.چند تا جوش کوچولو که باید نابود میشدن!

سر تکون میده:

-آخه هر جوشی رو که نباید فشار داد٬عزیزم!ببین چه بلائی سر دستت آوردی؟دیگه نمیشه نگاهش کرد!

بلند میخندم:

-تازه پاهام رو ندیدی؟پنجشنبه عصرها که بیکارم تو خونه٬وقتی از پنجره اتاق خواب نور میتابه٬رو تخت میشینم٬با یه سوزن به موهایی که زیر پوستم رشد کردن کمک میکنم بیان بیرون....

و بلندتر میخندم :

-تازه کی دیگه به دست و پای من نگاه میکنه؟

با اخم بهم نگاه میکنه :

-وای....چرا؟مگه ما چند سالمونه؟

یه لحظه شک میکنم که بحث رو عوض کنم یا تا آخر ادامه بدم؟

-راستش فکر میکنم اینکه چند سالمونه خیلی مهم نیست!مهم اینه که چند ساله ازدواج کردیم...

ابروهای نازکش میرن تو هم (راستی چطور همیشه ابروهاش اینقدر مرتبن؟به ابروهای نامرتبم فکر میکنم و اینکه باید برم آرایشگاه یا لااقل خودم تو خونه تمیزشون کنم) و انگشت اشاره‌اش رو به نشانه تهدید بطرفم تکون میده:

-عزیزم!هیچوقت اینجوری نگو!به خودت بستگی داره!به اینکه چند سال ازدواج کردی مهم نیست.باید بتونی خودت همه چیز رو خوب نگه داری٬مثل روزهای اول.

و میخنده.با ناز.فکر میکنم چقدر خندیدنش قشنگه و اینکه چقدر دوست داشتم منم میتونستم اینجوری بخندم...

-چند ساله راستی ازدواج کردی؟

-چهار سال.

دلیلی نداره دروغ بگه.به سال پیش فکر میکنم که برای منم این عدد چهار بود و اینکه این روحیه رو نداشتم.اینجوری نبودم.چرا...

-چطور آخه....

صدای زنگ موبایلش سوالم رو نصفه میذاره.شروع میکنه تو کیفش دنبال موبایل گشتن و من با با دقت بیشتری بهش نگاه میکنم.چرا تا حالا متوجه نشده بودم؟چند روز همکار بودن تو یه اتاق زیاد نیست ولی چرا ندیده بودم؟ناخنهای بلند و قشنگش با یه لاک صورتی کمرنگ٬پوست صاف دستش که ناخودآگاه باعث میشه من آستین مانتوام رو بکشم پائین که دست پر از موام دیده نشه٬آرایش مرتب همیشگی‌اش٬موهای رنگ شده مرتبش که کمی از زیر مقنعه پیداست و کاملا یکرنگه و ریشه‌های سیاه مو دیده نمیشه و.... چرا من اینطور شدم و مریم اینطوری؟به خودم سعی میکنم فکر نکنم.به اینکه چند وقته میخوام برم آرایشگاه و با بی‌حوصلگی و تنبلی نمیرم و فکر میکنم فردا و فردا... به صفحه نمایشگر موبایل که پیداش کرده نگاه میکنه و لبخند میزنه.فکر میکنم چند وقته چنین لبخندی ندیدم؟لبخند یه عاشق واقعی و منم لبخند میزنم و نگاهمون میفته به هم و کمی سرخ میشه.فکرمیکنم چهار سال....

-سلام عزیزم

-مرسی.آره.تو خوبی؟

-نه.وقت ناهاره دیگه.تو الان کجایی؟

-مواظب خودت باش خیلی...

-آره!ساعت دو.مرخصی هم گرفتم برای چند ساعت آخر.کجا قرار بذاریم؟

-وای نه...نمیخواد تا اینجا بیایی.یه جا قرار بذاریم٬از اون ببعد با هم میریم...

-آخه...

-باشه عزیزم٬مرسی.پس تا ساعت دو.

-منم....پس تا بعد.

گوشی رو قطع میکنه و با لبخند بهم نگاه میکنه.چرا اینقدر سرخ شده؟اینقدر هنوز عاشق شوهرشه؟بعد از چهار سال هم؟احساس میکنم میخوام گریه کنم.من سال پیش چطور بودم؟چه احساسی داشتم وقتی مجید زنگ میزد؟آخرین باری که با هم دکتر رفتیم کی بود؟دنبالم هم نیاد٬فقط با هم بریم.نکنه...؟

-مریم؟میشه یه چیزی بپرسم؟ببخشد گوش کردم حرفهات رو٬ولی....چه دکتری میخوای بری؟خبری ِ؟!

میخنده و سرش رو کج میکنه.فکر میکنم شاید به خاطر همین خنده نازشه که رابطه‌اش با شوهرش اینطوری مونده و من....

-نه.خبری نیست.دستم چند وقته درد میکنه٬میخوام برم دکتر ببینم چیزی نباشه.راستی یادم رفتم بگم بهت:من از دو میرم٬میتونی به جای من چند تا کار انجام بدی؟

لبخند میزنم.تا امروز فکر میکردم هر زندگی مشترکی٬در سالهای اول به جایی میرسه که عشق فراموش میشه٬حالا با دیدن مریم همه چیز برام عوض میشه.دیگه لازم نیست به خواهرم بگم با منطق ازدواج کن چون عشق از بین میره.عشق هم میتونه بمونه....

-معلومه که میشه.بهش خیلی هم سلام برسون.خیلی ماهه شوهرت که میاد دنبالت تا با هم برید دکتر.

یه لحظه نگاهش عوض میشه.تلخ.شک.ناراحتی.اعتراض.نمیفهمم کدوم و شاید مخلوطی از همه.دهنش رو باز میکنه تا چیزی بگه ولی باز لبهاش رو به هم فشار میده و لبخند میزنه.دلم میخواد بپرسم چی شده که باز موبایلش زنگ میزنه.به صفحه موبایل نگاه میکنه و صورتش از احساس خالی میشه.یعنی کیه؟

-سلام.

-آره.خوبم.تو چطوری؟

اون نازی که تو صداش بود کجا رفت؟

-نه.ساعت دو.مجبور شدم مرخصی بگیرم.

-میدونم.مثل همیشه.

با لبخند عذرخواهانه‌ای بهم نگاه میکنه و میره به سمت در که بره از اتاق بیرون.کیه تلفن؟در رو که میبنده آخرین کلمات رو میشنوم :

-نه!خودم تنها میرم.بعد میام خونه....

در رو میبنده و صداش محو میشه.درست نمیشنوم.دیگه درست نمیبینم.درست نمیتونم نفس بکشم.سعی میکنم آروم بمونم.فکر میکنم حالا معنی اون نگاه رو میفهمم.به حرف احمقانه‌ای که زده بودم فکر میکنم «خیلی ماهه شوهت که میاد دنبالت تا با هم برید دکتر.».چطور نفهمیده بودم؟چطور حدس نزده بودم؟میخندم.به تلخی.در رو باز میکنه و میاد تو.صداش میپیچه تو اتاق:

-مامانم بود٬سلام رسوند.

با لبخند بش نگاه میکنم:

-تو هم سلام میرسوندی.

نگرانیی که تو نگاهش بود از بین میره و بهم لبخند میزنه.با اطمینان.با آرامش.با خوشبختی.فکر میکنم من چه حقی دارم که حس خوب یه آدم رو ازش بگیرم؟

-خب حالا بهم بگو فقط چه کارهایی رو وقتی نیستی به جات انجام بدم؟


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: پنج شنبه Feb 21, 2008 4:32 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: سه شنبه Feb 19, 2008 8:57 pm
پست ها : 59
دوشنبه٬ساعت دوازده و چهل و سه دقیقه بعد از ظهر

سودابه عزیز من٬سلام.....
نمیدونم چطور شروع کنم و چی بنویسم.الان چند دقیقه است که نوشته‌ام سودابه عزیز من٬جلو مونیتور نشسته‌ام٬به اسمت نگاه میکنم و... گریه میکنم.نمیتونم باور کنم که حالا باید تا مدتها اسمت رو بنویسم و نتونم صدات بزنم.به آدرس ای-میلت نگاه میکنم و به روزی که با هم ساختیمش فکر میکنم....یادته؟بابا تازه برای من و شاهین کامپیوتر خریده بود و من زنگ زدم به تو که کامپیوتر رو آوردیم و بیا تا قبل از اینکه شاهین بیاد ما دوتایی کشفش کنیم.قرار شد تو هم از وسط راه یه کارت اینترنت بخری و بیاری.یادته سودابه؟تو از بقالی وسط راه به من زنگ زدی که چه کارتی بخرم؟بقال ِ هم مثل اینکه از تو خوشش آمده بود!مدام راهنمایی میکرد و سعی میکرد کمکت کنه...آخرش هم خیلی محترمانه بهت شماره تلفن داده بود که اگه مشکلی داشتی بهش زنگ بزنی.یادمه وقتی رسیدی خونه ما حالت خیلی بد بود و من بهت کلی خندیدم.تو گفتی به قیافه بقال ِ میآمد که تحصیلکرده باشه.طبق معمول هم یه داستان غم‌انگیز ساختی در مورد پسری که با زحمت دانشگاه قبول میشه بعد با سختی درس میخونه ولی در آخر کار پیدا نمیکنه و مجبور میشه شغل پدرش رو ادامه بده.من قیافه غمگینی به خودم گرفتم و با اندوهناکترین صدای ممکنم گفتم میخوای کاری کنی که باعث خوشحالیش بشی؟تو با تعجب و شک بهم نگاه کردی : چی؟و من دیگه نتونستم جلو خودم رو بگیرم و منفجر شدم : بش زنگ بزن و باش دوست بشو! تو هم فقط سر تکون دادی و گفتی خیلی بیشعوری!یادته سودابه؟ دارم دیوونه میشم.از تصور اینکه تو دیگه نیستی.از صبح که از فرودگاه برگشتیم دارم خاطراتمون رو مرور میکنم.شاهین هم حتی فهمیده.برام گردو تازه پوست گرفت و آورد بخورم.تمام اینها بیشتر برام غم انگیزه تا خوشحال کننده.فکر میکنم تو چقدر گردو دوست داری و دیگه نمیتونم بخورم.برای اولین بار بود که شاهین رو اینجوری میدیدم : در زد و آمد تو اتاقم (یادته که همیشه چقدر با هم دعوا داشتیم که در بزنه وقتی میخواد بیاد تو اتاقم؟) ظرف گردو رو گذاشت جلوم٬یه لحظه نگام کرد و گفت بخور اینها رو و رفت.انتظار داشتم مثل همیشه دستم بندازه و مسخره بازی در بیاره برای اینکه دارم گریه میکنم و بگه تو باز مثل دخترهای ضعیف شدی و تمام خواهر ِ بزرگ و قوی بودنت همینه و اینا ولی هیچی نگفت.شاید فکر میکنه اگه من هم روزی برم چی؟نمیدونم مامان بهش چی گفته که اینجوری شده ولی امیدوارم لااقل چند هفته همینطوری بمونه!اگه تو بودی میگفتی خوش بحالت برادر داری و من سعی میکردم بهت ثابت کنم اصلا هم اونطور که تو فکر میکنی خوب نیست و تو گوش میدادی و آخرش باز سر تکون میدادی و میگفتی ولی کاش منم یه برادر داشتم!سودابه...سودابه.....فکر میکنم بدون ِ تو چطور برم کلاس پیانو٬چطور برم مهمونی بچه‌ها؟بدون تو چطور روزها رو بگذرونم؟زندگیم چی میشه؟خب امیر هست ولی... اَه!چقدر ناله کردم!تو هم تازه رسیدی و خسته باید بشینی این چرت و پرت های من رو بخونی.راستی!سفر چطور بود؟پرواز با هواپیما کیف داشت؟یادته به هواپیماها نگاه میکردیم و میگفتیم یعنی میشه یه روز سوار هواپیما بشیم؟می‌خندیدیم و می‌گفتیم حقوقمون رو جمع می‌کنیم٬میریم میپرسیم ارزونترین بلیت هواپیما داخلی مال کجاست٬یه روزه فقط برای هواپیما سواری میریم و برمیگردیم.تو گفتی اگه قزوین باشه خیلی خنده‌دار میشه : من و تو صبح بریم قزوین و عصر برگردیم تا فقط سوار هواپیما شده باشیم و بعد هم کلی در موردش حرف زدیم و خندیدیم.یادته سودابه؟الان من مثل دیوونه‌ها نشستم جلوی مونیتور و زیر لب برای خودم چیزهایی که مینویسم رو میخونم و گریه میکنم....نوشته‌هام رو هم درست نمیبینم.اگه چرت و پرت مینویسم ببخشید.از صبح٬از همون لحظه که از اون پله‌های لعنتی بالا رفتی و من دیگه ندیدمت دارم فکر میکنم یعنی دفعه بعد کی میبینمت؟مهسا٬خواهرت چنان گریه میکرد که..... نباید بت بگم سودابه؟آخه پس به کی بگم؟کاش نرفته بودی.کاش علی هم اینجا زندگی میکرد.چرا باید اینطوری بشه؟تا حالا گریه پدرت رو ندیده بودم.تو مراسم پدربزرگت هم بابات گریه نکرده بود.یعنی من ندیده بودم شاید.امروز صبح ولی.....تو که رفتی٬ما صبر کردیم تا اعلام کردن که هواپیماتون پرواز کرده و بعد رفتیم.شاید هممون ته دلمون امیدوارم بودیم که چیزی بشه و برگردی.با اینکه میدونستیم بالاخره باید بری.امروز نه٬فردا....اصلا نباید اینجوری ازدواج میکردی.خیلی خرم!ببین برای اولین میل دارم چه چیزهایی مینویسم!راستش جرات نمیکنم میلم رو دوباره بخونم.همینجوری برات میفرستمش.باز میام٬باز برات مینویسم....دلم میخواد "صدای پای آب" سهراب رو که همیشه با هم میخوندیم٬بخونم.کاش بودی سودابه....




--------------



دوشنبه ساعت پنج و چهل و هفت دقیقه بعد از ظهر

تو الان بین ابرها هستی.کنار علی نشستی٬از پنجره میتونی ابرهای رو نگاه کنی و فکر کنی.به چی فکر میکنی؟"صدای پای آب" رو نتونستم بخونم.یک کم خوندم و دیدم نمیتونم.مامان هم نگرانم شده و مثل هميشه که نگرانم ميشه هر پنج دقيقه يه بار به بهانه اينکه ببينه چطورم يه خوراکي برام مياره.ولي هيچي از گلوم پائين نميره.ميدوني که!وقتي حالم خوب نيست اشتهام کور ميشه.چه حرفهاي احمقانه‌اي ميزنم٬نه؟به مامانت زنگ زدم.صداي مامانت گرفته بود ولي سعي ميکرد خوب باشه.کاش منهم مثل مامانت بودم.با مهسا نتونستم حرف بزنم.فکر کنم هر دو گريه ميکرديم و حرفي هم نميتونستيم به هم بزنيم.چرا براي تو مينويسم آخه؟به مامان اگه بگم نگران و ناراحت ميشه فقط و بعد هم دلداريم ميده که تو خوشبخت ميشي و من بايد خوشحال باشم.ولي من خوشحال نيستم!من آدم خودخواهي هستم!ميدوني که!دلم ميخواست اینجا باشی٬یه خونه داشتی با علی همین کوچه بغلی و من هر روز می‌آمدم خونتون پيشت.راستي!امير امروز صبح باز شاهکار کرد.از همون شاهکارهاي هميشگيش!من نميدونم چطور ميتونه اينقدر حرفهاي بيربط رو در بدترين شرايط بگه!سوار ماشين که شديم٬من و امير٬مامان و باباي تو و مهسا٬همه داشتيم گريه ميکرديم.بابات سرش رو گذاشته بود رو فرمون و گريه ميکرد.بابات گريه ميکنن خيلي بده.تو گريه بابات رو ديدي؟در همون لحظه که همه ساکت بوديم امير گفت خوب شد سودابه و علی اضافه بار نداشتن ‌ها!من و مهسا هر دو برگشتيم به سمت امير و بعد به هم نگاه کرديم و من يه لحظه تو رو تو چشمهاي مهسا ديدم.هيچوقت بنظرم نرسيده بود که شبيه هم هستيد.اگر تو بودي کلي به اين حرف امير ميخنديديم و سربه‌سرش ميذاشتيم.نبودن ِ تو حرف امير رو فقط دردناک کرد.ياد تمام حرفهاي بيربط امير افتادم و اينکه تو هميشه مسخره‌اش ميکردي.کاش بودي سودابه....اگه تو بودي........
ببخشيد!امير زنگ زد حالم رو بپرسه.اگه بودي ميگفتي چقدر اين بچه لطيفه!من نميدونم چطور تو همه آدمها رو اينجوري ميبيني؟همه بنظرت خوب و لطيفن!حالا ميخوام ببينم مامان ِ علي بياد خونتون٬سه ماه بمونه٬نظرت همين ميمونه يا نه؟!الکي گفتم!نميخوام بياد!کاش ميشد من بيام ديدنت.چهل دقيقه با امير حرف زدم و همش از تو گفتم.الان که فکر ميکنم ميبينم خيلي صبر به خرج داده و چيزي نگفته و حسودي نکرده!اين حسودي کردنش به تو رو هيچوقت نفهميدم!يعني ميفهمم‌ها ولي خب چکار کنم؟يعني انتظار داره من با تو دوست نباشم؟خيلي غرغر ميکنم.اصلا حالم خوب نيست.نميدونم چي برات نوشتم تا حالا.چند جمله مينويسم و به فکر فرو ميرم.تمرکز ندارم و هر لحظه تو رو ميبينم.يه بار دست در دست علي راه ميري و ميخندي.يه بار گريه ميکني و دلتنگي.يه بار آشپزي ميکني.راستي!خونتون شبيه عکسهايي که علي آورده بود هست؟خونه سي متري چه‌جوريه؟خيلي کوچکه؟فکر کنم زنگ بزنم امير بياد دنبالم بريم بيرون.اينجوري ديوونه ميشم.شايد هم بمونم خونه و به مامان کمک کنم براي شام درست کردن و بعد از شام هم بشینم با شاهین یه فیلم نگاه کنم.آره!ميمونم خونه.شب باز ميل ميزنم بهت.تو هم قرار بود تا رسيدي ميل بزني.يادت که نرفته؟دلم برات تنگ شده.جات هم خیلی خالیه!من برم٬تا بعد.....



--------------


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: پنج شنبه Feb 21, 2008 4:34 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: سه شنبه Feb 19, 2008 8:57 pm
پست ها : 59
دوشنبه ساعت ده و بیست و نه دقیقه بعد از ظهر

باز سلام....
ميل نزدي که!قرار بود زود ميل بزني.البته ميتونم درک کنم که تازه رسيدي و هنوز منگي!اميدوارم فردا ميل بزني.الان ساعت دوازده نصفه شبه.یه فیلم ترسناک نشستیم با شاهین دیدیم و ذهنم رو خاموش کردم به قول تو.یادته میگفتم نمیفهمم چرا آدم باید بشینه خودش رو عذاب بده و فیلم ترسناک ببینه؟حالا میفهمم!اینقدر هم خوب بود.....یعنی تو اون حدود یک ساعت و نیم هیچ فکری نداشتم جز آدمهای توی فیلم.اگه بودی الان کلی در مورد فیلم و بعد روانشناسی آدمهایی که فیلم ترسناک دوست دارن حرف میزدیم.....راستش سودابه هنوز باورم نميشه که ديگه فقط اينطوري ميتونم بات صحبت کنم.الان مشغول چه کاري هستي؟چمدونهات رو باز ميکني؟رفتين بيرون با علي؟يا داري آشپزي ميکني؟خوب شد اون کتابهاي رزا منتظمي رو بردي‌ها!منم برم يکي بخرم براي خودم از الان! :))) مامانت زنگ زدن و گفتن رسيدي.مامانت ميخنديدن و سعي ميکردن شاد و سرحال باشن ولي ته صداشون يه جور عجيبي بود.به قول تو رنگ صداشون عوض شده بود.ميگفتي صداي مامانت چه رنگي ِ؟آهان!سفيد.خب من که هيچوقت نفهميدم اين سفيد رو از کجا آوردي ولي احساس کردم امروز تو اين رنگ سفيد يه لايه‌هايي از يه رنگ ديگه هست.سياه؟نه!خيلي کليشه‌اي ِ.بذار ببينم....آهان!يه رگه‌هاي سنگي!سنگ ِ تير اونهم!حالا تو بشين فکر کن رگه‌هاي سنگي چطوريه!همونطور که من مدتها سعي کردم بفهمم چرا صداي مامان سفيد ِ و صداي من بنفش!چقدر خوشحالم اينترنت وجود داره٬اگر زمان مامانهاي ما بود و ما بايد براي هم نامه مينوشتيم چي؟!تصور کن!من يه نامه مينوشتم و برات ميفرستادم و در بهترين حالت دو هفته بعد به دستت ميرسيد و بعد تا تو جواب بدي و دو هفته ديگه طول بکشه!تازه اگه نامه‌ها تو راه گم نشن!مثل اون عکسهايي که تو براي علي فرستادي و گم شدن٬يادت هست؟هنوز هم وقتي بهشون فکر ميکنم عصباني ميشم!تو سعي کردي بگي مهم نيست و پيش مياد و... ولي چرا بايد پيش بياد؟اگه آدمها کارشون رو درست انجام بدن و حواسشون رو جمع کنن٬هيچي گم يا نابود نميشه!دلم ميخواست بودي و دلداريم ميدادي.هميشه تو ميتوني همون حرفي رو بزني که باعث ميشه من آروم بشم و حالم خوب بشه.ولي یادم میاد اگه تو بودي من ديگه اينقدر غمگين نبودم.اگه بدوني چقدر دلم تنگ شده برات.اصلا باورم نميشه همين امروز صبح رفتي.که بيست و چهار ساعت قبل من پيش تو بودم خونه شما و داشتيم چمدون ميبستيم.مثل اينکه سالها گذشته.سالهاي طولاني...خوب شد ولي ديروز قرص آرامبخش خورديم.الان هم ميرم يه قرص ميخورم و ميخوابم.فردا دلم ميخواد ازت ميل داشته باشم٬باشه؟از خودت بگو٬از خونتون٬از شهر جدیدت و از علی.....شب بخیر٬بوس بوس و تا بعد.....


--------------


سه‌شنبه ساعت شش و دو دقیقه قبل از ظهر

سلام....
تو چرا جوابم رو ندادي پس؟ديگه نو که آمد به بازار و .... آره؟! اي نامرد!اي خيانتکار!اي خبيث! الان تو هنوز خوابي با اختلاف ساعتي که داريم.از اين ببعد بايد همش حساب کنم ساعت براي تو چنده.کرمم گرفته زنگ بزنم و بيدارت کنم ولي از علي خجالت ميکشم.البته راستش ميترسم تا صدات رو بشنوم بزنم زير گريه.بيخيال پس.بايد برم سرکار.از امروز ببعد من هم مثل اونهايي ميشم که هميشه پشت سرشون حرف ميزدم که سرکار ميل چک ميکنن و سر تکون ميدادم!تو ميگفتي شايد از عشقشون دور باشن و منتظر ميل از اون هستن و بايد درکشون کرد.حالا من منتظر ميل ِ توي بي‌وفا هستم و نه عشقم و خوب درکشون ميکنم!گاهی برای اینکه بتونی کسی رو درک کنی٬باید زمان بگذره و شرایطت عوض بشه....خب من برم تا ديرم نشده.میل بزن زود.قربونت برم و تا بعد....



--------------




سه‌شنبه ساعت ده و هفت دقیقه قبل از ظهر

سلام....
من بالاخره اين کارم رو عوض ميکنم!اينقدر از محيطش بدم مياد!ميدوني که!يه سري آدم خاله‌زنک و فضول!ميدونم!الان ميگي من الکي حساسم و همه جا همه جور آدمي هست و نبايد انتظار داشته باشم همه مثل من باشن.ولي آخه صبر کن!امروز صبح آقاي تهراني من رو ديده (چشمام يک کم پف داره هنوز از گريه ديروز) گير داده که مشکلي پيش آمده؟کمکي از من ساخته است؟يادته که آقاي تهراني کي بود؟البته با اين حافظه اي که تو داري.....هموني بود که چند وقت پيش سريش شده بود که کارم رو درست کنه تا من وام بگيرم و ماشين بخرم!هر چي من ميگفتم من نه ماشين ميخوام و نه وام و نه کمک قبول نميکرد!يادت آمد؟تو هم میخندیدی و میگفتی حتما عاشقت شده!از فکر کردن بهش هم حالم بد میشه....اَه!باز آمد٬من برم٬تا بعد......


--------------




سه‌شنبه ساعت چهار و چهل و سه دقیقه قبل از ظهر

سلام....معلوم هست تو کجايي؟چرا جواب نميدي؟زود جوابم رو بده ديگه!مردم از دلتنگي....



--------------



سه‌شنبه ساعت نه و یازده دقیقه بعد از ظهر

نکنه اينترنتتون خراب شده باشه؟يا کامپيوتر ويروسي شده باشه؟نکنه حالا حالاها نتوني جوابم رو بدي؟سودابه....لطفا بيا!



--------------




چهارشنبه ساعت هفت و پنجاه و شش دقیقه قبل از ظهر

شيدا عزيزم٬سلام :
ميل‌هات رو تند تند خوندم.چقدر دلم ميخواست پيشت بودم و با هم حرف ميزديم.یک عالمه حرف برات دارم و دلم هم برات خیلی تنگ شده.منم نمیتونم باور کنم که فقط يک روز گذشته.بنظر ميرسه سالها پيش همدیگر رو ديديم و با هم حرف زديم.راستش نميدونم چه روزي ِ و چندم ِ و ساعت چنده.نميدونم ساعت اينجا مال من ِ يا ساعت تهران.به اينجا فکر ميکنم٬احساس غربت ميکنم و به تهران فکر ميکنم احساس دلتنگي.اینکه پرسیده بودی تو هواپیما به چی فکر میکردم٬باید بگم هیچی.چون اوائل پرواز در حال گريه بودم و تلاش برای گریه نکردن و بعد هم خانم بغل دستيم دلش برام سوخت و يه قرص بهم داد و خوابيدم.ولي قبل از اینکه قرص رو بده٬کلی سوال ازم پرسید که چند وقته اونجا زندگی میکنم و اونجا میخوام چکار کنم٬که آیا بار ِ اول ِ از خانواده‌ام جدا میشم٬که چطور با علی آشنا شدم و آیا تحقیق کردم یا نه و بعد بصورت محرمانه٬آروم و بدون اینکه علی بشنوه چند مورد برام تعریف کرد از دخترانی که ازدواج کردن و از ایران رفتن و بعد فهمیدن همسرشون در مورد تحصیلات یا شغلش دروغ گفته و یا بدتر از اون قبلا ازدواج کرده بوده یا مشکل روانی داشته یا ... و بعد هم توصیه کرد که به همین ازدواج ایرانی قانع نباشم و طبق قوانین این کشور هم ازدواج کنم که اگه مشکلی پیش آمد حق و حقوقی داشته باشم و فقط نتونه با دادن مهریه همه چیز رو تموم کنه و بعد یه نگاهی به علی کرد و آروم ادامه داد که پسر خوبی بنظر میرسه٬انشاله خوشبخت بشید و من تمام این مدت به تو فکر میکردم که اگه بودی بهم سقلمه میزدی که جواب ندم و زير لب غرغر ميکردي که چه مردم فضولي و.... و فقط سعی میکردم اشک ریختنم به هق‌هق تبدیل نشه..بعد هم يه قرص بهم داد و من فکر کردم اگه تو بودي ميتونستم بهت بگم ببين چه مهربونن و قصدشون فضولي به منظور بد نيست!ولي تو نبودي!علي در حال صحبت با آقاي کناردستيش بود.اونهم يه شرکت داره مثل علي و علي خيلي خوشحال بود که يه همکار پيدا کرده و تو راه فردوگاه به خونه هم یک عالمه در مورد خوبیهاي چنين دوستي‌ای برام صحبت کرد.در تمام طول مدت صحبتش من فقط سعي میکردم گريه نکنم.هرچقدر هم تلاش کردم تمرکز کنم و به حرفهاش گوش بدم٬نتونستم.اولين اقدام در راستاي زن ِ بد بودن!!!
چقدر حرف دارم براي گفتن : امروز صبح که علي رفت٬صداي در رو که شنيدم يه چيزي تو دلم خالي شد٬يه خلا کامل.احساس ميکردم اگه به دلم دست بزنم يه سوراخ توش پیدا شده.فکر کردم اگه تو بودي يه قيافه جدي ميگرفتي و ميگفتي سوراخي به قطر ِ....؟اگه مامانم بود سر تکون ميداد و ميگفت از دست تو با اين درد و مرضهات.اگه مهسا بود با مهربوني بغلم ميکرد و اگه بابا بود فقط با نگراني بهم نگاه ميکرد ولي هيچکدومتون اينجا نبوديد.شيدا....خانم ِ ديروز تو هواپيما خواست چند تا قرص اضافه هم بهم بده٬نگرفتم.گفت هفته اول سخته.گفتم از پسش برميام.کاش قرصها رو گرفته بودم.ببینم!بابا گريه کرد؟يعني کار من اشتباه نبوده؟کاش اينجوري نميشد.کاش اصلا با علي آشنا نشده بودم.نميدونم.ولی آخه علی نیمه گمشده منه.چه انتخابی.یه طرف نیمه گمشده‌ات و طرف دیگه خانواده‌ات و دوستات و همه چیز.چه انتخابی!
اولين حس ِ بد٬تو فرودگاه اينجا بود.پاسپورت ِ ايراني من و عکس ِ با حجابم رو جوري نگاه کردن که...نميدونم!يه حسهايي اسم ندارن٬شاید هنوز براشون اسم ساخته نشده.شاید هنوز اونقدر فراگیر نشده که براش اسم بذارن.شاید چند سال دیگه!بايد درکشون کني٬که البته اميدوارم هيچوقت اين حس رو درک نکني!اصلا حس قشنگي نيست.بعد از اتفاقات ۱۱ سپتامبر هم علي ميگه بدتر شده.برای کسانی که پاسپورت اروپایی دارن یه ورودی خاص هست و غیر اروپایی ها یه ورودی دیگه.علي همراه ِ من موند تا اگه ازم سوالی پرسيدن کمکم کنه برای جواب دادن.آدم تو کشور خودش يه چيزهايي رو حس نميکنه.اينکه تو خيابون که راه ميري ميتوني سرت رو بالا بگيري و ميدوني همه چيزي مال ِ تو هم هست.که تمام شهر مال ِ‌توست و تو قسمتي از شهر هستی.همه چيز رو ميفهمي و ميدوني هر نگاهي٬هر حرکتي چه مفهومي داره.اينجا همه چيز فرق ميکنه.علي ميگه وقتي زبانم خوب بشه مشکل حل ميشه ولي من احساس ميکنم هيچوقت مشکلم حل نميشه چون هيچوقت نميتونم معناي نگاه آدمهاي اينجا رو بفهمم.کاش بودي و بهم قدرت ميدادي!
خونمون خيلي کوچیکه.شبيه عکسهاست ولي نميدونم چرا تو عکسها بزرگتر بنظر ميرسيد.۳۰ متر واقعا کمه.مترمربع البته!من سعي کردم چيزي در مورد کوچکي خونه نگم و به روی خودم نیارم ولي علي فهميد.نميدونم از نگاهم و حالتم که تعجب کرده بودم خیلی و شوکه شده بودم يا از سکوتم.گفت حالا که من آمدم خونه رو عوض ميکنيم.گفت صبر کرده من بيام تا باهم و با سليقه من خونه جديد بگيريم.اين حرفش کلي باعث شد احساساتي بشم و ازش تشکر کردم.شام هم رفتيم مک‌دونالد.بالاخره من رفتم مک‌دونالد!کلي جاي تو و مهسا رو خالي کردم.کاش بوديد!
امروز صبح فقط به اميد ميل هاي تو و اينکه بهت ميل بزنم از تختخواب آمدم بيرون.علي گفت نميخواد شام درست کنم و بهتره استراحت کنم يا برم بيرون.ولي دوست دارم شام درست کنم.بايد ببينم اصلا تو يخچال چي داريم!دیروز یه بار سرسری نگاه کردم ولی این بار باید با دقت نگاه کنم ببینم چی میتونم درست کنم.خيلي مسخره است!احساسم رو ميگم.مثل اينکه من به اين خونه اضافه شدم.احساس ميکنم تمام اسباب و وسائل دوروبرم با دقت براندازم ميکنن و دارن من رو ارزشيابي ميکنن.ميخوان ببينن اين کي بوده که علي اين مدت براش صبر کرده و بش زنگ ميزده و براش نامه مينوشته!میدونم بنظرت مسخره میاد ولی احساس ميکنم همه چيز سر جاي ِ خودشه و من جايي ندارم.علي يه کمد برام خالي گذاشته که لباسهام رو توش بذارم٬گفت کتابخونه رو هم ميتونم خالي کنم و کتابهاي خودم رو بچينم توش.گفت کتابهاي اضافی رو ميبره زيرزمين.من ولي راستش جرات نميکنم به کتابها دست بزنم.احساس ميکنم يه اشغالگر هستم!فکر ميکنم اگه بقيه وسايل ببينن که من باعث ميشم کتابها برن زيرزمين از من بدشون بياد و خونه پر از انرژي منفي بشه.میدونم بهم میخندی ولی میدونی که من به انرژی منفی اعتقاد دارم.با تمام وجود دعا میکنم زودتر بريم خونه جديد.خونه الانمون هم قشنگه.(چقدر اين "مون" برام سخته نوشتنش.بيشتر احساس ميکنم خونه علي تنهاست٬نه خونه دوتائيمون!) طبقه سوم يه مجتمع بزرگه.وقتي از علي در مورد همسايه‌ها پرسيدم گفت بيشتر کساني که طبقه ما هستم مجردن٬فقط دو تا خونه اونطرفتر يه خانواده زندگي ميکنن:پدر و مادر و دو تا بچه.باورم نمیشد که چهار نفری تو سی متر زندگی کنن.دیروز خسته بودم و چند لحظه بیشتر به این موضوع فکر نکردم ولی الان که تصور میکنم میبینم باید خیلی سخت باشه.يادم باشه از علي بپرسم که مرده چکاره است؟خيلي سخته واقعا!اونوقت من غر ميزنم که کتابهام جا ندارن! واي شيدا!چقدر نوشتم!چشمات درد نگيره اينقدر به مونيتور خیره شدی!راستي!رژيمت رو که فراموش نکردي؟مثل بچه‌ها که باز شروع به ناپرهيزي نکردي؟تو رو خدا مواظب خودت باش!يعني دفعه بعد کي همديگر رو ميبينيم؟برام ميل بزن شيدا٬منتظرم!ميبوسمت٬خداحافظ!



--------------


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: پنج شنبه Feb 21, 2008 4:35 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: سه شنبه Feb 19, 2008 8:57 pm
پست ها : 59
چهارشنبه ساعت یازده و سه دقیقه بعد از ظهر

سودابه عزیز من٬سلام٬صبح بخیر.... :)
چطوری؟خوبی؟قورمه سبزی خوب شد؟نسوخت که؟پلو چطور؟شفته که نشد؟!امیدوارم جوابت به تمام این سوالها نه باشه!‌:)))
من تازه برگشتم خونه.حالم افتضاحه.امیر خیر سرش میخواست خوشحالم کنه٬آمد دنبالم که بعد از کار با هم بریم بیرون.اولا که طبق معمول با تاخیر آمد.میدونی که این کار چقدر ناراحتم میکنه....هزار بار بهش گفتم یا دیرتر قرار بذار یا زودتر از سر کارت راه بیفت تا من وسط خیابون معطل نشم و همیشه هم یه بهونه‌ای پیدا میشه : ترافیک بوده٬تصادف شده یا چمیدونم!مثل اینکه من ناظم مدرسه‌ام و بخواد برای تاخیرش دلیل جور کنه و بهم دروغ بگه!این کارش دیوونه‌ام میکنه!میگم مگه قبل از من یه گروه میرن و راهم رو باز میکنن؟برای منم ترافیک هست!وقتی هر دو میدون ونک قرار میذاریم٬باید حساب این رو هم بکنیم و.... همون بحثهای همیشگی!نمیدونم....شاید هم من امروز خیلی بی‌حوصله بودم و ده دقیقه دیر کردن اینقدر ناراحتی نداشت ولی خودت میدونی دیگه٬تو میدون ونک تنها ایستادن همچین دلنشین نیست!!هر کی رد میشه یه چیزی میگه و آدم باید مدام جاخالی بده در مقابل پسرها و مردهایی که از کنارت رد میشن و سعی میکنن دستشون رو به دستت بزنن!هیچوقت نفهمیدم یه چنین تماسی چه لذتی میتونه داشته باشه.یا شاید هم از اینکه میبینن ما زنها اینجوری هول میشیم و عقب میکشیم لذت میبرن؟این اذیت و آزار رو هم نمیفهمم.نمیدونم....بهرحال امیر آمد و دیدار عاشقانه‌مون با دعوا شروع شد!!منم خب حالم بد بود٬این رو قبول دارم ولی امیر هم باید درکم میکرد٬نه؟ بعد پرسید کجا بریم برای شام و من گفتم بریم اون رستورانی که سودابه دوست داشت و امیر گفت دوست داره و من زدم زیر گریه.امیر هم عصبانی شد و گفت میشه من هم برات مهم باشم؟منم گفتم میشه سعی کنی من رو درک کنی؟در همین لحظه هم شاهین زنگ زد که کجایی و منم که عصبانی بودم گفتم به تو چه و شاهین هم عصبانی شد و گوشی رو داد به مامان و بهم گفت برای من هم نه جالبه و نه مهم که تو کجایی و مامان گفت که بت زنگ بزنم به مامان هم گفت بیائید این دختر وحشی‌تون رو تحویل بگیرید و من بیشتر و بیشتر عصبانی شدم....به مامان گفتم با امیر آمدم بیرون و دیرتر میام خونه و مامان هم یه سری حرفهای همیشه رو زد که اگه بهم خبر میدادی زنگ نمیزدم و نگران شدم و چه و چه و چه!دیگه تا تونستم تلفن رو قطع کنم رسیدیم دم رستوران ِ ولی نه من و نه امیر هیچکدوم کمربندهای ایمنیمون رو باز نکردیم که بخوایم از ماشین بریم بیرون و همینطور نشسته بودیم تو ماشین.تصور کن بعد از اون دعوا و با اون اخلاق سگ من!تازه من بعد از گریه طبق معمول چشمها و دماغم قرمز شده بود و دیگه اصلا نمیخواستم در انظار عمومی ظاهر بشم!!!مثل خلها همینطور تو ماشین جلو رستوران نشسته بودیم و هر دو هم عصبانی‌تر از اونی بودیم که پیشقدم بشیم برای آشتی.من دیگه دیدم نمیتونم و گفتم میشه من رو لطفا برسونی خونه؟اشتها ندارم!امیر هم زیر لب گفت منم اشتها ندارم!اشتهام رو کور کردی!تازه مگه تو به مامانت نگفتی که دیر برمیگردی خونه؟منم که اونقدر عصبانی بودم....همون اولین جواب زهرآگینی که به دهنم رسید رو گذاشتم کف دستش و گفتم تو خونه ما همه از اینکه من زودتر برگردم خوشحال میشن و دوست دارن من خونه باشم و حضورم اشتهای کسی رو هم کور نمیکنه!و به اینکه چقدر حرفم حقیقی ِ و الان که برم خونه شاهین چه متلکهایی بارم میکنه سعی کردم فکر نکنم تا آروم بشم....امیر هم فقط سر تکون داد و دیگه چیزی نگفت.دیگه تمام راه ساکت بودیم و من همه‌اش سعی کردم فکر کنم واقعا تقصیر کی بود؟ فکر کردم خب....من از اول ناراحت بودم و دلتنگ تو.شاید واقعا این بار امیر زود آمده دنبالم ولی تو راه اتفاقی افتاده بوده و دیر رسیده.یاد ِ اون باری افتادم که نیم ساعت دیر سر قرارمون رسیدم و امیر به جای اینکه مثل من بداخلاق بشه خوشحال شد که من سالمم و چیزیم نشده چون نگرانم شده بود که نکنه چیزی شده و .... تصمیم گرفتم دم در ازش عذرخواهی کنم و بگم تا حدی مقصر بودم و باش آشتی کنم که تا پارک کرد گفت من دیگه از این وضع خسته شدم!منو میگی شوکه شدم و تمام حرفهایی که میخواستم بزنم رو فراموش کردم!ادامه داد که فکر کن و بین ِ‌ من و سودابه یکی رو انتخاب کن!از شش ماه قبل هر بار میخوام ببینمت سودابه هم هست و میگی سودابه داره میره و نمیخوای حتی یه لحظه رو هم از دست بدی و میخوای باهاش باشی.بعد علی آمد و اونها رفتن دنبال کارهای خودشون و هربار که ما همدیگر رو میدیدیم تو گریه میکردی که حالا سودابه میره چی میشه؟حالا هم لابد میخوای تا همیشه با خاطره سودابه که چه رستورانی رو دوست داره و چه غذایی و .... زندگی کنی!من نمیتونم٬اگه من رو دوست داری٬یه زمانی هم باید به من اختصاص بدی٬بدون ِ حضور یا حرف نفر سومی!مگه سودابه و علی میرفتن بیرون تو رو با خودشون میبردن؟ اصلا نمیذاشت حرف بزنم سودابه٬تند و تند حرف میزد٬مثل اینکه تمام این حرفها رو تا حالا چند بار با خودش گفته و آماده کرده باشه.... آخرش هم گفت حالا فکر کن و تصمیم بگیر : یا من یا سودابه و خاطراتش.نمیتونی تصور کنی که چه احساسی داشتم.اصلا نمیفهمیدم داره چی میگه.باورم نمیشد که من عاشقش هستم.حتی نمیتونستم باور کنم که یه روزی تو همین ماشین بوسیدمش....احساس میکردم مثل یه غریبه است.یعنی نمیفهمید؟نمیتونست صبر کنه؟البته صبر کنه که چی؟من نمیدونم شش ماه دیگه چی میشه.نمیتونم حتی تصور کنم که تو رو فراموش کنم و مثل روزهای گذشته از صمیم قلب بخندم یا مثلا مهمونی برم و برقصم!مثل اینکه کور شده باشم.میدونم بهم میگی وابسته شدن به یه آدم خیلی بده ولی هر کسی تو زندگیش از یه چیزی لذت میبره.من از دوستانم و در کنار اونها بودن لذت میبرم.چطور میتونم خودم رو از این لذت محروم کنم از ترس ِ روزی که دیگه دوستی نباشه؟حرفهای امیر که تموم شد٬بلافاصله بعدش دلم میخواست بلند داد بزنم و سعی کنم براش دلیل بیارم و خودم رو توضیح بدم و ازش بخوام سعی کنه من رو درک کنه ولی یک لحظه بعد فکر کردم که چی؟یه دفعه احساس خستگی شدیدی کردم و احساس کردم توضیح من نمیتونه هیچ چیزی رو عوض کنه.....احساس کردم حرف زدن هیچ فایده‌ای نداره.یا میفهمه یا نه!توضیح دادن شاید که باعث بشه چند روز یا چند هفته دیگه باز صبر کنه ولی دوباره در یه لحظه‌ای در آینده صبرش تموم میشه و دیگه نمیتونه تحمل کنه و باز یه جورایی به این خودش و این احساساتش برمیگرده.یادته با هم صحبت میکردیم و میگفتیم نمیشه یه آدم رو عوض کرد؟من نمیتونم امیر رو عوض کنم سودابه....خودم رو چرا٬میتونم!و باید رو خودم کار کنم و نه اینکه سعی کنم امیر رو عوض کنم و بعد در یه لحظه برای امیر ناراحت شدم و دلم سوخت و عذاب وجدان گرفتم که باعث شدم تمام این مدت اذیت بشه و تحمل کنه.میدونی که چقدر از تحمل کردن و حس اینکه کسی من رو تحمل کنه متنفرم.امیر بدون اینکه من رو درک کنه٬فقط تحمل کرده.اگه بدونی چقدر ناراحت شدم سودابه....احساس میکردم هیچی برام نمونده.اول تو٬حالا هم.... امیر هم تمام مدت سکوت داشت با حلقه‌اش بازی میکرد.میدونی کدوم حلقه؟همونی که من و امیر دست هم کردیم به نشانه عشق.چقدر اون روز و اون شادی بنظرم دور میآمد.دور و غیرواقعی.یاد گذشته افتادم٬زمانی که با امیر دوست شدم و بنظرم رسید در اون شرایط٬هر کس دیگه‌ای به جز امیر هم بود من باش احتمالا دوست میشدم.برای امیر هم همینطور.....خصوصیات اخلاقی ما٬منظورم خصوصیات ظریف اخلاقیمیون ِ که مهم نبود٬همین که هر دو دانشجو بودیم و با یه تربیت خانوادگی مشابه کافی بود.هر کس دیگه‌ای هم با اون خصوصیات بود ما باش دوست میشدیم.در اون لحظه هرکدوم از ما یه دوست میخواستیم و داشتن یه شرایط کلی برامون کافی بود.میدونی چی میگم؟امیر همونطور با حلقه‌اش بازی میکرد و منم زل زده بودم بهش و داشتم فکر میکردم. یه دفعه صدای خودم رو شنیدم٬خیلی دور و خیلی آروم که گفتم فکر کنم باید حلقه‌هامون رو به هم پس بدیم.نمیدونی سودابه.....از اون لحظاتی بود که اصلا خودم رو حس نمیکردم.وقتی تو گفتی تصمیم جدی گرفتی برای ازدواج هم همینطور شدم.یادته؟از بس با هم در موردش حرف زده بودیم و جوانب مختلف ازدواج و رفتن تو رو بررسی کرده بودیم که داشتیم دیوونه میشدیم!قرار شد تو یه روز به خودت وقت بدی و تنها باشی و فکر کنی.اون روز من همه‌اش پشت کامپیوتر نشسته بودم و ورق بازی میکردم و فال میگرفتم.هیچوقت بهت نگفتم.بعد تو شب آمدی خونمون٬با یه جعبه شیرینی.گفتی تصمیمت رو گرفتی و میخوای با علی ازدواج کنی.من هیچی نمیفهمیدم.تو رو بغل کردم و تبریک گفتم.سعی کردم بخندم ولی تو فهمیدی الکی ِ و بعد با هم دعوا کردیم.یادته سودابه؟حالم خوب نیست.احساس میکنم همه‌اش اشتباه بوده.دلم میخواد برگردم به اول.کاش دگمه Refresh وجود داشت.یه کلیک میکردی و همه چیز نو میشد.سودابه.....این رو که گفتم امیر هاج و واج بهم خیره شد.یه لحظه احساس کردم میخواد بگه دارم اشتباه میکنم و اینقدر زود چنین تصمیمی نگیرم و حرفش رو پس بگیره ولی بعد نگاهش سنگی شد و حلقه‌اش رو در آورد و گرفت طرفم.حلقه رو ازش گرفتم و انداختم تو کیفم.ترجیح میدادم حلقه رو دست خودم کنم ولی میدونستم اندازه هیچکدوم از انگشتهای من نیست و برام بزرگه٬چون قبلا امتحان کرده بودم!امیر بدون گفتن یک کلمه نگاهم میکرد.فکر کردم بهتره پیاده بشم و بعد حلقه‌ام رو به امیر پس بدم.اونجوری که من حلقه‌ام رو بدم بش و بعد پیاده بشم بنظرم یه جوری بود!مسخره است که تو اون لحظات به چه چیزهایی فکر میکردم!پیاده شدم و حلقه‌ام رو درآوردم و دستم رو از پنجره باز ماشین دراز کردم تا امیر حلقه رو بگیره که گفت نگه دار یادگاری!شاید در آینده به دردت بخوره و گاز داد و رفت.ماشین که حرکت کرد خورد به دستم و نمیدونم دستم بیشتر درد گرفت یا این کار امیر باعث شد دردم بیاد.سودابه.....باورت میشه؟باورت میشه؟همون امیر کوچولویی که همیشه بی‌موقع حرف میزد و ما بش میخندیدیم٬یکدفعه اینجوری.....از اون موقع هر چی دارم فکر میکنم نمیفهمم مقصر من بودم یا امیر؟سعی میکنم به روش تو دنبال مقصر نباشم و تلاش کنم شرائط موجود رو درک کنم٬ولی نمیتونم.همش خاطراتمون تو ذهنم میپیچه و حرفهایی که به هم زدیم.فکر میکنم آیا من واقعا در رابطه‌ام با تو زیاده‌روی کردم؟فکر نکنم.نمیدونم.امیر آخه از اول میدونست من و تو دوستیم و اینقدر هم صمیمی هستیم.اینقدر این مسئله آزارش میداده؟یعنی تا الان هم سکوت کرده از سر مهربونی و بزرگواری‌اش بوده؟یعنی تمام این مدت تو ذهنش بوده که داره به من لطف میکنه که تحملم میکنه؟سودابه....حالم خیلی بده.گیجم.منگ.نمیدونم چه اشتباهی کردم.نمیدونم باید چکار کنم.کاش بودی.....



--------------


پنجشنبه ساعت یک و هفده دقیقه قبل از ظهر

سودابه عزیزم٬سلام....
ببخشید بابت میل قبلی.خیلی غر زده بودم توش٬نه؟الان دو صبح ِ و من هر چی سعی میکنم بخوابم٬نمیتونم.کلی با تو حرف زدم و گریه کردم.... یه بار هم با شاهین دعوا کردم این وسط!الان یه دفعه احساس کردم نکنه میلی که برات فرستادم خیلی دردناک بوده و باعث بشم ناراحت بشی.من خوبم.....نگرانم نشی ها!فقط یه مقدار شوکه شدم از اتفاقی که افتاد.خب اصلا فکرش رو هم نمیکردم.فکر میکردم امیر همیشه هست و من رو درک میکنه و بعد یک دفعه روبرو شدن با این حقیقت که امیر تمام این مدت درک نکرده و تحمل کرده اذیتم میکنه.احساس میکنم زندگیم خالی شده.راستش هی به سرم میزنه که زنگ بزنم به امیر و بگم سوتفاهم شده و بیا در موردش صحبت کنیم ولی بنظر نمیرسه سوتفاهمی پیش آمده باشه!تو ناراحت نشی ها!اینم میگذره.....میدونی که!
فردا میرم سرکار٬مثل همیشه.همه چیز مثل اون زمانی ِ که اصلا با امیر دوست نبودم.مثل ِ مثل که نه.....نو نیستی دیگه.نمیدونی چقدر دلتنگم...برای تو همه چیز جدیده تو اون زندگی و با توجه به تمام چیزهای نو و هیجان‌انگیز دوری ِ ما برات قابل‌تحمل‌تره ولی برای ما همه چیز مثل قبل ِ٬فقط نمیدونیم چه جوری جای خالی تو رو پر کنیم....یه جای خالی گنده تو زندگیم هست که نمیدونم باش چکار کنم٬سودابه.....



--------------


پنجشنبه ساعت هشت و چهار دقیقه قبل از ظهر

شیدا٬بهترین و عزیزترین دوست من٬سلام :
میل‌ات رو الان خوندم.واقعا نمیدونم چی بگم.چقدر دلم میخواست اونجا باشم و چقدر از اینکه نیستم حس بدی دارم.احساس میکنم یه رفیق نیمه راهم و وقتی بهم نیاز هست٬وجود ندارم.من رو ببخش!دلم میخواست بودم تا بتونم کمک کنم٬نمیدونم چه کمکی ولی....
دوباره الان میل‌ات رو خوندم.یعنی فکر میکنی تمام این مدت امیر اینطوری فکر میکرده و چیزی نمیگفته؟فکر نمیکنی دیشب در یه لحظه که عصبانی شده این حرف رو زده؟شاید سرکار مشکلی براش پیش آمده و عصبانی بوده.عصبانی هم نه٬ناراحت.از اون حس‌های عصر جمعه‌ای شاید.تمام روز رو با فکر اینکه تو رو میبینه و بهتون خوش میگذره٬گذرونده و همه چیز رو تحمل کرده و بعد یه دفعه صبرش تموم شده و این حرفها رو زده؟میدونی که آدم وقتی عصبانی ِ هر حرفی ممکن ِ بزنه٬حتی حرفهایی که واقعا و از صمیم قلب بشون اعتقاد نداره و در اون لحظه فقط اون حرفها رو میزنه برای اینکه طرف مقابلش رو ناراحت کنه یا خودش رو خالی کنه.شاید تمام مدتی که تو توی ماشین داشتی فکر میکردی مقصر کیه و تصمیم گرفتی باش آشتی کنی٬امیر فکر میکرده که چقدر مظلوم واقع شده و تو چقدر بهش بی‌توجهی میکنی و این چیزها.میدونم فکرش منصفانه نبوده ولی گاهی آدم از این فکرها میکنه!مخصوصا موقع دعوا و عصبانیت و ناراحت بودن.اون فکر کرده چقدر تحمل کرده تمام این مدت (احتمالا خودش هم میدونسته داره الکی شلوغش میکنه ولی امیر رو که میشناسی!همیشه زیادی احساساتی میشه و تو هم از همین اخلاقش خیلی خوشت میآمد٬مگه نه؟) و بعد فکر کرده چقدر تنهاست و تو دوستش نداری و من رو بیشتر دوست داری و از این حرفها!و بعد یکمرتبه دم در اون حرفها رو زده.شاید تو باید سعی میکردی باهاش منطقی صحبت کنی نه اینکه تو هم احساساتی بشی.اگه باهاش منطقی حرف میزدی (رابطه بالغ - بالغ که یادته؟) امیر هم به احتمال زیاد احساساتی بودنش رو کنار میذاشت و میتونستی بفهمی چقدر از حرفهاش واقعیت داره و چقدر احساس ِ لحظه‌ای ِ!تو نمیتونی فکر کنی امیر هر کاری کرده فقط تحمل بوده.خودت هم میدونی که آدمها خودخواه‌تر از اونی هستن که فقط تحمل کنن بدون ِ اینکه تحمل بشن!در هر رابطه‌ای هر دو طرف رابطه هم گیرنده هستن و هم دهنده.مطمئن باش در مقابل تمام لحظاتی که امیر گریه کردن تو رو تحمل کرده٬لحظه‌ای هم وجود داشته که تو امیر رو تحمل کردی.اون مدتی که امیر کار نداشت رو یادته؟بداخلاق شده بود و مدام غر میزد و ناامید شده بود از کل زندگی؟یادته که!تو هم اون مدت تحمل کردی!شاید در یه لحظه احساساتی بشی و بگی من تحملت کردم و اذیت شدم و.... ولی اگه منصف باشی میبینی هم اون لحظاتی تو رو تحمل کرده و هم لحظاتی تو اون رو.تازه این رو هم فراموش نکن که همین "تحمل کردن" چقدر احساس خوب به آدم میده.اینکه تو آدمی رو که ناراحته با حرفهات آروم کنی و کمکش کنی و کاری کنی که لبخند بزنه!بنظر من دیشب امیر فقط خسته بوده و الان خودش هم پشیمون شده از تمام حرفهایی که زده.بنظر من تو باش تماس بگیر و بگو همدیگر رو ببینید.اینکه تو بخوای تمام گذشته رو ندیده بگیری٬توهین به خودت هم هست!که تو بخوای فکر کنی تمام اون احساسات اشتباه بوده٬تمام اون دیدارها٬لحظات خوب٬لبخندها و بوسه‌ها اشتباه بوده و هیچ پایه‌ای نداشته و فقط تحمل امیر باعثشون بوده.اینکه گفتی هر کسی جز امیر بود٬یا در مقابل امیر هر کسی به جز تو هم بود همین رابطه ایجاد میشه چقدر جدی ِ شیدا؟یعنی با منطقت این حرف رو زدی یا با کودک ِ درونت که در حال گریه بوده؟تو همیشه منطقی بودی٬خودت رو فراموش نکن٬نذار چنین اتفاقی باعث بشه اینقدر ناراحت بشی و بگی زندگیم خالی شده!من و تو اینهمه با هم صمیمی هستیم٬فکر کن چقدر در اختیار خودمون بوده و چقدر ناشی از اتفاقات و شرائطمون؟فکر میکنی تو با مریم نمیتونستی همینقدر صمیمی بشی؟اگه مریم آمریکا نرفته بود٬شاید که تو الان با مریم همینقدر صمیمی بودی و من هم با کس دیگه‌ای دوست میشدم.فکر میکنی چقدر دست خودمونه؟بیصبرانه منتظر جوابت هستم٬مواظب خودت باش و خداحافظ!



--------------



پنجشنبه ساعت یازده و چهل و هشت دقیقه قبل از ظهر

سودابه مهربون من٬سلام.....
الان سرکار هستم.میل‌ات رو خوندم و کلی حالم بهتر شد.حالا از خونه بهت جواب درست و حسابی میدم.ولی چرا هیچی از خودت نگفتی؟از خودت و علی.چطورید؟خوبید با هم؟علی همونقدری که فکر میکردی خوب هست؟قورمه سبزی که دیشب پختی چطور شد؟! :)) از خودت برام بنویس٬منتظرم و تا بعد.....


--------------



پنجشنبه ساعت سه و پنج دقیقه بعد از ظهر

شیدا عزیزم٬سلام :
چرا اینقدر میل‌ات کوتاه بود؟کاش یک کم بیشتر از خودت می‌گفتی!خوشحالم که میلم بت حس ِ خوب داده و امیدوارم الکی برای خوشحالی ِ من این رو نگفته باشی و منتظر میل مفصلت با توضیحات بیشتر هم هستم :)
منم خوبم.رفتم بیرون و آمدم.برای اولین بار٬تنها!کاش بودی!اگه بدونی چقدر جای مامان و مهسا و تو رو خالی کردم!(دختر بدی هستم که جای بابا رو خالی نکردم؟آخه بابا خیلی خرید دوست نداره.اگه میرفتم سینما٬جای بابا رو که فیلم دوست داره خالی میکردم حتما.پس دختر بدی نیستم!) خلاصه که برای اولین بار٬تنهایی٬تو شهری که هیچیش رو نمیشناسم پرسه زدم!راستش صبح مردد بودم که برم یا نه.یک کم میترسیدم.خب دیشب با علی رفتیم بیرون (قورمه سبزی هم خوب شد در ضمن!البته مزه‌اش مثل قورمه‌سبزیهای مامانم نبود٬نمیدونم چرا؟ولی علی تعریف کرد و گفت عالی شده و منم خیلی خوشحال شدم!) بعد با علی رفتیم مرکز شهر و یک کم گشتیم.ولی خب تنهایی رفتن یه جور دیگه است!آدم وقتی میدونه یکی همراهش هست که همه جا رو میشناسه٬فرق میکنه حسش با وقتی که تنهای تنهاست.اینکه آدم حرفها رو نمیفهمه و تابلوها رو هم نمیتونه بخونه هم همه چیز رو بدتر میکنه.همه‌اش یه نگرانی ته دلم بود که اگه سوار قطار اشتباهی بشم چی؟اگه امروز مسیر قطارها عوض شده باشه چی؟(میدونستم احتمال چنین چیزی خیلی کمه ولی اضطراب خیلی به حرف عقل گوش نمیکنه!) تو قطار هم که بودم مدام نگران بودم نکنه قطار خراب بشه و مجبور بشه مسیرش رو عوض کنه و .... خلاصه که هر فکر ترسناکی که بگی به سرم زد!راستش از خودم تعجب میکردم.من تو ایران اینقدر آروم بودم و هیچ چیزی نمیتونست نگرانم کنه.یادته از طرف دانشکده رفتیم اصفهان و وسط راه٬شب تو یه شهر کوچک توقف کردیم برای شام و من و تو رفتیم برای شناسایی شهر و تو خیابونها قدم زدیم؟تو مدام نگران بودی نکنه بچه‌ها رو گم کنیم ولی من میگفتیم هیچی نمیشه و بچه‌ها هم بدون ِ ما جایی نمیرن!یادته؟یه جورایی مطمئن بودم هر اتفاقی بیفته آخرش خوبه.یه حس اطمینانی داشتم که از پس هر مشکلی برمیآئیم.الان که به حس اون زمانم و احساس امروزم فکر میکنم و سعی میکنم مقایسه‌شون کنم بنظرم میرسه که اون شب برام مثل این بود که داریم تو باغ ِ بزرگ ِ یکی از فامیلهامون قدم میزنیم و خب از گم شدن هم نمیترسیم.ولی اینجا همه‌اش نگران بودم از گم شدن و اینکه نمیتونم راه رو از کسی بپرسم و حرف آدمها رو نمیفهمم و کسی هم نیست تا کمکم کنه.یعنی تا کی این حس رو خواهم داشت؟کی اینجا هم مثل باغ یکی از فامیلهامون میشه؟خب زبانم اگه خوب بشه مطمئنم حسم هم بهتر میشه.مثلا وقتی از بلندگوی ایستگاه مترو چیزی میگفتن٬من نمیفهمیدم و نگران میشدم که نکنه حرف مهمی زده٬مثلا تغییر مسیر قطار! خوب شد باز مسیر خونه‌مون سر راسته و نباید قطار رو عوض کنم و سوار یه قطار بشم من رو مستقیم میبره مرکز شهر.هشت ایستگاه هم بیشتر نیست.بلیت هم از دستگاههای اتوماتیک باید بخریم.نمیدونی چه حس ِ بدیه در مقابل یه دستگاه ایستادن و نفهمیدن!خوندن نوشته‌های تابلوها و نفهمیدن!شنیدن حرفها و نفهمیدن!تو ایران فهمیدن و فهمیده شدن جزو پیش فرضهاست.تو فکر نمیکنی آیا طرف مقابل حرفت رو میفهمه یا نه.بحث سر اینه که باهات موافقه یا نه.حس خیلی بدی بود شیدا....اگه بودی٬دو نفری همه چیز فرق داشت.دو نفری مثل ماجراجویی میشد!میدونستم هر اتفاقی بیفته تو هستی و تنها نمیمونم.علی البته موبایلش رو داده بود بهم ولی نمیخواستم برای هر چیز کوچکی زنگ بزنم.خب راستش یه دلیل دیگه هم داشت : دیشب علی برام جریان زن ِ یکی از دوستاش رو تعریف کرد که تا ماهها بعد از آمدنش از ایران به اینجا٬از خونه بیرون نمیآمده و میترسیده و شبها هم تو خونه تنها نمیمونده.(شوهرش پزشکه و بعضی شبها کشیک داشته و باید بیمارستان میمونده و همونجا هم میخوابیده.) و تمام این حس‌ها رو نه به نشانه همدردی با اون زن برام تعریف کرد٬بلکه بعنوان معرفی یه آدم ضعیف و ترسو!اول فکر کردم شاید میخواد غیرمستقیم به من بگه اینجوری نباید باشم که دوست نداره ولی بعد از خودم و بدبین بودنم خجالت کشیدم.علی چنین کاری نمیکنه٬نه؟بهرحال به این دلیل و اینکه من نمیخواستم اونجوری باشم و دلم میخواست ثابت کنم که قوی‌ام٬بهش اصلا زنگ نزدم.راستش الان که دارم فکر میکنم بنظرم مسخره میاد.اینکه تلاش کردم تا ثابت کنم من ترسو نیستم!اینکه آدمها خودشون رو به زحمت میندازن تا قدرتشون یا توانائیهاشون رو به اطرافیان ثابت کنن!خب اگه من ترس و نگرانیم رو نشون میدادم چه اشکالی داشت؟نکنه دورویی کردم و با علی صادق نبودم؟حالا شب بش میگم که وقتی بیرن رفتم چه احساسی داشتم....خب!رفتم هویجهای هویج پلو شام رو گذاشتم بپزه و آمدم.حالا هی باید برم و بهشون سر بزنم که نسوزن!غذا پختن در ضمن اصلا سخت نیست٬فقط وقت میخواد و حوصله.از این قسمتش نترس!‌:)) خلاصه که رفتم شهر و جات خالی!نمیدونی شیدا....خیلی جای تو و مامان و مهسا رو خالی کردم!فروشگاهها نسبت به ایران خیلی بزرگتر و جالبترن.تو مغازه‌های خیلی بزرگ هم معمولا کسی نیست.مشتری نه‌ها!فروشنده منظورمه!‌:)) مثل ایران نیست کفش بخواهی بری بگی کدوم کفش و چه سایزی!تو قفسه کفشها رو چیدن و آدم خودش میره انتخاب میکنه و سایزش رو پیدا میکنه و فروشنده‌ها فقط اونجا هستن که اگه از کفشی خوشت آمد اون یکی لنگه کفش رو بت بدن.تو بقیه فروشگاهها هم چند نفری راه میرن تو مغازه برای اینکه اگه


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: پنج شنبه Feb 21, 2008 4:36 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: سه شنبه Feb 19, 2008 8:57 pm
پست ها : 59
جمعه ساعت نه و سی و هفت دقیقه قبل از ظهر

سودابه عزیز من٬سلام....
چطوری؟خوبی؟وای که چقدر دلم میخواست همین الان بهت زنگ بزنم و یا با SMS بت بگم که این کار رو نکن!همین که نوشتی میخوای به علی در مورد ترست بگی....آخه برای چی؟خب اگه ازت پرسید٬بگو!ولی وقتی نمیپرسه٬تو چرا میخوای بش بگی من ترسیدم و...؟ با فرهاد هم که دوست بودی من رو دق میدادی ولی لااقل این خوبی رو داشت که میتونستم با SMS کنترلت کنم!الان دیگه از دستم دررفتی!امیدوارم وقتی این میل رو میخونی دیر نشده باشه!من واقعا بعضی کارهای تو رو نمیفهمم....خب تو در درونی‌ترین قسمت وجودت نگران شدی و ترسیدی ولی این احساس جلوی کارهات رو نگرفته و تو بیرون رفتی و.... چرا باید به علی بگی؟چرا اینقدر اصرار داری خودت رو و تمام خودت رو به دیگران نشون بدی؟با تمام بدیها و ضعفهایی که هر آدمی داره.... اگه ضعفی بود که رو زندگیت اثر میذاشت٬قابل درک بود.یا ضعفی که بخاطرش کمک بخوای از علی.ولی این حس....نگو سودابه!نگو.....
خب سعی کردم از تله‌پاتی به جای SMS استفاده کنم تا به علی نگی٬فقط فرقشون اینه که سیستم Delivery نداره نمیدونم بت رسید یا نه!‌ :)) خلاصه که امیدوارم نگی بش!حالا هویج پلوت چه مزه‌ای شد؟باز مزه هویج ‌پلو مامانت رو نمیداد ولی علی گفت عالی شده؟! :)) خیلی خوبه‌ها!کلی باید خوشحال باشی علی اینجوریه....اگه علی ایران بود و اونم مزه غذاهای مامانش زیر زبونش بود (زیر زبون درسته؟!مگه مزه زیر زبونه؟از نظر زیست شناسی (چقدر هم که ما تو رشته ریاضی زیست شناسی خوندیم!) مزه رو زبون ِ ٬مگه نه؟!) اونوقت اونم حس میکرد یه مزه‌ای داره غذاهه که معمولی نیست و مزه غذاهای مامانش رو نمیده غذاهای تو!اینکه مدتها تنها بوده و از این غذاها در دسترسش نبوده خودش کلی گرانبهاست!‌ ؛) ولی تصور کن تو کلی زحمت میکشیدی و غذا درست میکردی و علی میآمد و یک عالمه غذا میخورد و در آخر٬در حالیکه از شدت زیاد خوردن و پر بودن حتی نمیتونست نفس بکشه٬بهت میگفت دستت درد نکنه!ولی دستپخت مامانم یه چیز دیگه است!تصور کن!!برای من اگه چنین چیزی پیش بیاد.....واقعا آدم باید چکار بکنه؟میخوای دیس غذا رو پرت کنی طرفش؟!این فقط تو فیلمهاست که خودت مجبور نیستی زمین رو تمیز کنی و تک تک برنج‌ها رو از کف آشپزخونه جمع کنی!پس این کار رو نمیکنی چون کار خوت زیاد میشه!میخوای بگی من دیگه غذا درست نمیکنم؟برو خونه مامانت از این ببعد برای غذا؟!چقدر آدم میتونه پای این تهدیدش بمونه؟یا آدم باید سعی کنه توضیح بده این حرف باعث ناراحتی میشه؟ولی وقتی بهش بگی و بدونی که این حرف رو نمیزنه فقط برای اینکه تو رو ناراحت نکنه ولی ته ذهنش این فکر هست٬آیا نگفتنش ارزش داره؟اگه خودش بفهمه و این رو نگه ارزشمندتر نیست؟مثل هدیه تولدی که به درخواست خود ِ‌آدم خریده بشه!یا آدم باید فکر کنه همین که به حرفم و نظرم احترام میذاره و حرفی رو که ناراحتم میکنه نمیزنه خودش خوبه و باید خوشحال بود؟!چقدر سخته سودابه٬نه؟فقط میتونم امیدوار باشم برای من چنین چیزی پیش نیاد که بعدش نخوام فکر کنم که چکار کنم...فقط میتونم امیدوارم باشم٬همین! امیر جوابم رو نداد.دوبار به موبایلش زنگ زدم٬جواب نداد.هیچ.امیر کوچولو.....باورت میشه سودابه؟راستش تو تمام راه برگشت هم داشتم با تو دعوا میکردم که عجب پیشنهادی دادی...حالا نه تنها منت کش شدم٬که سوسک هم!ولی اصلا باورم نمیشه....یعنی شماره من رو میبینه رو موبایلش و جواب نمیده!موبایلش حتی خاموش هم نیست.جوابم رو نمیده٬همین!راستش هنوز واقعا باور نکردم.....آمدم خونه و شاهین رو که حالش بد بود چون اون دختر همکلاسیش امروز جواب سلامش رو نداده بود یک کم اذیت کردم که باعث شد حالم کمی بهتر بشه و بعد هم میل تو رو خوندم که اینقدر هیجان زده شدم که نکنه واقعا به علی بگی که عصبانیتم رو فراموش کردم ازت.... حالا که دوبار به امیر زنگ زدم نمیدونم چکار کنم....سریش بازی دربیارم و باز زنگ بزنم؟یا بیخیال بشم تا خودش زنگ بزنه؟خب اگه من سریش بازی دربیارم یه جوری هم حس خوبی داره و هم بد!حس خوبش از این نظر که من میشم تعیین کننده ادامه دوستی....حالا نه تعیین کننده بلکه قسمتی از جریان.یادته بحث میکردیم که تو ایران دخترها فقط انتخاب شونده هستن و نه انتخاب کننده؟میدونی که چقدر از این موضوع بدم میاد!اینکه صبر کنم تا پسر بیاد جلو تا من بعد بتونم تصمیم بگیرم.همین که شاهین سلام میکنه و دختر تصمیم میگیره که جواب بده یا نه.میدونی چی میگم سودابه؟فکر اینکه من حق ندارم سلام کنم برای اولین بار اذیتم میکنه.نمیدونم این طرز فکر از کجا ناشی میشه ولی من رو خیلی عصبانی میکنه.چرا من باید صبر کنم تا امیر منتم رو بکشه؟خودم رو هم زیر سوال میبرم.یعنی من خودم به اندازه کافی شعور ندارم که نمیتونم تصمیم بگیرم برای شروع یه رابطه.الان٬در مقابل امیر که دیگه بدتر.حس بدش هم برای اینکه منت کشی همیشه دردناکه! ‌؛)
خب....دوباره میلت رو خوندم و دیدم واقعا راست گفتی!یه جورایی به خودم هم توهین ِ اگه کاری نکنم.اگه امیر بنظرم آدم خوبی ِ که باید تمام تلاشم رو بکنم برای ادامه دوستی ولی اگر نیست واقعا باعث خجالته.....اینکه تمام این مدت باش دوست بودم و هیچی نفهمیدم از درونش.باز بهش زنگ میزنم.....
الان هم شاهین آمد تو اتاقم و مثل اون وقتهایی که بچه بود چهارزانو نشست رو تختم و شروع کرد درددل و صحبت که من از دید ِ یه دختر بهش بگم چطور میشه مریم (اسم اون دختره است که عاشقش شده!(عاشق؟!!!!اینم خودش کلی جای بحث داره.حالش بدتر از اونی بود که ازش بپرسم ولی چطور میتونه بگه که فقط و فقط و فقط با دیدن دختر عاشقش شده؟!)) دیروز با لبخند جواب سلامش رو داده و امروز با اخم.منم در نقش یه خواهر ِ بزرگتر دانشمند بهش گفتم شاید عشقت امروز پریود بوده و دل درد داشته و حالش خوب نبوده!!!! شاهین اول چشماش از شنیدن کلمه پریود گرد شد ولی بعد احتمالا فکر کرده حالا که من اینقدر روشن فکرم که در این موارد حاضرم صحبت کنم٬اونم بهتره امل بازی درنیاره!یک کم فکر کرد و بعد خیلی جدی پرسید از کجا میتونم بفهمم؟ چه جوابی میتونستم بش بدم؟! گفتم یه هفته صبر کن٬بعد دوباره برو بش سلام کن ببین این بار چه جوری جوابت رو میده! شاهین هم که دیگه مسئله خیلی براش مهم بود بدون یه ذره شوخی و مسخره بازی گفت پس دقیقا یه هفته طول میکشه؟باشه....صبر میکنم و پا شد از اتاق رفت بیرون.... یه لحظه دلم اینقدر سوخت : فکر کن اگه این اطلاعات رو تو مدرسه به ما میدادن و میشد در موردش صحبت کرد چقدر همه چیز فرق داشت.... وقتی آدم دل درد داره و حالش خوب نیست و میدونه حق نداره در این مورد صحبت کنه و همین حس باعث میشه آدم ناراحتتر بشه.مثل یه مجرم و گناهکار!یادته اون بار مجبور شدیم بریم یواشکی از تعاونی دانشگاه نوار بهداشتی بخریم و من نگهبانی میدادم که کسی نبینه و تو نوار بهداشتی رو برداشتی و بدو رفتی دم صندوق؟تازه فروشنده خانم بود که ما رفتیم خرید٬اگه مرد بود که....چرا باید اینطور باشه؟چرا نباید عادت ماهانه مثل سرماخوردگی باشه و خریدن نوار بهداشتی مثل خریدن قرص و شربت؟نمیدونم سودابه.... این چیزها رو نمیفهمم و کاری هم ازم ساخته نیست.فقط میتونم با شاهین در این مورد صحبت کنم و امیدوار باشم اون در این زمینه‌ها برخوردش خوب باشه تا در آینده دوست دخترش خوشحال بشه که چه دوست پسر روشن فکری داره!! بنظر تو برای امیر SMS بزنم یا به زنگ زدن ادامه بدم؟بذار ببینم...اگه SMS بزنم باید صبر کنم جواب بده و این مورد رو ملغی اعلام کرده بودیم!!! پس زنگ میزنم.ولی اگه واقعا من رو نخواد چی؟خب....هیچوقت نمیشه یه نفر رو کامل شناخت....شاید شناخت من تا به حال اشتباه بوده و امیر واقعا تمام این مدت من رو تحمل کرده و من میذاشتم به حساب ِ مهربونی و عشقش.... چطور میتونم بفهمم؟بهرحال باید بش زنگ بزنم....بهتره رودررو بهم بگه من رو دوست نداره تا اینکه اینجوری مثل قهر و سوتفاهم تموم بشه.تو هم فکر کنم موافق باشی٬نه؟پس تا دوازده شب به زنگ زدن ادامه میدم و بعد فردا صبح هم از ۷ صبح!بالاخره جواب میده دیگه٬نه؟یعنی مجبورش میکنم جواب بده....اگه لازم بشه حتی میرم دم خونشون٬دم پنجره‌اش گیتار میزنم!چطوره؟!‌ :)) چرا همیشه پسرها از این کارها بکنن؟ما چیمون کمتره؟!! :)) ولی گذشته از شوخی....یک کم سخته برام تصمیم گرفتن.(یه لحظه بنظرم رسید میلم شبیه این شده که دارم با صدای بلند فکر میکنم و مینویسمشون!) بذار اصلا این کار رو بکنم : امروز که بعد از دعوا بود و عصبانیت بعدش.از فردا باید دیگه کم کم این احساس آروم بشه و منطق شروع به کار کنه.فردا و پسفردا بهش زنگ میزنم....اگه جواب نداد دیگه میفهمم واقعا اشتباه کرده بودم.چطوره؟ منتظرم سودابه٬برام بنویس....از خودت و علی هم بگو... و امیدوارم به علی نگفته باشی واقعا!!! مواظب خودت باش٬شب بخیر و تا بعد.....



--------------


بالا
 مشخصات  
 
 موضوع پست:
پستارسال شده در: پنج شنبه Feb 21, 2008 4:38 pm 
آفلاين
نماد کاربر

تاريخ عضويت: سه شنبه Feb 19, 2008 8:57 pm
پست ها : 59
جمعه ساعت یازده و پنجاه و هشت دقیقه قبل از ظهر

شیدا دیوونه من٬سلام :
چطوری؟خوبی؟ وای که چقدر خندیدم از مکالمه بین تو و شاهین.چنین حرفهایی البته که فقط از تو برمیاد!از تصور شاهین که عاشق شده (عشق مگه از همون نگاه اول با جرقه اولیه شروع نمیشه؟) و غصه میخوره که چرا دختر مورد علاقه‌اش با اخم بهش جواب داده٬کلی دلتنگ شدم.شاهین کوچولو که وقتی میامد تو اتاق تو و باش دعوا میکردی و کلید اتاقت رو ازش قایم میکردی و اونم رفته بود یواشکی از کلید اتاق تو یدک ساخته بود٬حالا عاشق شده؟تو هم که چطور مشکلش رو براش حل کردی؟حالا هر بار مریم رو ببینه فکر میکنه پریوده یا نه!شاید هم کار خوبی کردی.از الان میفهمه گاهی بداخلاقی‌های بی‌دلیل دخترونه از مشکلات هورمونی ناشی میشه و باید کمی تحمل کنه تا بگذره.واقعا همسر آینده شاهین باید از تو ممنون باشه.منم از طرف جامعه زنان از تو تشکر میکنم!‌:)) امیر جواب داد؟این ایده دو روز بهش زنگ زدن فکر خوبی ِ.هم بهش فرصت میدی برای برگردوندن دوستی و هم اینکه اگر به قول تو در شناختنش اشتباه کرده باشی٬همه چیز تموم میشه.اینکه نوشته بودی هیچوقت نمیشه هیچکس رو کامل شناخت خیلی روم اثر گذاشت.یه جوری جمله و حسی بود که بهش خیلی نیاز داشتم.من فکر میکردم علی رو شناختم.کامل ِ کامل.فکر کردم نیمه دیگر ِ من ِ و در مورد هر چیزی میتونیم صحبت کنیم و همدیگر رو بفهمیم و من فقط لازمه یک کم توضیح بدم تا اون حرفم رو بفهمه.کاش میشه برام SMS بزنی شیدا!من و علی دیشب دعوامون شد.بعد از اون دعوامون تو ماه عسل این اولین دعوا بود.دیروز ماهگرد ازدواجمون بود و من هم یه کیک درست کردم.به تو نگفتم سالگردمون ِ چون خودت اینقدر ذهنت درگیر بود که فکر کردم بدتر نکنم!شاید الان هم نباید بگم.نمیدونم شیدا....به مامان هم نمیخوام بگم.همونطور که اون بار هم نگفتم دعوامون رو.به مهسا هم چون از من خیلی کوچکتره نمیخوام بگم.میمونی تو!طفلک تو....ببخشید!ولی دارم خفه میشم!دیشب رفتم تو دستشویی و گریه کردم.نمیخواستم علی ببینه گریه میکنم.علی دیر از سرکار آمد و من سعی کردم درکش کنم که کار داشته و خسته است و دیر آمده.هویج پلو رو خوردیم و تعریف کرد برام از روزش و همه چیز خوب بود تا اینکه من براش حسم رو گفتم در مورد شهر رفتنم.خب من فکر میکردم میفهمه که من قصدم از گفتن احساسم اینه که بیشتر با درون ِ من آشنا بشه و من چیزی رو ازش پنهان نکنم و همین که خودم تنهایی رفتم شهر یعنی بر احساسم غلبه کردم و نذاشتم ترسم یا نگرانیم باعث به تو خونه بمونم ولی علی شروع کرد به نصیحت که چنین توقعی از من نداشته و این فکرها فقط باعث پسرفت میشه و با آدمی مثل من ازدواج کرده که درگیر چنین مشکلاتی نشه!‌ (این جمله اینقدر ناراحتم کرد که حد نداره!فکر اینکه در این جمله اصلا من و حسم مهم نیست و تنها خواست ِ علی ِ که مهمه و مثل اینه که رفته خرید و مخصوصا جنسی خریده که باش از این مشکلات نداشته باشه و حالا خراب از کار درآمده!) و شروع به راهنمایی کرد که سعی کنم بر احساسات بی پایه و اساسم مبارزه کنم و فراموش نکنم که اینجا ایران نیست و هر چیزی قانونی داره و آدم الکی گم نمیشه و من هر چی سعی کردم توضیح بدم که این فقط احساسم بوده گوش نکرد و بعد براش اون مثال ِ باغ ِ یکی از آشنایان رو زدم که تو ایران چتیت حسی داشتم و با تاسف سر تکون داد که من نمیفهمم چطور تو کشوری که برای زن ارزشی قائل نیستند و یه زن تنها در شب هیچ جایی نمیتونه بره و هیچ کاری نمیتونه بکنه٬چنین احساسی داری؟ دلم میخواست همزمان داد بزنم و جوابش رو بدم٬بخندم و گریه کنم ولی هیچکدوم از این سه کار رو نکردم و فکر کردم بهتره سعی کنم در طول زمان احساساتم رو براش بگم و اینکه علی فقط تا ده سالگی ایران بوده و بعد آمده اینجا باعث این حس شده و من هم که از اول میدونستم٬باید باش کنار بیام.شام تموم شده بود وهمونطور که علی داشت فوتبال میدید من سفره رو جمع کردم و چای گذاشتم که با کیک ِ بخوریم.خب من اصلا انتظار نداشتم علی یادش باشه که ماهگرد ازدواجمونه ولی فکر میکردم لااقل برای جمع کردن سفره کمکم کنه!تا چای آماده بشه تنها تو آشپزخونه سعی کردم خودم رو آروم کنم که این اختلاف نظرها همیشه هست و عادی ِ و بهتره سعی کنم کاری کنم تا بقیه شب به خوبی بگذره!در مدتی که چای آماده میشد هم ظرفهای شام رو شستم و سعی کردم همه چیز رو فراموش کنم به قول تو Reset کنم خودم رو!چای ریختم و با کیک رفتم پیش علی (و با لبخند که ما چقدر خوشبختیم و چقدر خوبه که یک ماه گذشته و کاملا عاشقانه!اگه بدونی الان چقدر از خودم بدم میاد به خاطر اون لبخند ابلهانه‌ام!) و تا کیک رو گذاشتم جلوی علی با تعجب به کیک نگاه کرد و گفت همه فر رو به خاطر همین کیک کوچولو روشن کردی؟بعد با دیدن قیافه من ادامه داد : منظورم اینه که تو که اینهمه زحمت کشیدی٬یه کیک بزرگتر درست میکردی که برای چند روز هم از این کیک تو داشته باشیم و هم اینکه از انرژی که مصرف میشه و پولی که براش میدیم به بهترین صورت استفاده بشه! این بار دلم نمیخواست همزمان داد بزنم و گریه کنم و بخندم٬فقط میخواستم برم!نباشم!نبینم!نشنوم!نمیدونی شیدا.....هیچی نمیتونستم بگم.حتی نپرسیده بود آیا مناسبت خاصی داره که کیک درست کردم یا نه؟حتی کیک رو نچشیده بود!مهم فقط این بود که فر روشن شده و انرژی مصرف شده و ما باید پول این انرژی رو بدیم و استفاده بهینه نکردیم! باید چی میگفتم؟چی میتونستم بگم؟نمیدونم....شاید هم حساس شده بودم و ناراحت که چرا کمکم نکرده برای جمع کردن سفره شام و فوتبال دیده. شاید حق داشته.ما تو ایران یاد نمیگیریم برای منابع طبیعی ارزش قائل بشیم و با وسواس ازشون استفاده کنیم : شیر آب باز میمونه و برای کسی مهم نیست٬گاز تمام مدت وقتی برنج دم میکنیم روشنه٬چراغهای اتاقهایی که کسی توش نیست رو روشن میذاریم٬موقع بنزین زدن اینقدر باک رو پر میکنیم تا سرریز بشه و هزار تا بی‌ملاحظگی دیگه.علی حتما حق داشته!منم احساسی برخورد کردم٬بعد از اون حرف علی دیگه نتونستم یک کلمه حرف بزنم و سکوت کردم.علی یک کم دیگه ادامه داد که آدم باید مواظب باشه و همینطوری میتونه باعث بشه کلی خرج کم بشه و حساب کرد برام در یک ماه چقدر میشه و در یک سال چقدر و بعد در ده سال چقدر و گفت با صرفه جویی میتونیم خونه بزرگتر و بهتری بخریم و من فقط نگاهش میکردم و این فکر تو سرم میچرخید که یک ماه گذشت!که یک ماهه که هر شب کنار هم میخوابیم و زندگیمون رو با هم قسمت کردیم.فکر میکردم یک سال بعد چی میشه؟ده سال بعد چی؟حرفهاش هم که تموم شد من رو بغل کرد و وقتی دید من بیحرکتم گفت تو هم بغلم کن و منم دستهام رو انداختم دور گردنش و بعد من رو بوسید و گفت خب حالا بذار بقیه فوتبالم رو ببینم.کیک رو بریدم و با چای شروع به خودن کردیم و من فقط پر از حس بد بودم.حس میکردم اضافه‌ام.که دیگه باید برم.که هیچ کاری ندارم.که علی زندگیش رو داره و برنامه خودش رو و من هیچی.کتابهام که دم دستم نبودن٬پیانو هم که هیچ!فکر کردم تو ایران منم زندگی خودم رو داشتم.برای هر لحظه برنامه‌ای داشتم و میدونستم لحظه بعدی میخوام چکار کنم ولی حالا... هیچکس رو ندارم که حتی بهش زنگ بزنم.دلم میخواست با علی حرف بزنم و این حسهام رو بش بگم ولی ترسیدم باز نصیحت کنه که این فکرها بیخوده و از دو هفته دیگه کلاس زبانم شروع میشه و باز زندگیم شکل میگیره و دوستانی پیدا میکنم و تمام حرفهایی که خودم هم میدونستم!میدونی چای و کیکم که تموم شد چکار کردم؟به علی شب بخیر گفتم و گفتم میخوام برم بخوابم.با ناراحتی گفت برای من صبر نمیکنی؟بش دروغ گفتم.شیدا!به علی دروغ گفتم.گفتم سرم درد میکنه و حالت تهوع دارم.با نگرانی نگاهم کرد و گفت چرا؟چی شده؟میخوای بریم دکتر؟ باز دلم سوخت و پشیمون شدم.فکر کردم منظوری نداشته٬به خاطر اینه که اینجا بزرگ شده و تربیت آدمهای اینجا رو داره.مگه من عاشق این تفاووتهاش نشدم؟مگه همین که هربار میرفتیم بیرون٬برعکس فرهاد مدام غیرتی نمیشد من رو جذب نکرد؟این تفاووت رو هم باید بپذیرم.یه دروغ دیگه هم بش گفتم که معمولا نزدیک پریودم اینجوری میشم و بعد بوسیدمش و علی هم که خیالش راحت شده بود به فوتبال نگاه کردنش ادامه داد.اولین شبی بود که بعد از ازدواجمون تنها میخوابیدم.شاید بنظرت مسخره بیاد که بعد از یک ماه به حضورش عادت کرده بودم و نمیتونستم راحت بخوابم.هی فکر میکردم اگه چکار میکردم بهتر میشد و از خودم عصبانی میشدم.فکر میکردم شاید بهتر بود بعد از تمام پند و اندرزهاش در مورد استفاده بهینه میگفتم امروز ماهگرد ازدواجمونه! اونوقت شاید اینجوری نمیشد.بعد فکر کردم شاید بعد از همون اولین حرفش که ناراحتم کرد (وقتی گفت من با تو ازدواج کردم که از این مشکلات نداشته باشم!) باید دعوا میکردم باش و لااقل احساسم رو بش نشون میدادم.نمیدونم شیدا...چطور میتونم بفهمم کدوم کار درسته؟خب من در مقابل فرهاد هم همیشه سکوت میکردم ولی اون معمولا میفهمید چون هر دو تو یه جامعه و یه فرهنگ و با تعریفهای مشابه بزرگ شده بودیم.اون میدونست گفتن ِ اینکه چه پولی خرج میشه دوستانه نیست!نمیدونم....شاید هم چون دوست بودیم و نه زن و شوهر اینجوری بود.ولی بابا هم هیچوقت به مامان چنین چیزی نمیگفت.بابای تو به مامانت میگه؟ دیگه خوابم نبرد تا علی آمد و من خودم رو زدم به خواب!از بس سرم پر از فکر بود که ترجیح دادم فکر کنه خوابم برده!علی هم من رو بوسید و خوابید.نمیدونم شیدا!بنظر تو باید چکار میکردم؟کاش بودی!کاش من اونجا بودم!دلم تنگ شده٬خیلی تنگ!منتظر میلت هستم که تنها اتفاق خوب زندگیم شده٬برام بگو به امیر زنگ زدی چی شد؟منتظرم و خداحافظ!



--------------


شنبه ساعت ده و بیست و سه دقیقه قبل از ظهر

سودابه من٬سودابه عزیز و مهربون من٬سلام....
چطوری؟چی شده؟علی اذیتت کرد؟آخ که چقدر دلم میخواست بودم و یک کاری میکردم!نمیدونم چه کاری!لااقل جوابش رو میدادم!آخه تو چرا هیچی بهش نگفتی؟وقتی با فرهاد دوست بودی من خودم رو میکُشتم که جوابش رو بده٬احساست رو بگو.... میگفتی ما فقط دوستیم٬نباید سعی کنم عوضش کنم.میگفتی این رابطه معلوم نیست چقدر طول بکشه و من حق ندارم با گفتن نظرم و درخواست اینکه خودم رو جوری کنه که من دوست دارم٬نگاهش رو به زندگی و عکس‌العملهاش رو در مقابل آدمها عوض کنم....هنوز هم نمیتونم بفهمم یعنی چی اون حرفها.همون موقع هم دق دادی من رو....میگفتی شاید یکی از غیرتی بودن فرهاد خوشش بیاد٬پس نباید بش بگم اینجوری نباشه.باید کسی رو پیدا کنم که همونجوری که من دوست دارم باشه بدون ِ اینکه سعی کنم عوضش کنم....هر چی میگفتم خب حالا که با فرهاد دوستی باید نظرت و احساست رو بگی گوش نمیکردی.حالا میشه بگی در مقابل علی بهانه‌ات چیه؟!!اینجا دیگه چرا احساست رو نمیگی؟! اَه!باز این تهرانی فضول داره میاد طرف من با نیش باز!اعصاب هم ندارم میترسم یه چیزی بش بگم بعد ضایع بشه!قرار گذاشتم با خودم یه بار قبل از ظهر به امیر زنگ بزنم٬یه بار عصر.همون روزی دوبار.امروز و فردا هم بهش مهلت میدم دیگه.ولی هنوز باورم نمیشه.حتی اعتراف میکنم امروز صبح که از خونه آمدم بیرون منتظر بودم دم ِ در آمده باشه دنبالم که برسونتم سر کار و وقتی نبود کلی دلم برای خودم سوخت....حتی زد به سرم که بش زنگ بزنم همون موقع که چون تاکسی نبود و معطل شدم و داشت دیرم میشد دیگه حواسم پرت شد و فراموش کردم.خب....حساب ِ این آقای تهرانی رو هم به خیر و خوشی رسیدم : آمده بالای سرم میگه خیلی مشغولید٬نه؟ با یه خنده مسخره که یعنی میدونم داری میل میزنی و کار شخصی خودته! منم در کمال وقاحت زل زدم تو چشماش و گفتم شما که میدونید دارم میل میزنم ٬چرا میپرسید؟در ضمن فکر هم نکنم به شما مربوط باشه٬نه؟ دلم خنک شد....تقصیر خودش بود.وقتی میبینه اخم کردم و مشغولم نیاد فضولی.اصلا از اول باید چنین برخوردی میکردم.البته که اونم زود خنده‌اش رو جمع کرد و جدی شد و گفت شاید به من مربوط نباشه ولی به رئیس چرا.بعد هم رفت و منم پشت سرش یه جوری که خیلی بلند نباشه ولی بشنوه گفتم خداحافظ ستون پنجم! یادته مهسا و شاهین کوچک بودن بهشون میگفتیم ستون پنجم ناراحت میشدن؟ بامزه بود که اصلا نمیدونستن معنی کلمه ستون پنجم چیه و فقط از طرز گفتن ما میفهمیدن خوب نیست.یادته؟عجب زمانی بود..... من برم سودابه٬باز برات مینویسم٬میترسم این تهرانی واقعا ستون پنجم بازی دربیاره.امیر هم تلفن قبل از ظهرش رو جواب نداد.مواظب خودت باش و از این ببعد بیشتر به حرف من گوش بده!‌؛) قربونت برم و تا بعد.....





--------------



شنبه ساعت دوازده و چهل و دو دقیقه بعد از ظهر

سودابه عزیزم٬سلام.....
چطوری؟خوب شد اون میل قبلی رو تموم کردم همون موقع....چون ده دقیقه بعدش نمیدونم چی شد (!) -به قول مامانم گناه مردم رو نشورم٬نمیگم خود تهرانی چیزی گفته!- رئیس آمد و یه دوری زد و گفت آمدم ببینم مشکلی دارید یا نه و بعد رفت.واقعا نمیدونم منظورش چی بود....اگه تهرانی حرفی زده که سوسک شده و من دلم خنک شد.هاهاها... حالا من به تو چی بگم که گاهی مثل بچه‌های دوساله رفتار میکنی؟من دیشب اصلا فکر نمیکردم به علی بگی...با خودم گفتم تو میل جوگیر شده بودی و اون چیزها رو برای من نوشتی و امکان نداره به علی بگی!واقعا میلت باعث شد برای هزارمین بار بعد از شروع دوستیمون من رو شوکه کنی... واقعا تو چه فکری کردی؟که علی فرشته است؟گاهی جوری رفتار میکنی که من فکر میکنم مگه تا حالا هیچ انسانی تو زندگیت ندیدی؟تو تا حالا برخورد بابات رو با مامانت ندیدی؟شوهرخاله‌ات رو با خاله‌ات؟بابای من با مامانم؟بابابزرگت با مامان‌بزرگت؟فکر کردی علی استثنا خلقته؟یا فکر کردی معجزه شده؟من واقعا نمیفهمم تو رو.... تو تا حالا دیدی یه زن احساساتش رو به یه مرد بگه و مرد درک کنه بدون ِ اینکه نصیحت کنه یا احساس کنه عقلش بیشتره و باید یه رهنمودی بده یا....؟ چرا فکر کردی علی فرق داره من نمیفهمم!سودابه....تمام مردها تو یه شرایطی مثل هم هستن همونطور که تمام زنها.تمام زنها موقع ناراحتی دردل میکنن و دلشون میخواد کسی به حرفشون گوش کنه و بگه آخی.... و اشکهاش رو پاک کنه و تمام مردها هم در چنین لحظاتی شروع به راه‌حل پیدا کردن میکنن!الان که فکر میکنم میبینم من و امیر هم همینطور بودیم : من وقتی تو رفتی دلم میخواست وقتی گریه میکنم کسی باشه تا اشکهام رو پاک کنه و امیر هم سعی کرد منطقی باشه (فرض اینکه تمام این مدت اشتباه کرده بودیم رو در نظر نمیگیرم حالا!) تنها کسی که این حالت رو کمتر داشت فرهاد بود.یادته اون موقع هم باعث تعجبم بود که فرهاد خیلی وقتها به تو گوش میکنه بدون اینکه رهنمود بده؟!تو میذاشتی البته به حساب ِ بی‌توجهیش ولی.... بنظر من داشته سعی میکرده مثل باباش نباشه٬مثل تمام مردهایی که میشناخته!نمیدونم سودابه.... فقط مطمئنم اگه تو قصد داری با علی زندگی کنی٬باید شروع کنی به تلاش برای حرف زدن و گفتن احساساتت....میدونم خیلی سخته و گاهی گفتن یه احساساتی اینقدر مسخره است که آدم یاد فیلمهای عاشقانه آبکی میفته ولی سعی کن....تو راه برگشت به خونه هم به امیر زنگ میزنم و بعد از خونه بهت میل میزنم و خبر میدم که چی شد.یعنی تو الان داری چکار میکنی؟خیلی مواظب خودت باش و یادت نره یکی اینطرف دنیا هست که فقط لازمه صداش کنی تا برات باشه....از طرف من به علی یه اخم گنده کن به خاطر مسخره‌بازیهای دیشبش!ولی جدا حواست باشه که خیلی بش رو ندی که فکر نکنه حالا چه خبره!سودابه....دلم تنگ شده برات٬خیلی تنگ٬خیلی.....کاش بودی.منتظر میلت هستم و تا بعد.....



--------------


شنبه ساعت هفت و دو دقیقه بعد از ظهر

سلام سودابه....
خوبی؟کجایی؟دارم نگرانت میشم....می‌آمدم خونه ازت میل داشتم.چرا میل نزدی امروز؟نکنه باز با علی دعوات شده؟نکنه علی از شرکت زنگ زده و بت چیزی گفته و ناراحتت کرده؟سودابه....چطور بفهمم چطوری؟الان هم علی خونه است و نمیخوام اگه از هم ناراحتید زنگ بزنم.اگه علی گوشی رو برداره٬نمیتونم باش دوستانه صحبت کنم وقتی روز قبل تو رو ناراحت کرده.کاش خوب باشی سودابه.... اگه از علی ناراحت بشی٬اگه بخوای یه مدت٬چند ساعت حتی نبینیش٬کجا میری؟اگه اینجا بودی میرفتی خونه مامان و بابا.قهر منظورم نیست ها!تغییر محیط یک کم.... اونجا کجا میری؟چکار میکنی؟سودابه....کاش خوب باشی و اینکه میل نزدی فقط به این دلیل باشه که نتونستی!کامپیوتر خراب شده یا اینترنت یا چمیدونم.... منم بد نیستم.تازه از سرکار برگشتم و شاهین هم با دوستهاش رفته بیرون و خونه خلوت و خالی ِ.مامان داره کتاب میخونه و بابا گاهی تلویزیون نگاه میکنه و گاهی روزنامه میخونه.خونه ساکت ِ ساکت ِ.بنظر تو مامان و بابا حوصله‌شون سر نمیره؟این سکوت اذیتشون نمیکنه؟من رو که شدیدا افسرده میکنه ولی....نمیدونم....شاید منم به سن مامان برسم٬بعد از بزرگ کردن دو تا بچه که ساعتی ده بار با هم دعوا میکردن٬از سکوت لذت ببرم.نمیدونم.... امیر جوابم رو نداد.بنظر تو SMS بزنم؟تازه داره باورم میشه.اینکه حلقه‌هامون رو پس دادیم.اشتباه کردم یعنی؟آخه با اون حرفهایی که امیر زد.... شاید باز عجله کردم.شاید بهتر بود اگه صبر میکردم.آروم میموندم و سعی میکردم با آرامش بهش گوش بدم.تو باز حق داشتی.فقط نمیفهمم چطور در مورد من درست قضاوت میکنی ولی متوجه نیستی چی رو به علی بگی و چی رو نه.اگه باز دعواتون شده باشه چی؟اگه الان ناراحت باشی؟اگه گریه کنی؟اگه امشب هم مجبور بشی تنها بخوابی؟بعد هم سودابه دیوونه....اینکه به علی بگی سرم درد میکنه "دروغ" نیست!دروغ اینه که....اینه که مثلا بری خرید و ده تومن خرید کنی و بگی بیست تومن خرید کردی!البته اگه شوهر آدم خسیس باشه گفتن چنین حرفی هم دروغ نیست.وقتی تو رو تحت فشار مجبور کنن حرف غیر راستی بزنی٬اسم اون دروغ نیست.با توجه به اینکه این به قول ِ تو دروغ به کسی آسیبی هم نمیرسونه٬لطفا الکی به خاطر هیچی به خودت عذاب وجدان نده چون وقتی درونت این حس رو داشته باشی که "دروغگویی" و دروغ گفتی بی‌اختیار رو حالتهات تاثیر میذاره و علی این رو حس میکنه و فکر میکنه تو "دروغگویی" ولی نمیدونه تمام اون دروغی که باعث عذاب وجدان تو شده این بوده که تو بدون ِ داشتن سردرد گفتی سرت درد میکنه!لطفا یک کم واقعی بشو!مثل آدمهای دیگه!چنین حرفی رو همه میزنن و هیچکس حتی یه لحظه هم فکر نمیکنه دروغ گفته!فکر کردی علی چطوریه؟ میترسم علی این حسهای تو رو درک نکنه.کاش الان خوب و خوش باشی.شاهین هم آمد.برم ببینم اون دختره هم بوده با دوستاش رفتن بیرون یا نه و یک کم خونه رو شلوغ کنم قبل از اینکه دیوونه بشم.زود جوابم رو بده.... و مواظب خودت باش!تا بعد.....


--------------

شنبه ساعت نه و بیست دقیقه بعد از ظهر

سودابه عزیزم٬سلام.....
دیگه جدا و حقیقتا و واقعا دارم نگرانت میشم....من آخه باید از تو میل داشته باشم الان!خب تو دیروز میل زدی و خبر دادی که شب قبلش با علی اون صحبتها رو داشتی و ناراحتیها رو و بعد دیگه ازت هیچ خبری نشد.الان سرکارم و نمیدونم چطور بفهمم حالت چطوره.بذار زنگ بزنم به مامانت....راستی من چقدر بدم که این مدت به مامانت زنگ نزدم...اصلا حواسم نبود و بعد هم ماجرای امیر....در ضمن به امیر هم زنگ زدم و جواب نداد.امروز روز دوم ِ.راستش نمیدونم این مهلت دو روزه رو تعیین کردن اصلا کار خوبی بود یا نه.بنظر تو دو روز برای از بین بردن احساسات بد کافیه؟ به روش تو٬خودم رو میذارم جای امیر و فکر میکنم اگه بهم چنین مدت طولانی بی‌توجهی کرده بود چه حسی داشتم؟من از اینکه امیر قرارمون رو به خاطر وقت دکتر مامانش بهم میزنه لجم میگیره٬حالا من به خاطر دوستم چند ماه ازش دور شده بودم٬حق نداره ازم دلگیر باشه؟در عرض دو روز میشه احساس آدم خوب بشه باز؟نمیدونم...بذار به مامان زنگ بزنم٬بعد میام بقیه میل رو مینویسم.....


زنگ زدم.دلم میخواد گریه کنم الان.سودابه؟اینقدر برات بی‌ارزشم؟چرا بهم نگفتی؟یعنی اگه من الان به مامانت زنگ نمیزدم باید تا کی صبر میکردم؟شاید هم امیر وقتی گفت سودابه و علی میرفتن بیرون و تو رو نمیبرن حق داشت.البته حق که داشت....من فکر کردم از حسودیشه و داره بی‌انصافی میکنه و باید جوابش رو بدم٬ولی حالا.... چه فکری با خودت کردی؟فکر کردی اگه ببینم میل ندارم ازت میگم خب!میل نزده دیگه و میرم به بقیه کارهام میرسم؟نمیدونی نگران میشم؟خیلی حالم بده.میدونم اول باید خوشحال باشم از اینکه تو خوبی ولی.... زنگ زدم به مامانت با کلی نگرانی و دلهره که اگه چیزی شده باشه چی؟نکنه مامانت اصلا در جریان نباشن و من نگرانشون کنم؟کلی قبلش با خودم تمرین کردم که چی بگم که نگرانی پیش نیاد و مواظب باشم صدام معمولی باشه و نلرزه و هیجان‌زده نباشه و... بعد از سلام و احوالپرسی میگم از سودابه خبر دارید؟و همینطور که چشمهام رو بستم و سرم رو انداختم پائین و دندونهامو به هم فشار میدم منتظرم یا بشنوم هیچ و یا یه خبر بد....ولی چی؟مامانت خندیدن و گفتن آره....خبر دارم٬خوبه....الان زنگ زد و گفت دیروز علی سوپرایزش کرده و زودتر آمده خونه با فیش رزو یه اتاق تو هتل نمیدونم کجا و با هم رفتن یه سفر کوچولو و فردا شب برمیگردن.حتما مامانت فکر کردن من حسودی کردم چون بعدش فقط تونستم بگم آها!حتما مامانت انتظار داشتن من خوشحال بشم و اینا ولی اگه میدونستن چه حسی دارم.....سودابه!من میتونم تصور کنم که اونجا تو هتل به اینترنت دسترسی نداری ولی آیا من اینقدر برات مهم نبودم که لااقل قبل از رفتن یه میل کوچولو بزنی و بگی داری میری سفر و منتظر میلت نباشم؟میدونی دیشب نگرانت بودم؟و اگه زنگ نمیزدم باید تا فردا شب از نگرانی میمردم؟لابد فردا شب هم تازه از سفر برگشتید و خسته هستی و میل نمیزنی و صبحش هم تا ظهر میخوای بخوابی و بعد که بیدار میشی باید غذای علی رو آماده کنی و بعد هم علی میاد و وقتی علی هست پای کامپیوتر نمیایی که علی آقا ناراحت نشن و تنها نمونن و ...... ببینم!منو اصلا یادت هست سودابه؟!!!



--------------


بالا
 مشخصات  
 
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 21 پست ]  برو به صفحه 1, 2, 3  بعدي


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: - و 1 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد

جستجو براي:
پرش به: